تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
قسمت بیست و سوم
 

         ای همیشه همدم واسه درد دلهام

 

       عطرتو همیشه جاری تو نفسهام

 

      ای که تار و پودم از یاد تو بی تاب

 

      با منی ولی باز دوری مثل مهتاب

 

                               

 

 

قسمت بیست و سوم

 

 

اون شب خیلی حواسم جمع پوریا بود...

یعنی فکر میکنم همه حواسشون به پوریا بود....

به خصوص سحر که معلوم بود توی دلش غوغایی به پاست ....

همه میترسیدن که پوریا یه موقع یه حرفی بزنه یا یه کاری انجام بده

 که مهمونی بهم بخوره.....

راستش منم از کاری که کردم پشیمون شدم......... همش میترسیدم که

وقتی علی بخواد با پوریا حرف بزنه ،

پوریا یه چیزی بگه که نباید بگه.......

اما علی گفت که خودش چنین قصدی داشته ، پس چه من بهش میگفتم چه نمیگفتم این اتفاق میفتاد....

توی تمام مدت مهمونی من هم حواسم به پوریا بود و هم به علی........

شام خورده شد اما علی حرفی نزد .....

با وجود اینکه فکر میکردم اگه حرف نزنه بهتره اما ته دلم میخواست که علی از روی مبل بلند بشه و بره

بشینه پیش پوریا و باهاش حرف بزنه........

زمان داشت میگذشت و به پایان مهمونی نزدیک میشد و من

 نگرانیم بیشتر میشد.....

تا جایی که دلم میخواست برم پیش علی و بهش بگم که یه چیزی رو فراموش کرده..........

بعد از شام قرار شد کیک تولد سحر رو بیارن.........

مامان با اشاره به پوریا گفت که اون این کار رو بکنه................

پوریا هم که کیک رو جایی گذاشته بود که کسی ندیده بود ...

ولی مطمئن بودم مامان شاهکار آقا پسرش رو دیده.....

تا پوریا میخواست بره کیک رو بیاره....... بعضی از بچه ها که سازها شون رو آورده بودن شروع کردن به اجرای تولدت مبارک...

سیامک ویالن میزد ، شراره و علی گیتار ، ساناز هم یه دف با

خودش آورده بود و همه با هم میخوندن........

فضای خاصی بود........ خیلی قشنگ بود ....... آرش هم که با دوربین

فیلم برداری اعصاب همه رو خورد کرده بود و همش در حال فیلم گرفتن بود.......

وقتی پوریا کیک رو آورد همه ی نگاه ها زوم شد به طرف کیک.....

یه کیک بزرگ که شکل سه تا قلب به هم چسبیده بود ، دو تا قلب کناری

بزرگ بودن و قلب وسطی کوچکتر از اون دو تا بود ،

و روی یکیش عکس پوریا و روی یکی دیگه اش عکس سحر بودو روی

 قلب وسطی نوشته بود سحرم تولدت مبارک...........

همون موقع آرش که دوربین رو زوم کرده بود روی کیک گفت : پس چرا معطلید ...

چرا نمیزنین آهنگ رو به افتخار این زوج جوان....

همه هورا کشیدن که علی گفت : آقا قبول نیست ... چرا کیک پیوندتان مبارک گرفتین؟

ستاره گفت : پیوندتان مبارک نیست که .... تولدت مبارکه.......

علی گفت : پس چرا عکس عروس دوماد روشه........

فقط تولده سحره ها ........ عکس پوریا اضافیه ........

سانازکه معلوم بود هول برش داشته گفت : علی شر به پا نکن...... بزار آهنگ رو شروع کنیم......

پوریا یکم چب چب نگاه کرد و گفت : ببخشید نمیدونستم اشکال داره،

 به نظر شما عکس کی باشه بهتره.... مثلا عکس....

که علی حرفش رو قطع کرد و گفت بابا شوخی کردم .... بچه ها دستا بالا .......

بعد برقها و رو خاموش کردن و شمعهای روشن روی کیک زیبایی

خاصی رو از خود ساطع میکردن

همه شروع کردن به دست زدن و بچه ها آهنگ گل من رو با ریتمی

خاص و آروم شروع به خوندن کردن ،

بقیه هم همراهشون میخوندن و هماهنگ با ریتم آهنگ دست میزدن......

ولی رنگ هممون پریده بود..... سحر بیچاره که معلوم بود توی دلش چه غوغاییه.....

نزدیک بود که علی با حرفش یه دعوا درست کنه.... اما خدا رو شکر

 خودش فهمید که نباید این حرف رو به پوریا میزد و

قضیه رو تموم کرد ..............

بعد از فوت کردن شمع ها توسط سحر ، شروع کردن به بریدن کیک .....

همون موقع علی اومد سمت پوریا و آروم در گوشش یه چیزی گفت و

 بعد رفتن توی تراس.........

خیالم راحت شد اما از دلشوره داشتم میترکیدم.......

یه چند دقیقه ای توی تراس بودن بعدش پوریا با عصبانیت اومد بیرون و

 مستقیم اومد طرف سحر و ازش خواست که بره توی اتاق....

خیلی ترسیده بودم.... پوریا خیلی عصبانی بود......

نا خودآگاه نگاهم افتاد به مامان ... چشماش قرمز بود و نگاهش

به سمت اتاق ..... معلوم بود که خیلی اضطراب داره.....

دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سعی کردم یه طوری خودم

رو به اتاق نزدیک کنم......

گوشیم رو از جیبم در آوردم و رفتم پشت در اتاق ایستادم.... طوری که همه فکر کنن من دارم با گوشیم حرف میزنم.....

گوشی رو گذاشتم در گوشم و تمام حواسم رو دادم به اتاق و

صدای سحر و پوریا.....

پوریا میگفت : سحر من بچه نیستم که اینو فرستادی با من حرف بزنه ها........

سحر: بابا به خدا من بهش نگفتم..........

پوریا: اصلا میدونی چیه ... پشیمون شدم....... پشیمون شدم .........

 پشیمون شدم پیشنهاد جشن دادم.... پشیمون شدم گذاشتم

 این جشن برگذار بشه....پشیمون شدم رفتم کیک خریدم و عکس

 خودمو روش گذاشتم.... پشیمون شدم که...

که سحر حرفش رو قطع کرد و گفت : با من ازدواج کردی.........

پشیمون شدی که چرا اومدی توی اون آموزشگاه و منو دیدی....

پشیمون شدی که اومدی جلو و ازم خواستگاری کردی........

آره .... بگو ....... همه ی اینا رو بگو.......... چرا بی خودی میندازی

 گردن اینو اون......

پوریا: ببین سحر تو خودت بهتر از هر کس دیگه میدونی که من تو رو....

سحر: تو رو چی؟..... با صدای بلندتر گفت : تو رو چی؟

پوریا : هیچی.......... هیچی.........

سحر با صدای بلند گفت : من دیگه تحمل ندارم...... دیگه تحمل ندارم پوریا........

 دیگه نمیتونم ........ کم آوردم........

فکر نمیکنم دیگه من و تو بتونیم به این زندگی ادامه بدیم......

من خیلی فکر کردم تصمیمم هم گرفتم .... میخوام ازت جدا شم.......

پوریا گفت : جدا شی؟!!!!........... چه بهتر .... منم دیگه نمیخوام به

 این زندگی نکبت ادامه بدم..........

سحر: باشه.................. پس خودتو اماده کن........

همون موقع در اتاق باز شد و سحر اومد بیرون......... یه نگاهی هم به من انداخت.........

پوریا هم اومد جلو و یه نگاه بدی به من کرد و در رو محکم بست.......

حالم خیلی بد شده بود ...... احساس میکردم نفسم بالا نمیاد........ خودم رو رسوندم به تراس..........

اشکهام بی اختیار سرازیر شده بودن.......... دلم میخواست داد بزنم.........

باورم نمیشد..... پوریا و سحر.............

همه میدونستن که این دو تا حاضرن واسه هم بمیرن......... ولی حالا حرف از طلاق میزنن........

به یاد اون روزا افتادم ..... اون روزا که پوریا به هر بهانه ای جلوی

 سحر سبز میشد و حرف های بی ربط میزد اما نمیتونست بهش بگه دوست دارم...................

یاد اون روزا که چه قدر پوریا تلاش کرد و به قول خودش حقارت کشید

 تا سحر قبول کنه باهاش ازدواج کنه.......

اما حالا........ حالا دیگه نمیخواد با عشقش زندگی کنه.........

واقعا حرفای اونا واقعی بود.......

ولی نه....... مطمئنم که همش از روی عصبانیت بود........ آخه مگه میشه.......

 مگه میشه پوریا و سحر جدا از هم زندگی کنن.... مطمئنم حتی یه روز

هم نمیتونن دووم بیارن........

......................................................................................................

 

یه 3-4 روزی گذشت....

ساعت حدودا 6 بعد از ظهر بود........ حوصله درس خوندن رو نداشتم

......... رفتم نشستم پشت پیانو و شروع کردم به زدن.......

یه جورایی خودم رو روی اون ساز بیچاره خالی کردم........

همونطور مشغول بودم که صدای در اومد....... فکر کردم که باباست .... اما شنیدم که مامان گفت : تو اینجا چی کار میکنی؟

گفت : اومدم که بمونم........

صدای پوریا بود.... با عجله رفتم توی سالن........ گفتم : سلام..... تنهایی؟

در حالی که روی مبل نشسته بود و دستاش رو حلقه کرده بود با

 اشاره ی سر گفت آره.......

مامان گفت : پس سحر کجاست....

پوریا سرش رو بالا گرفت و در حالی که بغض کرده بود گفت : خونه ی مامانش ......

با تعجب گفتم : چی..... خونه مامانش؟

دوباره با اشاره ی سر گفت آره...!!!!!!!!!!

همون موقع ستاره از اتاقش اومد بیرون و گفت : چی داری میگی پوریا......

مامان گفت : مگه شما دو تا خونه زندگی ندارین که هر دوتون اومدین خونه ی مامانتون....!

پوریا گفت : نه .... دیگه نداریم...........

گفتم : پوریا .... تو رو خدا درست وحسابی بگو چی شده.......

پوریا از سر جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه......

پارچ آب رو از یخچال درآورد و لیوان رو پر از آب کرد.....

بلافاصله بعد از تموم شدن آب دوباره لیوان رو آب کرد .......

همونطور داشت ادامه میداد که سر لیوان پنجم مامان گفت :

پوریا ....... تو چت شده......... چرا اینقدر آب میخوری........

پوریا بقیه ی آبی که توی لیوان بود رو ریخت توی صورتش وگفت : تشنه ام....

 خیلی تشنه ام........ دارم میسوزم...... بدنم داغه.....

اینقدر داغه که داره آتیش میگیره.......

بعد لیوان رو گذاشت رو میز و رفت سمت اتاقش که مامان گفت :

وایسا ببینم....... کجا داری میری....... نمیشنوی چی میگم....

ازت پرسیدم چی شده........ بین تو سحر چه اتفاقی افتاده.......

 چرا حرف نمیزنی........ واسه چی اومدی اینجا...... واسه چی سحر رفته خونه مامانش.......... واسه چی.......

که پوریا حرفش رو قطع کرد و گفت : بس کن مامان...... از همه طرف دارم

میکشم دیگه شما ولم کن......

بعد یه دستی توی موهاش کشید و گفت : دیگه همه چی بین من و سحر

 تموم شد...... دیگه سحر عروس شما نیست و منم داماد اونا نیستم......

ما هر دومون تصمیممون رو گرفتیم..... میخوایم از هم جدا شیم..........

از امروز دیگه تا روز طلاق همدیگه رو نمیبینیم....... هر دومون امروز قرار

گذاشتیم بریم خونه های قبلیمون و دیگه همدیگه رو نبینیم...

در حالی که بغضش رو فرو میداد و اشکی که روی گونه هاش بود رو پاک میکرد ادامه داد:

ما دیگه نمیتونیم با هم باشیم مامان ....... دیگه نمیتونیم........

بعد رفت توی اتاقش و در رو محکم بست..........

هممون خشکمون زده بود........

مامان که معلوم بود حالش طبیعی نیست رفت نشست رو مبل و

خیره شد به اتاق پوریا .......

منم همونجا سر جام نشستم ....... ستاره هم در حالی که اشکاش سرازیر شده بود گفت : مامان پوریا چی میگه....... دیوونه شده......

مامان یه کاری بکن.............

مامان هم هیچ حرفی نمیزد و خیره شده بود به اتاق پوریا........

ستاره دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره ....... رفت توی اتاقش .........

صدای گریه هاش تا بیرون میامد........

من که فهمیدم مامان حالش خیلی بده....... یکم ترسیده بودم....... اخه مامان اینجور موقع ها فشارش میفتاد و حالش بد میشد.....

رفتم سمتش و سعی کردم خودم رو آروم نشون بدم و گفتم :

مامان حالت خوبه.......

مامان نگاهم کرد و گفت : نه ..... بدم........ خیلی بد........... ببین چه جوری جیگر گوشم داره جلوی چشمم پر پر میشه.....

دیدی .... دیدی چه جوری کمرش شکسته....... دیدی چه قدر زخم خورده.......

با حرفای مامان دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه.........

مامان گفت : آره گریه کن........ گریه کن واسه داداش شکست خوردت........

 گریه کن واسه عاشقی که میخواد بگه عاشق نیست........

همونطور که گریه میکردم گفتم : مامان حالت اصلا خوب نیست....... رنگت پریده........میخوای بریم دکتر.........

گفت : پاشو یه زنگ بزن به بابات بگو بیاد ..... بگو بیاد و پسرش رو ببینه....... پاشو.........

بلند شدم و رفتم سمت تلفن و یه زنگ به بابا زدم........

اون بیچاره هم از پشت تلفن صداش لرزید ........

بعد از حدودا یک ساعت هممون حالمون بد بود و پوریا هم رفته بود

 توی اتاقش و در رو روی خودش بسته بود....

مامان هم نشسته بود روی مبل و حالش اصلا خوب نبود........

منم نشسته بودم رو به روی مامان و داشتم با دستام بازی میکردم.....

همون موقع بابا اومد........

خیلی هول کرده بود ...... کیفش رو گذاشت زمین و با پریشونی گفت : چی شده..... پوریا کجاست.......... چرا شما ها این شکلی اید...

مامان دستش رو از رویپیشونیش برداشت و آروم گفت : حالش خیلی بده........ رفته توی اتاقش .....

بابا گفت : رنگت پریده...... نگران نباش ....... قول میدم حرفاشو پس بگیره.........

من گفتم : نه بابا........ پس نمیگیره..........

بابا گفت : دنیا که به آخر نرسیده شماها این طوری میکنین............ به جای اینکه باهاش حرف بزنین غمبرک زدین که چی.......

خودم الان میرم باهاش حرف میزنم.........

مامان از جاش بلند شد و گفت : نه صبر کن........... به نظرم اگه تنها باشه بهتره...... بیا یه زنگ بزن به سح.....

که یهو سرش گیج رفت و افتاد روی زمین .......

من و بابا با سرعت رفتیم سمتش......... گریه ام گرفته بود و با همون صدای لرزان میگفتم :

مامان چی شد........ مامان تو رو خدا............ بابا یه کاری کن..........

بابا به سرعت گوشیش رو از جیبش در آورد و زنگ زد به خانم بردبار........ یکی از دوستای مامان بود ..... دکتر بود و

همیشه اینجور وقتها دست به دامنش میشدیم..........

با کمک ستاره مامان رو از زمین بلند کردیم و بردیمش روی تختش خوابوندیم.........

پوریا هم اومد بالای سرش ........

مامان حالش اصلا خوب نبود......... عرق سردی روی تنش نشسته بود و بدنش میلرزید..........

بعد از حدود نیم ساعت دکتر اومد..........

برای مامان یه سرم وصل کرد و یه آمپول زد توی سرمش.........

بعد از اینکه کارش تموم شد از اتاق اومد بیرون و بابا گفت : چی شد......

دکتر گفت : چیز مهمی نیست ... هول کرده ....... فشارش خیلی پایین بود...... باید بیشتر مراقب باشه.........

تا چند ساعت دیگه حالش بهتر میشه............

بعد از رفتن دکتر پوریا رفت توی اتاق مامان و در رو بست...........

پوریا خیلی مامان رو دوست داشت....... همیشه وقتی مامان

 مریض میشد پوریا ازش پرستاری میکرد.........

خیلی به مامان وابسته بود و همیشه خودش رو واسه مامان

لوس میکرد.........

من و ستاره هم همیشه لقب بچه ننه رو بهش میدادیم.........

یه چند دقیقه ای از رفتن پوریا توی اتاقش میگذشت که تلفن زنگ خورد..........

 ستاره جواب داد........... نیما بود ....

به من اشاره کرد که پوریا رو صدا کنم.........

رفتم سمت اتاق و در زدم و در رو باز کردم......... پوریا نشسته بود پایین تخت مامان و دست مامان رو گرفته بود توی دستش و

اشکهای مامان رو پاک میکرد .......

گفتم : پوریا ........... تلفن با تو کار داره..........

وقتی اینو گفتم انگار برق گرفتش و زود از جاش بلند شد و اومد سمت در و با خوشحالی گفت : سحره؟

بغض کردم و یه نگاهی کردم به بابا و ستاره...........

بابا گفت : نه ........ نیماست..........

پوریا دوباره حالش گرفته شد و رفت سمت تلفن......................

 

          پایان این قسمت

 

                    

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه 5 شهریور1388 و ساعت 18:45 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند