کنسرت گروه آریان – ویژه هواداران : اجرای بهترین قطعات آلبوم های گروه آریان

- تاریخ اجرا : چهارشنبه 4 دی 1387

- ساعت اجرا : شروع سانس اول 17:30 ، شروع سانس دوم 21:30

 

 حیف که با امتحانات تداخل پیدا کرده وگرنه حتما میرفتم

اما افسوس...

 

           

 

 

 

                                             قسمت چهاردهم

 

وقتی رفتم خونه مامان خونه بود....

دیدم الان بهترین شرایطه واسه گفتنه همه چی!

رفتم طرفشو یه خورده حرفای بی ربط زدم طوری که خودش هم فهمید که یه چیزی میخوام بگم!

بعد گفت حرف اصلیتو بزن ....چی میخوای...بگو...

گفتم هیچی در مورد خودم نیست ....

گفت پس چی؟

خودم هم نمیدونستم که دارم کار درستی میکنم یا نه!

نمیدونستم که واقعا باید میگفتم یا نه!

اما پیش خودم فکر کردم که یه جورایی کار پوریا رو راحت میکنم....

رو کردم به مامانم و گفتم :

مامان تو دوست داری عروس داشته باشی؟

مامان یه پوزخند زد و گفت:

وا الله این پسری که من دیدم فکر نمیکنم بزاره حالا حالاها ما عروس دار بشیم!

گفتم حالا کار به پوریا نداشته باش تو خودت دوست داری؟

گفت:

خب معلومه ...آخه کدوم مادریه که دوست نداشته باشه عروسی بچه اش رو ببینه!

گفتم مامان اگه پوریا بخواد ازدواج کنه ....

که با نگاه تعجب آور مامان حرفم رو خوردم ....

مامان یه خورده جابه جا شد گفت:

تو امروز چته؟

چرا در مورد پوریا اینقدر حرف میزنی؟

نکنه....

گفتم آره ....

بعدش همه چی رو ولی با تردید براش گفتم....

مامان هم مثل ما باورش نمیشد اما نه به خاطر اینکه عاشق سحر شد ه!

بیشتر به خاطر اینکه پوریا عاشق شده....

آخه پوریا همیشه میگفت من از ادمایی که از این لوس بازی ها در میارن بدم میاد!

عاشقی کار آدمای دیوونه است ....

اما خودش................................................

 

تا شب مامان انتظار پوریا رو میکشید و مدام چشمش به در بود .....

ساعت حدود 9:10 بود که مامان برای بار هزارم گوشی رو برداشت تا زنگ بزنه به پوریا که صدای زنگ در اومد ....

من رفتم در رو باز کردم پوریا بود...........

مامان که به بابا هم جریان رو گفته بود بی صبرانه منتظر ورود پوریا بود.......

همه نشسته بودیم رو مبل و به در خیره شده بودیم.....

پوریا خیلی خوشحال وارد شدو بلند گفت سلام بر.....

که با دیدن قیافه های ما حرفشو قطع کرد.....

با تعجب و نگرانی گفت:

چی شده؟

چرا اینطوری نگاه میکنین؟

مامان گفت : خیلی نامردی!

پوریا اومد تو و در رو بست و گفت: مامان من نامردم؟

بابا گفت : بیا .....مارو باش چه قدر فکر میکردیم با پسرمون رفیقیم.....

پوریا دیگه خیلی تعجب کرده بود و گفت:

تو رو خدا بگین چی کار کردم من دیگه دارم میترسم.....

من دستم رو جلوی دهانم گرفته بودم و به زمین خیره شده بودم.....

مامان گفت :

میذاشتی واسه شام عروسی ما رو دعوت میکردی؟

پوریا یکه خورد و رنگش پرید.....

بعد یه نگاه چپ چپی به من انداخت....

ستاره که هدفش عوض کردن بحث بود گفت:

حالا مبارکه................

پوریا که به تته پته افتاده بود با رنگ پریده و صدای لرزان گفت : چی مبارکه؟

بابا گفت: دیگه نمیخواد انکار کنی قیافه ی ادم عاشق ضایع است....

پوریا سرش پایین انداختو گفت:

آخه به خدا هنوز چیزی معلوم نیست.

من کنترل از دستم در رفت و گفتم : چی میگی تو .....هنوز هیچی معلوم نیست....

بعد رو کردم به مامانم و گفتم : مامان جان دروغ میگه کار تموم شده .........

پوریا که دیگه داشت عصبانی میشد گفت تو یکی دیگه حرف نزن که دارم برات.....

تو لو دادی آره؟

من سرمو پایین انداختم!

پوریا گفت چه سوالیه من میپرسم خب معلومه .....هواسم نبود جناب عالی

یه قدم از بی بی سی جلو ترید !!!

....................................................................................

 

 

خلاصه  دوباره داشت یه دعوایی راه می افتاد که با بحث عروسی و این حرفها ختم به خیر شد.............................................................................................

 

5-6 ماهی از این قضیه گذشت و پوریا و سحر تصمیم به ازدواج گرفتن و پوریا هر روز بیشتر از دیروز بر عشقش افزوده میشه...

 

تو این مدت همه ی آریانیها رو دیدم و کلی باهاشون حال کردم.......

پوریا هم شرکتش رو راه انداخت و یه واحد از یه آپارتمان تو پاسداران خرید........

پوریا و سحر تصمیم گرفته بودن برن ماه عسل و فقط یه جشن مختصر بگیرن................

منم هر روز لحظه شماری میکردم تا اونروز سر برسه..........

وبالا خره رسید....

 

جشن عروسیشون تو یه باغ خیلی خوشگل وتقریبا رویایی بود...

 

یه باغ پر از گلای رنگی با درختای بلند که برگهاشون دور تا دور باغ رو از بالا پوشونده بود و مثل یه سقف سبز بود که توی سبزی این سقف چراغهای رنگی روشن و خاموش میشدن و جلوه ی بینظیری به باغ داده بود....

 

بوی عطر گلها سرتاسر باغ بیچیده بود و یه سادابی خاصی به فضا بخشیده بود......

اما همین بو باعث شد که ستاره تمام مدت رو عطسه کنه و اعصاب همه رو خورد کنه...........

 

یه باغ آریانی!!!!

 

توی باغ پر بود از میزهای گرد  با رومیزیهای حریر و آبی رنگ و صندلیهایی که دورتا دور میزها رو محاصره کرده بودن...

 

از وسط یه فرش قرمز باریک و بلند به طول کل باغ  که از در ورودی شروع میشد و به صندلیهای عروس و داماد ختم میشد پهن شده بود.....

کناره های فرش هم تقریبا 4متر به 4متر شعله های آتیشی که واقعا بینظیر بود قرار گرفته بود............

واما گروه موسیقی ای که از همه جذاب تر بود البته آریان نبود ها.....

یه پرکاشن و با یه درام و ارگ و سنتور و یه خواننده روی سکوی کنار باغ برنامه اجرا میکردن..........

و اما آهنگ افتخاری.............

با صدای کی؟

علی و پیام عزیز که واقعا ترکوند..............

علی و پیام آهنگ پرواز رو با هم خوندن و کلی مثل همیشه مورد تشویق قرار گرفتند..........

 

وای یه عروسی آریانی ...............چه قدر بی نظیر..............

                        

وخلاصه اونشب هم به پایان رسید و فقط یه خاطره ازش موند..........

یه خاطره ی فراموش نشدنی....

 

فردای جشن پوریا و سحر عازم سفرشدن.......

به مدت حدودا 20 روز رفتن ماه عسل......................

ومن بودم که شدیدا به پوریا حسودیم میشد...................

کلی سفارش میکردم که هوای سحرم رو داشته باشه....

 

پوریا میگفت من جدا شک کردم که تو خواهر منی یا خواهر زنم........

به خدا ساناز اینطوری که تو میگی طرفداری نمیکنه!!!!!!!

 

 .......................................

 

توی اون مدتی که نبودن من هر روز روزی 4-5 بار تماس میگرفتم و حسابی خسته اشون میکردم .............

.........................................................

یکی از همون روزها از طریق چند تا از دوستای آموزشگاه که خیلی رابطه ام با هاشون صمیمی بود به گروه موسیقی به عنوان نوازنده ی پیانو معرفی شدم ....

 

منم ستاره رو به عنوان گیتاریست معرفی کردم و وارد گروه شدیم و

تمرینهامون رو شروع کردیم.........

 

                                                

           پایان این قسمت