تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه تو از آن پاک تری
تو بهاری
نه از بهاران پاک تری
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
قسمت بیست دوم
از اون شب یکی دو ماه گذشت....
هر چی میگذشت رابطه ی بین سحر و پوریا بدتر و بدتر میشد
تا حدی که پوریا نه تنها با کار سحر مشکل داشت بلکه به راست و چپ رفتنای سحرهم گیر میداد....
ما هم هر کاری میکردیم نمیتونستیم به این جر وبحث ها پایان بدیم
یعنی هر دفعه پوریا با یه بهونه ی کوچیک همه چیز رو خراب میکرد و دوباره دعواها شروع میشد...
یه روزی از همون روزا منو ستاره خونه تنها بودیم و همش به اتفاقها یی که افتاده بود فکر میکردیم
تا اینکه من یه چیزی به ذهنم رسید...
گفتم : ستاره .... به نظرت اگه به یه نفر بگیم با پوریا حرف بزنه بهتر نیست
ستاره در حالی که رو ی مبل نشسته بود وکوسن رو بغلش گرفته بود و ماتم زده به زمین خیره شده بود گفت : هیچی .... این همه ما حرف زدیم باهاش ... چی شد......
گفتم : نه منظورم خودمون نیستیم.... میگم یکی که باهاش رابطه ی صمیمانه تری داره....
نگاهم کرد و گفت : کی ؟....
گفتم مثلا یکی از دوستاش.......
بعد با کمی مکث گفت : ببینم نکنه منظورت ساسانه.........
گفتم : نه بابا .... اون که یکی میخواد بیاد خودشو نصیحت کنه........
ستاره گفت : وا .... بیچاره .... اون مگه چی کار کرده که بخواد کسی نصیحتش کنه.......
گفتم : نه خب.... مگه ندیدی هر چی میگی به شوخی میگیره و هیچ وقت جدی نیست.....
منظورم یکیه که جدی باشه و حرفاش رو پوریا تاثیر بذاره......
ستاره گفت : یه جوری حرف میزنی هر که ندونه میگه لابد این ساسان منگله ....
گفتم : اه .... نه بابا .... میگم زیادی شوخه شاید پوریا حرفاشو جدی نگیره.....
اصلا چه گیری دادی....
بابا منظورم نیماست......!!!!!!!!!
ستاره یکم مکث کرد و گفت : بدم نیست........
گوشی رو برداشتم و گرفتم سمتش...
گفت چیه ... چرا گوشی رو میدی به من.........
گفتم : بیا و خواهری کن و یه زنگ بهش بزن و بگو.....
با تعجب گفت : من!!!!....... عمرا............
گفتم واسه چی ......
گفت : تو که میدونی من اصلا تا حالا با اون حرف نزدم
گفتم : وا ..... یعنی چی حرف نزدی......
مگه تا حالا ندیدیش.......
گفت : خره .... منظورم اینه که بهش زنگ نزدم....
گفتم : خب مگه من زدم..........
گفت : آره .... تو تا حالا چند دفعه به خاطر همین پوریا خان بهش زنگ زدی........
گفتم : خب ... این یعنی اینکه من زنگ بزنم؟.......
گفت : اصلا تو چرا دخالت میکنی...... به بابا بگو شب بهش زنگ بزنه....
گفتم : نه .... بابا رو که دیدی چه قدر پاستوریزه اس..... بهش بگیم هی میخواد بهونه بیاره و بگه الان نه و بعدا و از این حرفا .........
گفت : پس خودت بهش زنگ بزن..........
گوشی رو برداشتم و شمارشو گرفتم.........
بعد از حدود دو سه تا بوق برداشت.......
گفتم الو سلام آقا نیما......
گفت : سلام ... حال شما خوبه........
گفتم شناختید ؟
گفت : آره ... مگه سپیده خانوم نیستین........
گفتم : بله ... فکر نمیکردم بشناسیتم......
گفت : نه آخه شمارتون رو توی گوشیم سیو کرده بودم این بود که فهمیدم......
گفتم : آهان .... خب خوبید شما......
گفت ممنون مرسی......
گفتم : ببخشید مزاحمتون شدم...... نمیدونم چه جوری بگم.... راستش....
گفت : راحت باشید بفرمایید.....
گفتم : بله...... راستش میخواستم در مورد پوریا با هاتون صحبت کنم.....
نمیدونم میدونین یا نه .... ولی سحر و پوریا یکم با هم اختلاف پیدا کردن.....
گفت : بله .... متاسفانه پوریا بهم گفته....... خیلی ناراحت شدم وقتی ازش جریانو شنیدم.......
گفتم : بله .... میخواستم یه لطفی بکنین یکم باهاش صحبت کنین.....
آخه میدونم که پوریا همیشه همه چیزو اول به شما میگه و شما براش حکم برادرش رو دارین......
گفت : بله .... من که راستش زیاد بهش میگم ولی خب از یه جهاتی هم حق داره.......
با تعجب گفتم : حق داره.... ولی من اصلا اینطور فکر نمیکنم .... پوریا خیلی اخلاقش عوض شده....... اصلا دیگه اون پوریای سابق نیست.......
گفت : به هر حال اگه مشکلاتی پیش میاد مطمئنا دو طرف مقصرند......
ولی باشه من قول میدم بازم باهاش صحبت کنم........
گفتم : لطف میکنین.... خیلی مزاحمتون شدم......
پس دیگه خیالم راحت باشه...
گفت : بله ... خیالتون راحت.......
خدانگهدر........
گوشی رو قطع کردم و ستاره گفت : چی شد؟
گفتم هیچی .... مثل اینکه بی فایده اس..... میگه من باهاش حرف زدم بازم میزنم........
ستاره گفت : پس یعنی حرفای اونم بی فایده بوده........
گفتم : تا الان بی فایده بوده........
ستاره گفت : میترسم...... میترسم یه موقع کار به جاهای باریک بکشه....
گفتم : نه .... پوریا درسته که کله شقه اما سحرو خیلی دوست داره...
مطمئن باش هر کاری کنه نمیذاره سحرو از دست بده.....
همون موقع صدای زنگ در اومد.........
رفتم آیفن رو برداشتم ... دیدیم مامانه........
وقتی مامان اومد بالا یه عالمه خرت و پرت خریده بود......
رفتم اون چیزایی که دستش بود رو گرفتم و گفتم چه خبره مامان .....
گفت : یه سریش مال سحر ایناست....
با تعجب گفتم : سحر !!!
گفت آره پس فردا تولد سحره ....... یادتون که نرفته ........
این چیزا رو هم گرفتم واسه مهمونیشون......
ستاره گفت : مهمونی!!!!
گفت آره دیگه ..... تولد میخواد بگیره......
من با تعجب گفتم : مامان مطمئنی؟!!!
آخه با اوضاعی که اونا دارن فکر نمیکنم جشنی در کار باشه.......
مامان گفت : آره .... خودمم غافلگیر شدم وقتی پوریا گفت !
ستاره گفت : کی....؟؟؟....... پوریا!!!!!!
گفت : آره ...... مثل اینکه عقلش اومده سر جاش ........ امروز زنگ زد بهم و گفت میخواد واسه سحر جشن بگیره......
گفت : یه سری چیزا براش بخرم........
گفتم : یعنی میخواد سحرو سورپریز کنه...
مامان گفت : نه ... به خود سحر هم گفته......
اولش هم سحر مخالفت کرده ....... اما مثل اینکه پوریا زیاد اصرار کرده و اونم قبول کرده.......
گفتم : وای خدایا شکرت ..... یعنی واقعا پوریا دوباره مثل قبل شد.........
ستاره گفت : غیر ممکنه........
گفتم : اه ... تو چرا اینجوری ای ..... یکم مثبت فکر کن........![]()
ستاره گفت : آخه تو باور میکنی.......
مامان گفت : حالا دعا کنین شب تولد دوباره دعوا نشه.........
روز تولد سحر، منو مامان و ستاره از صبح رفتیم خونه ی پوریا اینا......
البته قبل از رفتن به اونجا رفتیم واسه ی سحر کادو خریدیم.....
بعد از ظهر حدودا ساعت 4 بود منو ستاره داشتیم کارای تزیینی رو میکردیم که پوریا اومد.......
وقتی اومد تو به شوخی گفت : اٍ ... شماها اینجا چی کار میکنین....
ستاره گفت : اولا سلام ...... دوما به تو چه اومدیم خونه ی داداشمون....
منم گفتم : جای تشکرته .... این همه زحمت کشیدیم واسه امشب......
پوریا گفت : مگه امشب چه خبره؟
ستاره گفت : عروسیه منه..........
مامان از توی آشپزخونه گفت : پوریا کادو خریدی؟
پوریا گفت : مامان جدا امشب چه خبره.........
گفتم : زیادی داری بی مزه میشی........ گفتم تو رو چه به تولد گرفتن !
گفت : اهان تولده..... خب شما ها اینجا چی کار میکنین........
ستاره گفت : ما رو باش داریم واسه کی زحمت میکشیم....... به جای اینکه بریم تیپ بزنیم و خودمون رو درست کنیم واسه کی داریم چه قدر از خود گذشتگی به خرج میدیدم........
پوریا گفت : مگه شما هم دعوتین.......
همون موقع یکی از اون توپهایی که واسه تزیین بود رو سمت پوریا پرت کردم .......
اونم جا خالی داد و رفت توی آشپزخونه....
پوریا گفت : پس سحر کجاست ؟
مامان گفت : توی اتاقه......
پوریا داشت به خوراکی ها ناخنک میزد که سحر اومد و گفت : نمیتونی جلوی شکمت رو بگیری.....
تزیینشون خراب میشه پوریا......
پوریا گفت : قبلنها سلام میدادی......
سحر گفت : علیک سلام..........
پوریا گفت : چی کار میکردی.......
سحر گفت : هیچی...... یه کاری داشتم دیگه......
همون موقع صدای در اومد......
پوریا رفت در رو باز کرد......
ساناز و مامانش بودن.......
وقتی اومدن بعد از روبوسی و سلام و علیک گفتم : چه قدر دیر اومدی ساناز جون.......
گفت : شرمنده کار داشتم..... همه ی زحمت ها افتاد گردن شما......
مامان گفت : نه قربونت بشم.....
ساناز گفت : راستی سحر یکی دو تا از مهمونات پرید ......
سحر گفت : کی؟
ساناز گفت : برزو و علیرضا نمیان.......
سحر گفت : وا...... چرا ....... لابد بقیه هم همینطور بهونه میارن........
همون موقع دیدم پوریا به سحر گفت : یه دقیقه بیا توی اتاق.......
بعد از چند دقیقه از رفتنشون توی اتاق میگذشت که صداشون رفت بالا .........
سحر میگفت : دوست داشتم...... حالا میخوای چی کار کنم .... زنگ بزنم بگم نیاین.....
پوریا دوباره داری اعصابمو خورد میکنی........
پوریا هم با صدای بلند گفت : ببین سحر همیشه تمام سعیت رو میکنی که
لج منو درآری...... 
سحر گفت : من .....
این کار چه ربط داره به لج درآوردن......
پوریا گفت : تو فکر کردی من خرم...... آره من خرم.........
دیدی .... دیدی همه چی تقصیر توست........
من ساده گفتم بیام واسه تولدت جشن بگیرم به این جر وبحث ها پایان بدم ولی تو از مهربونی من سواستفاده کردی و از قصد اونا رو دعوت کردی......![]()
سحر گفت : دوستامن .... توقع داشتی دعوت نکنم......
خیلی خودخواهی.......
پوریا گفت : خود خواه منم یا تو...... هان ....... منم یا تو.......
سحر گفت : ببینم اصلا این تولد به خاطر من هستا یانه.... اگه هست پس من اختیار دارم که هر کس رو که دوست دارم دعوت کنم ....
پوریا گفت : واقعا برای خودم متاسفم
همون موقع پوریا از اتاق اومد بیرون و رفت توی آشپزخونه و یه لیوان آب خورد......
ما همه متعجب نگاهشون میکردیم......![]()
تمام تنم یخ کرده بود....
سحر اومد بیرون و تلفن روبرداشت و رفت سمت پوریا و گفت : بیا بگیر......بیا به همه زنگ بزن بگو تولد بی تولد....... زنگ بزن بگو آقا ما شعور تولد گرفتن نداریم..... بگو تولدای ما با همه فرق میکنه..... اصلا دیگه کنسل شده.... بعد با صدای بلندتر داد زد بگیر .........
پوریا لیوان آب رو محکم کوبید روی میز و اومد سمت در که بره بیرون که من رفتم جلوی در و جلوشو گرفتم .......![]()
گفت :برو کنار سپیده...... برو کنار دارم بهت میگم.......
گفتم : کجا میخوای بری.......
گفت : برو کنار .......
مامان اومد سمت پوریا و گفت : پوریا جان خودتو کنترل کن ... بیا یه دقیقه بشین ببینیم چی شده آخه.......
پوریا گفت : نه مامان ...... دیگه کار از این حرفا گذشته.......
ساناز گفت : پوریا ..... یعنی چی کار از این حرفا گذشته.......
اصلا شما دو تا معلومه چند وقته چتون شده......
مامان سحر هم گفت : آره .... بیا بشین پوریا جان ...... بیا......
سحر از توی آشپزخونه اومد بیرون گفت : نه ..... راست میگه...... دیگه کار ما از این حرفا گذشته......
ستاره گفت : تو رو خدا امشب رو خراب نکنین ........
پوریا یه نگاه چپ چپی به سحر کرد و گفت : میخوام برم کیک رو بگیرم.... ![]()
بعد منو نگاه کرد و فهمیدم که باید برم کنار......
اومدم کنار و اونم رفت بیرون.
حال هممون بد بود...
سحر رفت توی اتاق و در رو بست.......
مامان سحر گفت : میترسم...... خیلی براشون میترسم........
من گفتم : همش تقصیر پوریاست ...
آخه اون با آریان چه مشکلی داره..........
ساناز گفت : نه فقط با آریان نیست....... با همه چی مشکل داره...... سحر هم که ماشالله یه ذره کوتاه نمیاد.......![]()
شب شد و تقریبا همه اومده بودن .........
یه آهنگ گذاشتیم و همه مشغول صحبت با هم بودن........
ولی پوریا هنوز نیامده بود.......
رفتم پیش مامان و گفتم : مامان........ اگه پوریا نیاد چی......
مامان گفت : نه ... من اونو خوب میشناسم .... قول میدم که میاد.....
زمان داشت میگذشت و همه سراغ پوریا رو میگرفتن که صدای در اومد......
وقتی دیدم پوریاست انگار یه کوله باری از نگرانی از روی دوشم برداشتن.....
از چهره ی سحر هم فهمیدم اونم احساس منو پیدا کرد.......![]()
وقتی خیالم راحت شد از اومدنش تصمیم گرفتم چیزی رو که از صبح توی ذهنم بود رو عملی کنم.......
طوری که کسی نفهمید رفتم سمت علی و گفتم : علی آقا میشه یه چیزی ازتون بخوام....
گفت : آره حتما......
گفتم پس اگه میشه بریم توی اتاق که کسی نباشه......
در حالی که داشت آبمیوه میخورد گفت : امممممم.... پس باید بذاری اینو تا تهش بخورم .... ![]()
خندیدم و گفتم : حتما......![]()
من رفتم توی اتاق و بعد از چند دقیقه علی هم اومد .......
گفت : من در خدمتم.......
نشست روی تخت و منم ایستادم و تکیه دادم به دیوار
گفتم : راستش چه جوری بگم........ شما که دیگه مطمئنا از اوضاع بین سحر و پوریا با خبرین.....
میدونین که بینشون شکرابه......
این روزا بدتر هم شده........![]()
گفت: آره...... میدونم........ ولی نمیدونم چرا اینجوری شد.......
گفتم : آره..... هیچکی نمیدونه........ حتی مطمئنم خود پوریا هم نمیدونه واسه چی داره این کارا رو میکنه........
میخواستم اگه میشه یکم باهاش صحبت کنین...... آخه میدونین پوریا همیشه حرفای یکی دیگه ... منظورم کسیه که عضو خانواده نباشه بیشتر روش تاثیر میذاره......
اینطوری حرفای اون طرف رو نصیحت برداشت نمیکنه و بیشتر جدیش میگیره......
البته با سحر هم همینطور با اونم صحبت کنین....
گفت: با سحر که تا دلت بخواد نه تنها من بلکه هممون صحبت کردیم .... ولی واسه 5شنبه رازی نمیشه که نمیشه......
با تعجب گفتم : مگه 5شنبه چه خبره........
گفت : مگه نمیدونی.......5شنبه باید بریم کرمان....... واسه اجرا.......
گفتم : اجرا؟؟؟!!!!!!!!![]()
ولی سحر چیزی به ما نگفت.........
گفت : نمیدونم ...... ولی به هر حال میگه نمیام....... مثل اینکه پوریا راضی نیست بیاد.......
سرم رو پایین انداختم و گفتم: یعنی تا این حد ....... تا این حد جدی شده......
علی گفت : حالا من سعی میکنم یه جوری پوریا رو راضی کنم..... راستش اصلا قرار بود ما خودمون باهاش صحبت کنیم.... شما هم که دیگه گفتی !
وقتی صحبتم با علی تموم شد علی رفت بیرون و منم رفتم جلوی آیینه ....
نگاهی به خودم انداختم..... حالم بد بود.....
چشمام پر از نگرانی بود....
همون موقع چشمم افتاد به جعبه ای که جلوی آیینه بود..... ![]()
برداشتمش و بازش کردم..... دیدم یه سرویس جواهر بود که نگینهاش یاقوت سرخ
بود..... خیلی قشنگ بود.... دیدم زیرش یه کارته ..... گردنبند رو بیرون آوردم و
اون کارت رو خوندم...... روش نوشته بود: تقدیم به همسر عزیزم ،
تولدت مبارک......![]()
با دیدن اون اشک توی چشمام جمع شد........![]()
آخه پوریا که اینقدر سحر رو دوست داره ... چرا.... .واقعا چرا این کارها
رو میکنه........
بعدش رفتم پیش مهمونا.........چشمم افتاد به نیما که کنار پوریا نشسته بود .و گرم صحبت بود....... جالب بود برام که پوریا نیما رو هم دعوت کرده بود.......
خیلی دلم میخواست برم سمت نیما و ازش بپرسم با پوریا حرف زده یا نه........![]()
ولی خب مطمئنا این کار رو کرده......
هون موقع یه نگرانی ای وجودم رو گرفت.....
آخه اگه حرفای نیما که صمیمی ترین آدم روی زمین با پوریاست ... روی اون تاثیر نداشته... پس حرفای علی حتما دیگه تاثیری نداره.......
تازه اگه پوریا با علی بد رفتاری نکنه خدا خیلی رحم کرده.................................................................................... ![]()
پایان این قسمت





