قسمت بیست و چهارم
بچه که بودیم دخترها عاشق عروسکا بودن و پسرها عاشق
مردای قوی
بزرگ که شدیم دخترها عاشق مردای قوی شدن و پسرها 
عاشق عروسکها


قسمت بیست و چهارم
فردای اون روز در حالی که پوریا توی اتاقش بود و بیرون نمیامد، بابا زنگ زد خونه ی سحر اینا.......
وقتی زنگ زد باباش گوشی رو برداشت و با بابا راجع به اختلاف های بین سحر و پوریا صحبت کرد......
آخر صحبتهاش بود که بابا خواست با خود سحر صحبت کنه....
خیلی سریع رفتم آیفن رو روشن کردم.......
سحر بعد از کمی مکث با صدای لرزان و آروم گفت : سلام...
باباگفت : سلام دخترم....... خوبی سحر جان......
سحر که معلوم بود حالش اصلا خوب نیست گفت : ممنون..... شما خوبین؟
بابا گفت : ما خوبیم ولی پوریا تعریفی نداره........
مامان در حالی که نشسته بود روی مبل و دستش رو گذاشته بود زیر چانش بغض کرد و با دستمال اشکهاش رو پاک کرد.....
بابا گفت : سحر .... چی شده آخه...... چرا اینطوری شد؟
سحرکمی مکث کرد و بعد با بغض گفت :.......................... بابا این طوری بهتره..... من و پوریا هر دو باهم این تصمیم رو گرفتیم...
. کاملا توافقی........
بابا گفت : آخه دخترم زندگی که فقط این نیست...... همه اوایل زندگیشون مشکل پیدا میکنن ........ اصلا توی خونه ی همه دعوا هست ....... این که دلیل نمیشه شما بخواین به خاطر این بگو مگو های کوجیک از هم جدا بشین ....
سحر در حالی که بغضشو قورت میداد گفت : نه بابا...... کوچیک نیست..... خیلی بزرگ شده...... اینقدر که دیگه من و پوریا ظرفیتش رو نداریم.........
دیگه نمیتونیم ...... ما واقعا به بن بست رسیدیم........![]()
بابا گفت : نه عزیزم....... بن بست کدومه ..... ببین الان پدرت هم نظر منو داشت....
میگفت زندگی شما هنوز جای جبران داره.......
سحر گفت : نه بابا نداره...... مطمئن باشین اگه داشت ما هم این تصمیم رو نمیگرفتیم...... شماها توی اون خونه نبودین که بفهمین حال مارو.....
بابا گفت : آخه من نمیفهمم .... وقتی هر دوی شما از کارای هم خسته شدین..... وقتی
هر دوتون میدونین که دارین اشتباه میکنین ... چرا یه کاری نمی کنین که همدیگه رو
راضی کنین ...... چرا به دعواهاتون و بگو مگوهاتون پایان نمیدین......!!!
ببین سحر من مطمئنم که بین شما دوتا هنوز عشق هست ..... پس خرابش نکنین...
مطمئن باش پوریا بدون تو نمیتونه زندگی کنه........
سحر گفت : منم نمیتونم...... ولی چاره ای نیست .....عادت میکنیم .......... هر دومون عادت میکنیم.........
تو رو خدا سعی نکنین ما رو منصرف کنین چون غیر ممکنه...
ما هر دومون با هم این تصمیم رو گرفتیم .... پس دیگه محاله پشیمون بشیم...
دیگه سحر نتونست جلوی بغضش رو بگیره و کم کم صدای گریه اش جای صدای لرزان بغض کردش رو گرفت و ادامه داد:
بابا... ما به آخر خط رسیدیم
دیگه نمیتونیم ..... نمیتونیم بیشتر از این ادامه بدیم......
ببخشید بابا من اصلا حالم خوب نیست ... خداحافظ.......
بابا هم در حالی که خیره شده بود به گوشی تلفن اروم گوشی رو گذاشت سرجاش ونگاه کرد به ما و سری تکان داد........
..........................................................................
شب حدودا ساعت 9:30 بود که من و ستاره میز شام رو چیده بودیم........
بابا رفت سمت اتاق پوریا و در رو باز کرد و گفت پوریا بیا شام حاضره.......
پوریا به بابا گفت : میل ندارم...... شما بخورین..........
بابا هم بدون اصرار در رو بست و اومد نشست سر میز شام و رو به من و ستاره گفت : یکیتون براش شام ببرید توی اتاق........
ستاره اومد از جاش بلند بشه که من گفتم : نه .......... من میبرم........
رفتم یه کم غذا ریختم توی بشقاب و با یه لیوان آب گذاشتم توی سینی و رفتم توی اتاقش .........
وقتی رفتم توی اتاق داشت با گوشیش شماره میگرفت که به محض دیدن من گوشی رو انداخت روی تخت.........
بدون هیچ حرفی سینی رو گذاشتم روی تختش و خودم هم نشستم اون طرف تخت..........
پوریا در حالی که پشتش به من بود گفت : مگه نگفتم شام نمیخورم........
ببرش بیرون..........
گفتم : داشتی به سحر زنگ میزدی؟
برگشت و یه نیم نگاه بهم کرد و دوباره گفت : من شام نمیخورم..........
گفتم هنوز دوستش داری مگه نه............
یه دستی توی موهاش کشید و بعد دستش رو مشت کرد تو هم و هیچی نگفت ....
گفتم: پوریا بهش زنگ بزن ......... اون منتظر زنگته.........
گفت : نمیشه...........
گفتم : چرا........... فقط کافیه غرورت رو بذاری کنار........
گفت: نه......... با هم قرار گذاشتیم تا روز محضر با هم حرف نزنیم......... به هم تلفن نزنیم...............
باز دمم رو بیرون دادم و گفتم : پوریا چرا اینطوری شد................. کجا رو غلط رفتی که به اینجا رسیدی؟
سرش رو تکانی داد وهیچی نگفت....
بعد از سر جاش بلند شد و رفت سمت پنجره و خیره شده به بیرون.................
با اشاره گفت : اون ستاره بزرگه رو میبینی ....... همونی که نورش از همه بیشتره.........
با دقت نگاه کردم به بیرون........... یه ستاره ی بزرگ و پر نور درست مقابل پنجره میدرخشید..........![]()
گفتم : آره ............... خیلی قشنگه..........
گفت : اون مال من و سحر بود................
گفتم : چی ؟................![]()
گفت : من و سحر یه ستاره داشتیم........ اون ستاره ی مال ما بود......
گفتم: از کجا میدونی که این همون باشه............
گفت : با هم قرار گذاشته بودیم همیشه بزرگترین و پر نور ترین ستاره مال ما باشه !!!!!!!!......... تا هر وقت پیش هم نبودیم یاد هم بیفتیم..........
حتی بعضی شبها میرفتیم توی تراس و ستاره ها رو نگاه میکردیم...........
اینقدر نگاه میکردیم تا ستارمون رو پیدا کنیم........... همونی که از همه بزرگتره.......!!!!
گفتم : حالا چرا اونی که از همه بزرگتره...........؟
گفت : خب آخه عشقمون بزرگ بود............. پس باید ستارمون هم اندازه ی عشقمون باشه..........
مطمئنم الان سحرهم داره دنبال ستارمون میگرده............
نفس عمیقی کشید و گفت: اما اون دیگه مال ما نیست ..........
گفتم : اگه مطمئنی که داره دنبال اون ستاره میگرده پس یعنی مطمئنی که هنوز دوست داره............
خودش رو نسبت به حرفم بی اعتنا نشون داد و گفت :
شنیدی میگن همه ی عشقها از یه دعوا شروع میشه؟
گفتم : آره خب ........ بعضیا میگن اینجور عشقها واقعی ترین و پاکترین عشقها اند........
گفت : من و سحر هم با هم دعوا کردیم..........
با تعجب گفتم :چی ؟!!!!!!!!!!!!...................... دعوا کردین!!!! ..............
بعد با پوزخندی گفتم : کی؟
گفت : اولین بار توی پیلت اموزشگاه دیدمش................
با لبخند گفت : اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره ................
رفته بودم پیش نیما............. حدودا یکی دو ساعت پیشش موندم و وقتی خواستم برم
رفتم توی پیلت تا ماشینو بردارم دیدم یه خانومی تکیه داده به ماشینم ......
پشتش بهم بود...........
در ماشین رو باز کردم و با صدای اون یه متر پرید بالا..........
برگشت و خیلی عصبانی نگاهم کرد...........
خندیدم و گفتم : ترسیدین ............. خب عیب نداره دفعه دیگه به ماشین دیگران تکیه ندین..........
خیلی عصبانی گفت : واقعا متاسفم واسه آدمهایی مثل شما که اندازه ی ذره ای به فکر مردم نیستن...............
منم گفتم : منظورتون کیه..........
اونم گفت : منظورم آدم خودخواهیه مثل شما.............. من بیچاره دو ساعت پیش با
یه نفر یه قرار خیلی مهم داشتم... به خاطر خودخواهی شما که ماشینتون رو جلوی
ماشین من پارک کرده بودین نتونستم برم................
گفتم : خب من از کجا باید میدونستم که شما یه قرار خیلی خیلی مهم دارین.........
گفت : اصلا ببینم شما واسه چی ماشینو اینجا پارک کردین
تا اونجایی که من میدونم این پارکینگ فقط مخصوص ماشینهای کارکنان اینجاست.......
شما حق ندارین ماشینوتون رو اینجا پارک کنین...........
منم خیلی خودم رو مفتخر نشون دادم و بعد با افتخار گفتم : صاحب اینجا از دوستان
نزدیک بنده اس و منم بیشتر از شما حق داشته باشم کمتر ندارم...........
اونم با عصبانیت بیشتر گفت : فکر نمیکردم اقای کرامتی با چنین افرادی رفاقت کنن........
فکر میکردم شان ایشون بیشتر از این حرفها باشه...........
خلاصه بعد از کلی جر و بحث ماشینو بردم بیرون و اونم ماشینش رو با عصبانیت
بیرون آورد جوری بغل ماشینش رو زد بهم و رفت که
گلگیر ماشین من کنده شد و ماشین خودش هیچی نشد............
......................................................................................................
با تعجب گفتم : راست میگی پوریا ......... چه قدر دیوونه ای تو ...... چرا تا حالا
نگفته بودی!!!.............. ببینم تو سحر رو نشناختی؟
گفت : نه بابا ........... من که اصلا اون موقع ها اونا رو نمیشناختم.........
گفتم بعدا چی شد ............. فهمید گلگیر ماشنیت رو کنده.......
گفت : آره بابا ........ همون موقع که زد فهمید............. اصلا از قصد یه جوری زد که کنده بشه..............
یه یکی دو روز بعد وقتی دوباره رفتم پیش نیما دیدیمش و گفتم : دستت درد نکنه
گلگیر رو آوردی پایین ...........
اونم با جسارت تمام گفت : حقت بود................................................................................................................................................................
خندیدم و گفتم : اینو که راست گفته............
آهی کشید و گفت : ولی عشق ما دو تا زیاد دوام نیاورد................ به نظرم این جمله ای که خیلیا میگن غلطه............
گفتم : نه پوریا ........ اتفاقا خیلی هم درسته........... شما دو تا عشقتون دوام آورد اما زندگیتون دوام نیاورد...........
گفت : خب چه فرقی میکنه.............
گفتم : چرا فرق میکنه ........ ببین تو و سحر هنوز عاشق همدیگه هستین....... ولی نتونستین خوب این عشق رو بهم ثابت کنین...........
گفت : سپیده حوصله این حرفا رو ندارم........... عشقی دیگه در کار نیست.......
عصبانی شدم و از جام بلند شدم و گفتم : چرا هست...........
وقتی این خاطره ها اینقدر دقیق توی ذهنت ثبت شده .... وقتی که بهش فکر میکنی آرامش میگیری.......... وقتی که توی آسمون دنبال ستاره ات میگردی
اینا یعنی عشق.............
هون موقع ستاره در رو باز کرد و گفت : سپیده نمیای شام بخوری..........
گفتم : چرا اومدم.............
دیگه ادامه ندادم و از اتاق اومدم بیرون...........
دو- سه روز به همین منوال گذشت ...........
پوریا خیلی کم از اتاقش بیرون میامد و خیلی با کسی صحبت نمیکرد.........
حال و روز مامان هم با دیدین پوریا بدتر میشد ...........
همه دنبال چاره ای میگشتن تا زندگی پوریا و سحر از هم نپاشه..........
..........................................................................................
.............................................................................
عصر بود ........... رفته بودم بیرون یه سری کتاب نیاز داشتم و باید میخریدم............
وقتی برگشتم خونه دیدم مامان جلوی در وایساده .............
گفتم : سلام.............. مامان جایی میخوای بری................؟
مامان گفت : سلام............ خسته نباشی.......... آره مامان جان میخوام برم خونه خالت ...........
گفتم: پس چرا اینجا وایسادی؟
گفت : منتظر ماشینم.................. زنگ زدم آژانس هنوز نیامده...........
گفتم : خب بیا بالا وقتی اومد خودش زنگ میزنه............... راستی چرا خودت با ماشین نمیری؟
گفت : حوصله رانندگی ندارم...............
همون موقع ماشین اومد و مامان رفت ..................
رفتم بالا کسی خونه نبود ...........
فقط صدای پوریا میامد که داشت با یکی حرف میزد.............
نزدیک اتاقش شدم دیدیم درش باز بود...............
داشت تلفنی با یکی حرف میزد.............
از لا به لای حرفاش فهمیدم سحره............
پوریا میگفت: خب چی کار کنم............. خیلی ناراحتی داری صدامو میشنوی؟......... میخوای اصلا قطع کنم.....................
........................................................................
نه سحر ............. به خدا نمیتونم...................... بذارتوی این چند روز باقی مونده حداقل صداتو بشنوم.....................
.....................................................................
نترس .......... وقت واسه فراموشی هم زیاد داریم...............................
........................................................................
حالت خوبه......................... یه جوری حرف میزنی.........
.......................................................................................
خب برو دکتر................ میخوای بیام بب...............................
...............................................
آره....................... منم حالم بده.......................
..................................................................................................
دوشنبه!!!!!............................ میگم بیا یه چند روزی بندازیمش عقب...........
........................................
آخه.........................................................
باشه................................ ولی یه چیزی رو میخوام بدونم.......... هنوز......هنوز دوستم داری؟............
.........................................
الو ........... چرا جواب نمیدی.................. تو رو خدا جوابم رو بده سحر............
............................................
فرق میکنه.................... دوست دارم بدونم................ بگو............. آره یا نه............
................................................
الو ................ سحر................ الو.............................الو..............
..........................................................................
انگار سحر گوشی رو قطع کرده بود ................
پوریا هم قطع کرد و نشست رو تخت و سرش رو گذاشت بین دو تا دستاش .............
میخواست از اتاق بیاد بیرون که من با دیدنش به سرعت رفتم توی اتاق و شروع کردم لباسهای بیرونم رو از تنم در آوردن...................
پوریا رفت سمت آشپزخونه و یه لیوان آب خورد............بعد نشست روی صندلی .........
منم به هوای دست و صورت شستن رفتم توی آشپزخونه...............
پوریا با دیدنم یک هول کرد وگفت : تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم : اومدم دستام رو بشورم...............
گفت : نه ....... منظورم اینه کی اومدی که من ندیدم.............
گفتم : الان ........... داشتی با تلفن صحبت میکردی منو ندیدی.....................
رفتم سمت شیر آب و خواستم که بازش کنم که پوریا گفت : سحر بود..............
با تعجب برگشتم نگاهش کردم .................![]()
گفت : دوشنبه قراره بریم محضر..............
گفتم : چی!!!!!.........................امروز چند شنبه اس.............. بعد از یکم مکث گفتم : پنجشنبه........................... یعنی 4 روز دیگه!!!!!!!!!
با اشاره ی تایید سرش رو پایین انداخت...............
گفتم: یعنی واقعا میخواین از هم جدا بشین..........................
پوریا چرا .................. چرا اینطوری شد....................................
تو هنوز سحر رو دوست داری مگه نه.....................
بعد صدامو بلندتر کردم و گفتم:
دوستش داری که ازش میپرسی دوست داره یا نه....
با گفتن این جمله پوریا با تعجب نگاهم کرد................................![]()
گفت : پس همه رو شنیدی..................
با خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم : آره.......... شنیدم............... شنیدم ازش
پرسیدی هنوزم دوست داره یا نه.............. فهمیدم که جوابت رو نداد..........
این یعنی اونم هنوز دوست داره...................
پوریا از جاش بلند شد و از آشپزخونه رفت بیرون و وسطای سالن وایساد و بعد از کمی مکث برگشت و نگاهم کرد و گفت :
چه فایده ای داره................... چه هم دیگه رو دوست داشته باشیم چه نه ، فقط تا
دوشنبه مال همدیگه هستیم..............
بعدش همه چی تموم میشه.............................. همه چی
همون موقع گوشیش زنگ خورد..............
جواب داد و گفت : سلام نیما..............................
نه......................... خوبم ؟!!!!!................... به نظرت میتونم خوب باشم.............
..............................................................
آره زنگ زدم بهش گفت دوشنبه بریم محضر....................
چی؟!!!!!!!!!........................ خب نتونستم ............. باید باهاش حرف میزدم..............
حالا که چی.................. دوست داشتم زنگ بزنم............
اون هنوز زنمه................ میفهمی زنمه....................![]()
بعد با عصبانیت گوشی ر قطع کرد............
بعد رفت توی اتاقشو در رو محکم زد بهم..................
پایان این قسمت
