اول از همه سلام

امروز قسمت بعدی داستان رو براتون گذاشتم

البته قبلش چند تا عکس از فیلم ساناز

 

 nde2vyezipu1h9mxh9rk.jpg

 

 y6kg8glil66hlle5ui9n.jpg

 iuw12blf78t5ewmytbob.jpg

 rzog3kqzgxye7132w0gw.jpg

 

 

       6mscwvddbblyv8jm2ffs.gif      

 

                              

 

                     zr53v6so7beeihwwiodf.gifقسمت هفدهمzr53v6so7beeihwwiodf.gif

 

 

اونروز وقتی رفتیم بیمارستان مادر پدر سحر هم اومده بودن ....

از حرفای مامان فهمیدم اون بهشون گفته بود ....

منو ستاره رفتيم پیش پوریا ........

حالش از شب قبل بهتر بود....

دکترش گفت که فقط یه روز دیگه بیشتر نیاز به مراقبت نداره ....

ستاره رفت سمت پوریا و گفت : نمیدونی سحر از دیروز تا حالا چی قدر زنگ زده.....

پوریا یکم عصبانی شد و گفت : من نمیدونم چرا شما بهش نمیگین !

ستاره گفت : آخه...

که من حرفشو قطع کردمو گفتم : کی گفته نگفتیم ؟

دیشب که زنگ زد بابا جریانو بهش گفت !

پوریا گفت : لازم نکرده منو سیاه کنی !  ........

ستاره یه نگاهی به من کردو بعد رو کرد به پوریا و گفت : واسه چی ؟

پوریا یکم چب چب نگاه کردو گفت مامان سحر همه چیز و لو داده !

گفته که سحر از هیچی خبر نداره.....

ستاره یه نگاهی کرد به منو بعد با پوزخند گفت رودست خوردی....!

منم از لبه تخت پوریا بلند شدم و رفتم سمت پنجره و همونطورکه پشتم به پوریا بود گفتم امشب میاد....

بعد از چند ثانیه دیدم ستاره داره میزنه به دستم .... برگشتمو نگاهش کردم .....

با اشاره ی ستاره به سمت پوریا نگاهمو دوختم به پوریا....

سرشو اونطرفی کرده بود که ما نبینیمش ...

بغض کرده بود ..... nzbthvpf3xdusc9kv59r.gif

دلم به حالش سوخت ....

رفتم طرفشو دوباره نشستم لبه ی تخت.....

گفتم پوریا.....میخوای زنگ بزنم بهش تا باهاش صحبت کنی ....

سرش و برگردوند طرفمو در حالی که بغضشو فرو میداد آروم گفت نمیدونم !

به ستاره گفتم شمارشو میگیری .....

ستاره هم یه لبخند زدو در حالی که داشت شماره رو میگرفت اومد طرف ما !

پوریا به ستاره گفت چی بهش بگم .....

همون موقع ستاره گوشی رو گذاشت کنار گوش پوریا ....

پوریا یکم هول کرد و بعد گفت : سلام .....

خوبم ........................نه ............................آره ......خب واسه چی .....نه یه لحظه گوش کن ......................

نه گوش کن..... ...........................................بزار حرف بزنم دیگه ...............

بعد یکم مکث کردو گفت : تو خوبی ؟

ببخشید .......به خدا نتونستم زنگ بزنم ................

آخه ماشالله مهلت نمیدی !   ....... کی میای ؟......................باشه..............

ساعت چند ؟............................

بیام دنبالت !  ......................نه.........آخه نمیتونم ...................

به خدا هیچی......................................................نه چیزی قایم نمیکنم ..................حالا تو بیا.........

واسه چی نگرانی؟.................نه ...........................چیزی نشده...........

ببین آخه ماشینم خرابه نمیتونم بیام...............

با ماشین تو .................نه ..........خب ...........گیر دادی ها ...........

مگه با بچه ها نیستی ..............خب باهم بیاید دیگه.......................................................................................

باشه .......مراقب خودت باش........خداحافظ......

وقتی قطع کرد گفتم چرا نگفتی...............

گفت : نتونستم ...........دلم نیامد.........

ستاره گفت : آهان اونوقت غرغرت فقط واسه ماست ........

ببین اینکارا جیگر میخواد که هیچکدوم ما نداریم ........

همون موقع مامان سحر در اتاق رو باز کرد و اومد تو .......

گفت پوریا جان کاری نداری ؟.............چیزی نمیخوای ..........

پوریا گفت نه ...........مرسی .............

مامان سحرگفت : من بعد از ظهر بازم میام ...........

سحر هم که امشب برمیگرده تهران..........

پوریا گفت آره ....میدونم ......................

همون موقع پدر سحر هم اومد تو ........

هر دو  خداحافظی کردن  و رفتن ..............

منو ستاره هم یکم دیگه موندیم و بعد با مامان رفتیم خونه.........

بابا هم موند پیش پوریا........

 

 

شب حدودا ساعت 1:20 بود .........

من و ستاره خواب بودیم .....

مامان هم روی کاناپه خوابیده بود .........

که صدای تلفن بیدارمون کرد.....

من از اتاق بیرون اومدم که دیدم مامان گوشی رو برداشته و داشت صحبت میکرد......

یکم نگران بودم ........

فکرم رفت پیش پوریا ...........

ترسیدم نکنه اون چیزیش شده که این موقع تلفن زدن............

با اشاره به مامان پرسیدم کیه.......

همون موقع مامان گوشی رو قطع کرد و گفت سحر اومده...............

ستاره همون موقع از اتاق بیرون اومد و گفت : چی شده مامان.........

مامان نشست رو مبل و دوباره گفت : سحر اومده تهران........

من گفتم : الان سحر بود زنگ زد ؟

مامان با شاره ی سر گفت آره.........

ستاره گفت چی بهش گفتی؟

مامان گفت : هیچی میگفت رفته خونه اما پوریا نیست .........پرسید خونه ماست .....منم گفتم آره ........گفتم بهش بیاد اینجا........

من گفتم : یعنی الان داره میاد اینجا ؟

گفت : آره.........

...........

حدودا یک ساعتی گذشت و هممون نشسته بودیم توی پذیرایی که صدای آیفن بلند شد.......

هر سه تامون یکم هول کردیم ...........

ستاره رفت در رو باز کرد........

سحر اومد تو.........

بعد از سلام و احوالپرسی یکم دوروبرشو نگاه کرد بعد گفت پوریا خوابه؟

مامان گفت : نه چیزه.......

سحر یکم چهره اش نگران شد و بعد گفت : گفتم یه چیزی شده ها..........

ستاره گفت نه آروم باش.........

سحر رو کرد به مامان و گفت تو رو خدا بگید پوریا کجاست ؟

تا همین جا هم که تونستم تحمل کنم هزار تا فکرو خیال کردم.......

همتون یه جوری حرف میزنین ........انگار یه چیزی رو ازم قایم میکنین..........

مامان گفت : راستش سحر جون ما تا همین الان هم به خاطر اینکه نگران نشی بهت نگفتیم.........

سحر نگاه پر استرسشو به مامان دوخته بود و منتظربود مامان حرف اصلی رو بزنه........

مامان ادامه داد و گفت: راستش پوریا دو روز پیش تصادف کرد ........

سحر همون جا خشکش زد و گفت : وای خدا...........

مامان گفت : نه .......نگران نباش چیزیش نشده خدا رو شکر..............

فقط  پاش شکسته...........

سحر همونطور که اشک از چشماش میامد گفت : همه وقتی یکی تصادف میکنه میگن فقط پاش شکسته .............مامان تو رو خدا راستش رو بگو.........

من گفتم به خدا چیزیش نشده...............

ستاره گفت آخه اگه خدایی نکرده طوریش شده بود که ظهر باهات تلفنی صحبت نمیکرد ....................اصلا ما الان با خیال راحت خونه نبودیم ...........

سحر از جاش بلند شد و گفت کجاست ..........میخوام برم پیشش..........

مامان گفت بیمارستانه ............فردا صبح میریم........

سحر گفت : نه ............من نمیتونم صبر کنم ..............میخوام برم پیشش........

مامان گفت : باشه عزیزم باشه .............آروم باش الان میریم...........

همون موقع گوشی سحر زنگ خورد ..........

جواب داد .............گفت سلام ........

نمیتونست خودشو کنترل کنه .................. بغض گلوشو گرفته بود .............

نمیتونست صحبت کنه ..........

گوشی رو داد دست من.................

من گفتم الو...........

سانازبود .....گفتم سلام ساناز جون خوبی............رسیدن بخیر ..........

گفت : مرسی .....ببینم پوریا تصادف کرده و شما صداتون در نمیاد ؟

گفتم آره ........

گفت سحر فهمیده دیگه ؟

گفتم آره ........بهش گفتیم.........

گفت : حالا واقعا که چیزیش نشده ؟

گفتم نه ........فقط پاش شکسته ...........

گفت : میخوای من بیام پیش سحر ؟

گفتم نه قربون دستت آلان می بریمش بیمارستان.................

گفت آره ببینتش بهتره خیالش راحت میشه..............

گفتم آره....

گفت باشه پس مزاحمت نمیشم به همه سلام برسون خداحاظ.......

وقتی قطع کردم : سحر که داشت آبی رو که ستاره واسش آورده بود میخورد گفت:

بریم ..........من نمیتونم صبر کنم..........

منم رفتم توی اتاقم و حاضر شدم ....................

چهار تایی رفتیم بیمارستان.......

وقتی رفتیم بیمارستان نگهبان جلوی در یکم اذیت کرد و نمیذاشت بریم تو .......

اما از اونجایی که هم حال بد سحر رو دید وهم اینکه یه آشنایی کوچیک با بابا داشت گفت فقط واسه چند دقیقه میتونیم بریم بالا  !

وقتی رفتیم تو بخش همه جا آروم بود ............وفقط برقهای توی راه رو روشن بود.......هیچکس هم نبود

رفتیم سمت اتاق پوریا ......

مامان در رو باز کرد.........بابا روی صندلی کنار تخت پوریا نشسته بود و داشت کتاب میخوند........

پوریا هم  توی تختش دراز کشیده بود........

وقتی مارو دیدن بابا از جاش بلند شد و با تعجب گفت شما اینجا چی کار میکنین؟

که همون موقع سحر وارد اتاق شد........

پوریا با دیدن سحر یکم خودش رو از رو تخت بلند کرد .......

سحر بی اختیار اشکهاش سرازیر شدmk12td8e1lng3tqt9onb.gif  

 رفت سمت پوریا وبا کمی مکث گفت : خیلی نامردی ..........تو رو تخت بیمارستانی اونوقت من باید حالا بفهمم ؟

پوریا گفت : سحر به خدا حالم خوبه ...........گریه نکن دیگه ......

بابا اومد سمت سحرو گفت : سحر جان این از هممون سالم تره .......بیخودی اشکهات رو حروم نکن.......

سحر در حالی که با دستش اشکهاشو از روی گونه هاش پاک میکرد گفت:

اگه حالش خوبه چرا اینجاست ؟.................چرا نبردینش خونه.........

 

من گفتم : فردا مرخص میشه .........مگه نه بابا؟

بابا گفت : آره .....این دو روز هم واسه احتیاط اینجا نگهش داشتن !

همون موقع یه پرستار وارد اتاق شد و با دیدن ما با تعجب گفت :

شماها رو کی راه داده تو.........

چرا اینقدر دور بیمار رو شلوغ کردین ؟.............

از کی اینجا هستین ؟

مامان گفت ما همین الان اومدیم ........نگهبان جلوی در واسه چند دقیقه بهمون اجازه داد بیایم !

پرستار که خیلی عصبانی شده بود گفت : ایشون خیلی کار اشتباهی کردن ! بیمار فقط میتونه یک همراه داشته باشه .........

یکیتون بمونین بقیه بیرون.......

بابا گفت سحر جان ببین اجازه نمیدن .........حالا که دیدیش .........برو خونه فردا صبح دوباره با بچه ها بیا ........

سحر گفت نه .......من نمیرم ... پیشش میمونم .........

ستاره با تعجب گفت : ولی تو الان ازراه رسیدی خسته ای !

مامان گفت راست میگه عزیزم..........

سحر گفت نه .......میخوام پیشش باشم .........

من گفتم پوریا تو یه چیزی بگو ...............

پوریا هم که انگار از خداش بود سحر بمونه گفت : خب هر

جوری که راحته ..........

بابا گفت : نه مثله اینکه ما اینجا اضافه ایم .......بچه ها بریم که اینا انگار یه قرن همدیگه رو ندیدن !

مامان گفت : پس چیزی نمیخوای واست بیاریم ؟

سحر گفت نه ممنون .......

بابا گفت : پس دیگه ما میریم .....فردا صبح میایم........

وخداحافظی کردیم و اومدیم........

 

فردا صبح منو ستاره خونه موندیم تا خونه رو آماده کنیم که پوریا بیاد........

مامان و بابا رفته بودن بیمارستان واسه ترخیص پوریا .....

3 ساعت بعد پوریا رو آوردن خونه .........

ساسان و نیما هم همراهشون بودن ..............

پوریا با پای گچ گرفته و یه عصا زیر بغلش اومد خونه ...........

من رفتم واسه پوریا یه لیوان آبمیوه آوردم .............

همون موقع گوشی سحر زنگ خوررد ....

وقتی قطع کرد پوریا پرسید کی بود ؟

سحر گفت : ساناز .....با مامان اینا دارن میان اینجا .....

پوریا گفت آخه واسه چی ........میخواستی بگی تو زحمت میفتن ........

شب میریم خونه خودمون شام میامدن اونجا..........

مامان گفت : وا... مگه اینجا نمی مونید ؟

پوریا گفت نه مامان ......من کلی کار دارم ..........

ساسان گفت : اگه کارای شرکتو میخوای بهونه کنین باید به عرضتون برسونم خودم همه رو انجام دادم....

پوریا یکه خورد و بلند گفت چی ؟

ساسان گفت : هیچی بابا ...چرا داد میزنی !

پوریا با حالت عصبانی گفت میگی چی کار کردی یا با همین عصا بزنم تو

 سرت ....wnkoymeahlejtwq76807.gif

ساسان گفت : بیا .....میگم تو لیاقت هیچی رو نداری نگو نه .....

پوریا با با حالتی که  میخواست از جاش بلند بشه گفت شیطونه میگه......

که نیما جلوشو گرفت و گفت : اه ....بابا بس کنید دیگه...............

اصلا صبر کن بینم ......بعد رو کرد به پوریا و گفت: مگه این بدبخت چی کار کرده که تو این قدر جوش آوردی ؟

پوریا گفت هیچی .....بگو چی کار نکرده ...............

ساسان گفت : آخه بده کارای تو رو من انجام دادم.........بجای دست درد نکنیته.....

پوریا گفت : آخه مگه تو از کارای من سر در میاری که بی خودی فضولی

 کردی .......

من که میدونم الان همه ی طرحها خراب شده...........

ساسان گفت : نه به خدا .........اون دفعه که بهم گفتی یاد گرفتم ........

من رو کردم به ساسان وبا خنده گفتم : مگه قبلا هم از این کارا کردین ؟

ساسان گفت : نه ......اون دفعه هم تقصیر خودش بود .......dtknqtfz5w2jh5dzbj8v.gif

همون موقع هممون البته به غیر از پوریا دیگه نتونستیم خودمون رو کنترل کنیم و زدیم زیر خنده...........w3ocbx6u9eyvogmft4cy.gif

پوریا گفت : ساسان به خدا قسم اگه خرابکاری کرده باشی خودت باید

جواب بدی .......من که کاری ندارم.......

ساسان گفت باشه ....تو خیالت راحت باشه .........

بابا گفت مگه شما همکار نیستین ......پس باید کارای همدیگرو بلد باشین !

پوریا گفت : آخه پدر من..... این توشرکت کارش یه چیزه منم یه چیزه دیگه...............

مامان گفت : حالا این چیزا به ما ربط نداره ........... بعد رو به پوریا گفت:  بهت هم گفته باشم  من نمیذارم از اینجا برید .................

شب همینجا می مونید ......

همون موقع صدای زنگ در اومد ................

رفتم آیفن رو برداشتم .........

ساناز بود.............................................................

 

 

 

              zr53v6so7beeihwwiodf.gifپایان این قسمتzr53v6so7beeihwwiodf.gif

 

 

تا پست بعد بای    

                           s1wz98gsc21bf0urm8f5.gif