سلام به آریانی های پروپا قرص:

میبینم که آریانیها عازم کیشن و دوباره کنسرت و عشق و شور و حال و...

 

            کنسرت

                                   

 

ما که موفق به رفتن نشدیم پس چرا زوق کنیم

     

کنسرت از امروزشروع میشه تا نهم

دیگه همه میدونید دیگه...

 

 

               

"قسمت هفتم"

 

ساعت حدودا چهارونیم عصر بود روی کاناپه خوابم برده بود که با سروصدا بیدار شدم چشمام را نیمه باز کردم پوریا رو دیدم که توی آشپزخونه بود...

بلند شدم رفتم طرف آشپزخونه ...پوریا داشت کشوهارو زیرورو میکرد گفتم چه خبره مثلا خواب بودم ها!!!

هیچی نگفت ...گفتم دنبال چی میگردی....بازم عکس العملی نشون نداد گفتم پوریا...

ولی اصلا انگار صدای منونمیشنید... رفت طرف یخچال پارچ آب روبرداشت آمد بریزه تو لیوان که.. با صدای بلند گفتم پوریا باتوام...

که یکهو لیوان از دستش افتاد وشکست...

سرشو آورد بالا وزل زده بود تو چشمام .

گفتم هیچ معلوم هست داری چی کار میکنی؟

آروم  گفت قرص میخوام...گفتم قرص چی ؟

گفت سرم درد میکنه ...گفتم واسه چی سرت درد میکنه؟

عصبانی شد وگفت میشه اینقدر سوال نکنی!!!

بعد هم رفت تو اتاقشو درو محکم زد بهم...

خیلی تعجب کرده بودم حالش اصلا خوب نبود...ترسیده بودم ...

رفتم طرف لیوان شکسته...اصلا حواسم نبود دارم چی کار میکنم...فکرم همش پیش پوریا بود...همونطور بادست شروع کردم به جمع کردن تکه ها که جیغم رفت هوا...

پوریا دوید طرف آشپزخونه ...خون وحشتناکی از دستم میومد...آمد طرفم وباصدای خیلی بلند گفت آخه بادست جمع میکنی؟

هیچی نگفتم فقط نگاش میکردم...گفت پاشو بیا کنار دستشویی...آروم بلند شدم ورفتم...

پوریا رفت تا باند بیاره . اومدو دستم را باند پیچی کرد .

گفت خیلی درد میکنه؟

 آروم گفتم نه!!!

گفت حالت خوبه سپیده؟

یه خورده مکث کردم ...سرم رو بالا گرفتم و

گفتم من آره ولی تو نه!!

گفت من فقط سرم درد میکنه ...گفتم فقط سرت درد میکنه؟ پوریا من تورو چند بار صدا زدم ولی تو نشنیدی!!!اصلا اینجا نیستی!

حواست سر جاش نیست!!!  اون وقت میگی فقط سرم درد میکنه؟

عصبانی شدو گفت بابا میگم سرم درد میکنه اه...

آمد بره تو اتاقش که مامان اومد تا دست منو دید رنگش پرید گفت چی شده گفتم چیزی نیست لیوا...که پوریا حرفمو قطع کرد و گفت دستش خورد به لیوان وافتاد شکست!!!

بعدش هم رفت تا شیشه خورده ها را جمع کنه...

مامان نگام گرد و گفت خیلی درد میکنه؟

گفتم نه مامان جون زخمش سطحیه...

گفت باشه من خیلی خسته ام میرم یه کم بخوابم .

منم رفتم توی اتاقم و نشستم رو تخت و زل زدم به عکس آریان که رو دیوار بود...

همونطور محو تماشای عکس بودم که یکهو صدای در را شنیدم...

خیلی سریع دویدم طرف درب سالن...

در را باز کردم دیدم پوریا داره از پله ها میره پایین...گفتم کجا میری؟

برگشت و نگام کرد و گفت پیش نیما!!!

با تعجب گفتم نیما!

گفت آره ... ببینم باید اجازه بگیرم ؟

گفتم آخه...که ستاره اومد ...گفت چرا وایسادین اینجا؟

گفتم پوریا میخواد بره پیش نیما!

ستاره با تعجب گفت : وا !!! خب بره...

گفتم آخه همین یک ساعت پیش از اونجا اومد !!!

گفت خب لابد کارش داره!!!

پوریا گفت خداحافظ...

ستاره گفت برو تو...

خیلی نگران پوریا بودم...

ستاره گفت مامان اومده؟

گفتم آره ولی رفت خوابید...

گفت آی گفتی منم دارم از خستگی میمیرم منم میرم بخوابم...

گفتم ستاره !!!

برگشت وگفت بله...گفتم پور...هیچی...

گفت حالت خوب نیستا...

گفتم هیچی بابا...

نمیدونم چرا دلشوره داشتم ...

فردای اونروز رفتم کلاس ...خیلی دوست داشتم رابطه ام با سحر فقط در حد استادوشاگردنباشه...

البته تقریبا سعی میکردم بهش نزدیک بشم ...دوست داشتم ازش در مورد بقیه بچه ها بپرسم ولی نمیدونم چرا نمیتونستم ...

وقتی کلاس تموم شد همه رفته بودن فقط سحر داشت پشت میزش کارهاشو میکرد منم رفتم نشستم روی صندلی ای که کنار میزش بود ...

گفتم خسته نباشید...گفت مرسی شما نمیری؟

گفتم چرا ...فقط...گفت چیزی میخوای بگی بگو...راحت باش...

گفتم من ...من خیلی دوست دارم بقیه بچه هارو ببینم...

گفت خب باید یه روز بیای ترانه...گفتم خب آخه من که نمیدونم کی همه هستن!!!

گفت آره خب یه بار که همه بودن بهت میگم بیای.. خوبه؟

خیلی خوشحال شدم گفتم از این بهتر نمیشه...

بعد یه خورده مکث کردمو گفتم ساناز جون هم مثل شما تدریس میکنه؟

گفت آره ...اونم سلفژ تدریس میکنه منتها اینجا نیست یه آموزشگاه دیگه است...

ساناز خصوصی هم تدریس میکنه ولی من نه ...

کار سحر تموم شد و دوتایی آمدیم بیرون .

پوریا و نیما داشتم رانی میخوردن و میامدن طرف ما ولی حواسشون به ما نبود یعنی اصلا ما رو ندیدن.

ماهم رفتیم که یکدفعه تا پوریا مارو دید رانی شکست گلوش...

ومدام سرفه میکرد ...سحر گفت حالتون خوبه؟

ولی پوریا نمیتونست جواب بده و صورتش سرخ شده بود...

نیما گفت آره ...چیزی نیست ....خب شما کلاستون تموم شد ؟

سحر گفت بله .دیگه باید برم...

نیما گفت بله بله خسته نباشید .

سحر گفت ممنون با اجازتون . خداحافظی کرد و رفت.

پوریا بد جوری قرمز شده بود...من گفتم پوریا چرا اینطوری شدی؟

آمد حرف بزنه که دوباره سرفه اش گرفت ...

نیما گفت اه بابا بسه دیگه توام ...بعد رو کرد به منو گفت شما تشریف میبرید ؟

گفتم بله من باید برم خونه...

نیما گفت خب پوریا میرسونتون...

گفت بله البته اگه بتونه!

نیما گفت نه چیزی نیست با عجله خورد بعد اینطوری شد...

پوریا که تازه یه خورده آروم گرفته بود گفت:

آره تو برو بشین روی اون صندلی ها تا من بیام .

منم رفتم که بشینم که شنیدم نیما گفت : ای بابا توهم که خدای ضایع بازی هستی...

اخه دیوونه این کارا چی بود...پوریا گفت چی کار کنم خب...دست خودم نبود...

نیما گفت گند زدی بد جور...

میخواستم برگردم و بگم جریان چیه که ترجیح دادم طوری رفتار کنم که انگار اصلا هیچی نشنیدم...

رفتم نشستم وپوریا ونیما رفتن تو یه اتاقی...

همونطور منتظر بودم که گوشیم زنگ خورد .

گوشی را از تو کیفم بیرون آوردم یه نگاهی به صفحه اش انداختم دیدم ستاره است.

جواب دادم .

گفتم الو .

گفت سپیده چه قدر دیرکردی کجایی؟

گفتم من هنوز آموزشگاهم .

با تعجب گفت آموزشگاه! تو که خیلی وقته کلاست تموم شده!

 گفتم آره قراره با پوریا بیام واسه همین یه خورده باید صبر کنم.

گفت باشه نگرانت شده بودم اری نداری خداحافظ.

همونموقع پوریا اومد و گفت بریم.

بلند شدم و از نیما خداحافظی کردیم و رفتم سوار ماشین پوریا شدیم.

تو راه خیلی سعی کردم در مورد حرفهای نیما ازش بپرسم ولی نمیدونم چرا نمیتونستم.

نه من چیزی میگفتم نه پوریا .

ضبط ماشین رو روشن  کردم که دیدم توش آریانه...

خیلی تعجب کردم آخه پوریا هیچ وقت تو ماشینش آریان نمیذاشت.

گفتم از کی تا حالا آریان گوش میدی؟

یه خورده هول کرد و گفت همینطوری ...حوس کردم...

دیگه چیزی نگفتم .

همون موقع یه ماشینی داشت از روبه رو میامد ولی پوریا اصلا توجهی نداشت که یکدفه محکم دو تا ماشین خوردن به هم...

پوریا از ماشین پیاده شد منم پیاده شدم ...

وای گلگیر ماشین کلا کنده شه بود ...

ماشین جلویی هم بد جوری آسیب دیده بود...

طرف از ماشین پیاده شد و مستقم آمد طرف پوریا و با صدای بلند گفت آخه تو که رانندگی بلد نیستی واسه چی میشینی پشت ماشین...نگاه کن ماشین صفرو چی کار کردی!

مردم جمع شده بودن ...من خیلی میترسیدم ....رو حرکت بعدی پوریا به هیچ عنوان نمیتونستم حساب کن...

پوریا خیلی عصبانی بود گفت حالا مگه چی شده ...چنان ماشینم ماشینم میکنه که ...

طرف آمد حمله کنه به سمت پوریا که مردم جلوشو گرفتن پوریا آمد از تو ماشین قفل فرمونو برداشت تا بره طرفش ...منم سعی میکردم جلوشو بگیرم...

گفتم پوریا خواهش میکنم ..زشته ... تورو خدا کوتاه بیا...

اما از اونجا که به هیچ عنوان حریفش نمیشدم پوریا رفت جلو ولی خدا رو شکر مردم نذاشتن کاری بکنه...

 

با پلیس تماس گرفتن وبعد از حدودا بیست دقیقه پلیس اومد .

منم به نیما زنگ زدم گفتم پوریا تصادف کرده ...اونم آدرسو گرفت و گفت خودشو میرسونه...

پلیس پوریا را مقصر تعیین کرد و سیصد و هفتاد هزار تومان خسارتش شد.

نیما همونموقع آمد و نشست پشت فرمون و سه تایی رفتیم.

نیما میگفت آخه حواست کجاست چند دفعه گفتم زیاد بهش فکر نکن ...

که من گفتم به چی؟

نیما گفت هیچی دیگه...منظورم همین حواس پرتیهاشه...

پوریا خیلی عصبی بود ولی هیچی نمیگفت.

نیما منو پوریا رو رسوند خونه و خودش رفت...

 

 

"پایان این قسمت"