تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
قسمت بیست و یکم
 

فیلم سینمایی یه بوم و دو هوا با حضور

 

ساناز کاشمری

 

عید مبعث ساعت ۱۹ از شبکه ۳ سیما

                 

ماشالله دیگه ساناز یه پا بازیگر شده


 

 

کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم

یاشبی چون در شب سوزان عشق در نصیب سینه

خاموشت کنم .

کاش از زیبایی رویای تو مرغک اندیشه ام |پر می گرفت

فارغ از وصل و زندگی بی عشقت از سر می گرفت .

کاش احساس نیازت از وجودم چون وجودت دور بود .

کاش آن شب در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم

 تو را تا نسوزم در خزان آرزو

کاش من هرگز نمی دیدم تو را./

 

 / عاشقتم /

 

        

        

 

 

 قسمت بیست و یکم

 

 

 حالم خیلی بد بود .......

 

هر که از بغلم رد میشد به طرز غیر قابل باوری نگاهش رو بهم میدوخت

 

به زور خودم رو رسوندم به سر خیابون....

 

یه ماشین جلوی پام ترمز کرد و به سرعت سوار شدم .......

 

ماشين به راه افتاد...

 

همونطور که نفس نفس میزدم طرف گفت:

ظاهرا حالتون خوب نیست ، میخواین برسونمتون بیمارستانی ، جایی....

 

گفتم : نه ...... نه...... خوبم ...... لطفا شما به راهتون ادامه بدین.....

 

حدودا یه 7-8 دقیقه ای گذشت و در حالی که سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و به بیرون خیره شده بودم ، دیدم راننده یه آهنگ غمگین گذاشت....

 

بعد از توی آیینه ماشینش که طوری تنظیمش کرده بود تا منو ببینه گفت :

واسه این حال و هواتون خوبه..... مثل اینکه خیلی ناراحتی

 

منم اهمیتی ندادم.....

 

دوباره شروع کرد به صحبت و گفت :

میدونی منم خیلی وقتا اینطوری میشم........ ولی خوب آدم همیشه به یه همدم نیاز داره.....

 

تو هم اگه بخوای من همدم خوبی ام ..

 

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

میشه شما رانندگی تون رو بکنین ......

 

گفت : حالا اسمت چیه ؟

 

گفتم : آقا یعنی چه ..... شما مسافر کشین یا.....

 

که حرفم رو قطع کرد وبا پوزخند گفت :

 

مسافر کش !  .... یعنی واقعا به تیریپ من میاد مسافر کش باشم.......

 

گفتم : پس من که دختر خالت نیستم ..... مسافرم....

 

یه نوچی گفت و بعد ادامه داد: نه دیگه نشد.......

 

تو یه دوستی که خدا رسوندت....

 

گفتم یعنی چی ..... اصلا میفهمین چی دارین میگین ؟

 

اگه مسافر کش نیستی واسه چی تاکسی انداختی زیر پات ؟

 

زد زیر خنده وگفت : ببین من خودم همه رو رنگ میکنم تو دیگه نمیخواد واسه ما سیاه بازی درآری!

 

با تعجب نگاهش کردم.......

 

گفت : یعنی میخوای بگی نفهمیدی سوار چه ماشینی شدی؟

 

گفتم مگه این ماشین چه ماشینیه؟

 

گفت : یه 206 مامان.....

 

تازه خریدم .....قشنگه نه .......

 

خیلی ترسیدم یه نگاهی به بیرون انداختم و گفتم : اینجا کجاس ؟

منو داری کجا میبری؟

 

گفت : تو که مسیرت رو نگفتی منم فکر کردم حتما میخوای با من بیای!

 

گفتم : بیخود فکر کردی ، نگهدار ...... زود باش نگهدار.....

 

گفت : چرا آمپرت زد بالا !

 

گفتم: نگهدارعوضی ......  نگهدار بهت میگم........

 

گفت : خیلی خب بابا توهم .....

 

بعد زد کنار و نگه داشت ......

 

زود پیاده شدم و در و محکم زدم بهم ......

 

اونم از ماشین اومد پایین و بلند گفت : تو که نمیخواستی واسه چی ما رو الاف کردی ......

 

كيفم رو محكم گرفته بودم توی دستم و میدویدم.....

 

دوباره کنترلم از دستم در رفت و زدم زیر گریه........

 

خیلی ترسیده بود.......

 

زود خودم رو رسوندم به یه ایستگاه اتوبوس .....

 

از شانسم همون موقع اتوبوس اومد و منم عین جن زده ها به سرعت پریدم بالا.......

 

وقتی سوار شدم دیگه نفسم بالا نمیاد.......

 

همه با تعجب نگاهم میکردن......

 

خب حق داشتن.....

 

نفس نفس زدنها با یه صورت خیس از اشک و اون همه پریشونی کافی بود واسه ی جلب توجه........

 

همون موقع یکی از اون خانوم ها که بدجور متعجب منو نگاه میکرد اومد نزدیکمو گفت :

دختر جان حالت خوبه ؟

 

به اشاره ی تاکید سرم رو پایین انداختم......

 

گفت : از خونه فرار کردی......

 

با گفتن این جمله اش انگار برق گرفتم و

 گفتم چی؟

 

گفت : از حال و روزت معلومه ...

 

با عصبانیت گفتم : چی میگی خانم .... فرار چیه ......

از دست یه آشغالی که هیچی حالیش نبود فرار کردم و حالا هم دارم میرم خونه.........

 

اونم که معلوم بود حرفای منو باور نکرده سری تکان داد و گفت :

ببین دختر جان یه نصیحت رو از من آویزه ی گوشت کن ، اگه پدر و مادرت بد ترین آدم ها هم بودن باز دلسوزترین اند واست ......

 

همون موقع اتوبوس نگه داشت و اون خانوم پیاده شد........

 

سرم پر ازدرد بود ....

 

بعد از یکی دو تا ایستکاه دیگه منم پیاده شدم......

 

تازه رسیدم سر خیابون پوریا اینا....

 

درست همون جایی که اون راننده ی عوضی سوارم کرد.......

 

دوباره رفتم وایسادم منتظر تاکسی.... اما اینبار دقتم دو برار شده بود....

 

یه تاکسی اومد که به نظرم مطمئن بود ...منم سوار شدم....

 

وقتی رسیدم سر کوچه دیدم مامان اینا دارن سوار ماشین میشن ....

 

با عجله دویدم سمتشون......

 

بابا که در حال بستن در بود با دیدن من با تعجب گفت : سپیده .... تو مگه قرار نبود با ستاره بری خونه پوریا ......

 

مامان از ماشین پیاده شد و گفت : چرا رنگت پریده ..... چرا چشمات اینقدر پف کرده .... گریه کردی؟....... ستاره کجاس؟

 

گفتم : مامان بریم بالا ......... نمیتونیم بریم خونه عمو اینا .....

 

بابا گفت : چی میگی .... آخه واسه چی!

 

مامان گفت: تو که منو نصف جون کردی ..... بگو ببینم چی شده .....

 

گفتم : پوریا .... پوریا و سحر دعواشون شده .......

 

مامان گفت : وای خدا.....

 

بابا گفت : خب مگه چیه .... همه زن و شوهر ها دعوا میکنن ....

 

گفتم : نه این با بقیه فرق داره ........

 

مامان که معلوم بود خیلی هول کرده رو به بابا گفت : سهراب ، بیا بریم بالا ببینم چی شده....

 

بابا گفت : میفهمی چی میگی .... سعید منتظرماست ... دیر میشه......

 

مامان گفت : حالا بیا بریم .... دیر نمیشه..... تو رو جون پوریا....

 

بابا هم سر تکان داد......

 

وقتی رفتیم بالا مامان رفت واسم یه لیوان آب آورد....

 

یکم خوردم وبعد بابا گفت : حالا میگی چی شده یا نه.....

 

گفتم : وقتی رفتم پوریا خونه نبود .... سحر هم داشت گریه میکرد.......

 

مامان زد رو پاش و گفت : یا امام رضا .... واسه چی گریه....

 

گفتم : دعواشون بد جور بالا گرفته بود..........

 

جوری که معلوم بود همسایه هاشون سروصداشون رو شنیده بودن....

 

مامان گفت چی شده بوده.......

 

گفتم : پوریا .... پوریا به سحر گفته که نباید دیگه با آریان کار کنه........

 

بابا با تعجب گفت : چی؟

 

مامان گفت : پوریا محال همچین چیزی گفته باشه.....

 

گفتم رفتار پوریا خیلی عوض شده ..... اصلا انگار نه انگار یه آدم تحصیل کرده اس.....

 

بابا گفت : تو مطمئنی ؟

 

گفتم آره به خدا......

 

سحر همه چی رو بهم گفت .....  بابا یادته کنسرت دوبی پوریا شب سوم برگشت....

 

سحر میگه کارش بهانه بوده ......

 

مامان گفت : آخه یعنی چه !  چرا ....

 

بابا گفت : حالا تو به جای اینکه بمونی اونجا و آشتیشون بدی چرا گذاشتی اومدی.....

 

سرم رو پایین انداختم و گفتم : تحمل اون فضا رو نداشتم .....

 

رفتار پوریا داشت دیوونم میکرد.....

 

مامان گفت: حالا ستاره چی شد ... اون موند اونجا.....

 

گفتم : نه وسطای راه یکی از دوستاش زنگ زد بهش و گفت باید بره دانشگاه........

 

مامان رو کرد به بابا و گفت : پاشو یه زنگ بزن خونشون.....

 

بابا گفت : خونه کی؟ ... پوریا ؟

 

مامان گفت : آره ... دلم خیلی شور میزنه..... زنگ بزن ببین چی شده آخه....

 

بابا گفت : ولی به نظر من اینقدر بزرگش نکنیم بهتره....

 

الان اگه زنگ بزنیم .. اونا هم جدی میگیرن قضیه رو ... بذار تا خودشون حلش کنن.....

 

مامان گفت : آخه اگه حرفای پوریا جدی باشه که.....

 

بابا گفت : حالا بذار فردا ... به بهانه ی احوال پرسی زنگ میزنیم همه چی رو میپرسیم.....

 

اصلا شام میگیم بیان اینجا.....

 

حالا پاشید زود بریم که خیلی دیر شده.....

 

 

 

فردا شب مامان با سحر تماس گرفت و ازش خواست که واسه شام بیان اینجا....

 

ولی از دعوای بینشون هیچ حرفی نزد....

 

سحر هم قبول نمیکرد و بهونه میاورد... فکر کنم به خاطر شرایط روحی هر دو شون بود....

اما خب به اصرار مامان قبول کرد....

 

شب حدود ساعت 8 بود که زنگ خونه به صدا در آمد.....

 

همه از اضطراب و دلهره رنگ و رو نداشتیم.....

 

ستاره رفت در رو باز کرد......

 

بعد از چند ثانیه پوریا و سحر وارد شدن.......

 

مامان رفت سمت سحر و گرفتش بغل ......

 

پوریا هم همونطور غمگین و ناراحت سلام كرد و به مامان خیره شد ...... که یکهو نگاهش افتاد توی نگاه من.....

منم از اونجا که از دستش خیلی عصبانی بودم رفتم سمت سحر.....

 

اونم یه دستی توی موهاش کشید ....

 

بابا گفت : پس چرا وایسادین ... پوریا .... بیا بشین که باهات کلی حرف دارم....

این زنها که حرف منو نمیفهمن.....

مگه من چند تا پسر تو این دنیا دارم.... بیا....

 

پوریا هم رفت نشست و بابا سر صحبت رو باهاش باز کرد.....

 

من و سحر و مامان و ستاره رفتیم توی آشپزخونه......

 

مامان گفت : نمیدونی سحر جان چه قدر دلم واستون تنگ شده بود....

 

دیگه یه سر به ما نمیزنید.... خیلی بی معرفت شدین.....

 

سحر گفت : نه مامان ... به خدا اصلا اینطوری نیست ..... گرفتاریه دیگه......

ولی به خدا همیشه به یادتونم.....

 

ستاره در حالی که چای میریخت گفت : میگم از کنسرت چه خبر....

 

سحر یکه خورد وگفت : هیچی .... فعلا ... فعلا هیچی......

 

من با اشاره به ستاره گفتم دیگه چیزی نگه....

 

بعدش با سینی چای رفتیم نشستیم توی سالن.....

 

همون موقع گوشی پوریا زنگ خورد.....

 

جواب داد بعد بلند شد و اومد سمت سحر و گوشی رو طرفش دراز کرد.....

 

سحر هم بدون اینکه چیزی بگه گوشی رو گرفت .....

 

معلوم بود که باهم قهرن ....  چون از اون موقع حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدن.....

 

وقتی سحر قطع کرد ستاره گفت : ساناز بود؟

 

سحر گفت : آره.... آخه از صبح گوشیم رو خاموش کردم اونم نگران شده بود.....

 

گفتم خب زنگ میزد خونتون....

 

سحر گفت : نه آخه خونه نبودم.... پیش یکی از دوستام بودم.....

 

دیگه فهمیدم که دعواشون خیلی جدی شده.....

 

همون موقع سحر گوشیش رو از کیفش بیرون آورد و روشنش کرد ....

وبه محض روشن کردن گوشی زنگ خورد....

 

پوریا هم خیلی چپ چپ نگاهش میکرد....

 

مامان به پوریا گفت : پوریا فردا صبح میای سراغم؟

 

پوریا با تعجب گفت : سراغت؟.... کجا.....

 

مامان گفت : فردا کلاس دارم ... میخوام تو بیای سراغم .... کارت دارم.... البته اگه کار نداری....

 

پوریا سری تکان داد و گفت : ساعت چند؟

 

مامان گفت : 11:15 کلاس تموم میشه....

 

پوریا گفت : باشه .... ولی چه کاریه که.....

 

مامان حرفشو قطع کرد و گفت : تو کار نداشته باش....

 

همون موقع سحر گوشیش رو قطع کرد و شروع کرد به شماره گرفتن که پوریا گفت : دوباره تلفن ها شروع شد.....

 

سحر هم خیلی بد نگاهش کرد.....

 

ستاره گفت : وا... اینکه همش دو بار شد....

 

پوریا گفت : خیالت راحت ! ... تا صبح ادامه داره....

 

سحر گفت : حالا منظور.... میخوای بگی ناراحتی..... کار واجب دارم باید زنگ بزنم.....

 

پوریا گفت : آره میدونم.... تو همیشه کار واجب داری.... فقط من یکی مزاحمم....

 

سحر گفت : پوریا دوباره شروع نکن ها.....

 

ما همه همین طور متعجب نگاهشون میکردیم....

 

پوریا گفت : من شروع نکنم..... نمیدونم این کارای تو کی تموم میشه من یکی راحت شم........

 

سحر گفت : هیچوقت ... هیچوقت تموم نمیشه....

 

مامان گفت : حالا چرا بی خودی شلوغش میکنین....

 

سحر گفت : بی خودی نیست مامان جان.... بیخودی نیست .... آقا پسرتون چند وقته همینطوری سرهر بحثی دنباله ی بحث رو به جاهای دیگه میکشه....

 

پوریا گفت : میکشم چون حق دارم .... میکشم چون نگران زنمم....

 

سحر گفت :چه نگرانی ای.... همچین میگی زنم هر که ندونه انگار بچه ی 5 ساله اس این زنت...

 

پوریا گفت : اصلا میدونی چیه هیچ وقت نشد باهات درست صحبت کنم....

 

سحر یه پوزخندی زد و گفت : درست .... دیروز که ماشالله هر چی دلت خواست گفتی.....

 

بابا گفت : از چی دارین حرف میزنین....

 

پوریا گفت : بابا تو رو خدا خودتون رو به اون راه نزنین... یعنی میخوای بگی سپیده هیچی از دیروز به شماها نگفته....

این عجوزه که من آب میخورم کل دنیا رو با خبر میکنه حالا به شما چیزی نگفته !....

 

با عصبانیت از سر جام بلند شدم و گفتم : عجوزه خودتی بی تربیت.... اصلا میدونی چیه من اگه جای این سحر بیچاره بودن یه لحظه هم حاضرنبودم با آدمی مثل تو زندگی کنم.....

 

پوریا هم بلند شد و با عصبانیت گفت : اصلا بذار ببینم کسی حاضر میشه با عجوزه ای مثل تو زندگی کنه که تو بخوای ترکش کنی یانه....

 

بابا بلند شد و گفت : بسه دیگه ... شورش رو در آوردین....

 

پوریا گفت : آخه من که میدونم این واسه چی اینقدر آتیشی شده... آره دیروز خورده بازم دلش میخواد بخوره....

 

کاری نکن که دوباره ....

 

گفتم دوباره چی ....

 

گفت : خیال نکن پیش مامان و باباتی من کاری باهات ندارم.....

به خدا اگه روت رو بخوای دوباره زیاد بکنی چنان میزنم که برق ازت بپره....

 

گفتم مثل اینکه خیلی بهت مزه داده نه.....

 

مامان گفت : از چی  دارین حرف میزنین... بعد رو به پوریا گفت : ببینم مگه تو دست روی سپیده بلند کردی .....

 

پوریا گفت : بس کن مامان... چرا فکر میکنین من هیچی حالیم نیست ....

 

این سپیده به اندازه ی کافی دهنش لق هست که شما ها از همه چی باخبر باشین....

 

بابا گفت : پوریا به خدا اگه این کار رو کرده باشی ....

 

پوریا گفت : کرده باشم چی ؟...... حقش بوده که کردم.... داداش بزرگترشم باید ادبش کنم....

 

بابا با عصبانیت گفت : نه ... مثل اینکه خیلی احساس بزرگی بهت دست داده.....

میخوای بهت بگم بزرگی یعنی چی آره..... میخوای.....

همون موقع بابا دستش رو بالا برد و یکی زد توی گوش پوریا....

 

با این حرکت همه مخصوصا مامان داد زدیم.....

 

پوریا که معلوم بود خیلی بهش برخورده یه نگاهی به سحر انداخت و بعد رفت بیرون و در رو محکم زد بهم.....

 

 

 پایان این قسمت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه 25 تیر1388 و ساعت 18:0 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند