سلام به همگی
فکر کنم خیلی وقته که عکس تو وبلاگ گذاشته نشده
یعنی چند وقته که همش داستان میذارم
خب آخه از آریان هیچ خبر جدید نیست
علی هم که یه سری وعده راجع به کنسرت تهران داده بود
ولی معلوم نیست کی![]()
راستی یه گله از همتون دارم
درسته که آریان فعلا فعالیتی نداره ولی ما که به خاطر حمایت از آریان وبلاگ زدیم
که باید یه فعالیتی داشته باشیم
همتون رفتین به امان خدا ![]()
اصلا انگار که نه انگار وبلاگی دارین یا اصلا حامی آریان هستین
اگه اینطوری باشه منم میرم
آخه واسه چی ادامه بدم وقتی همه رفتن
این رسم آریانی بودن نیست![]()
بعضی ها هم که فقط توی ۳۶۰ کار میکنن
اونم که داره بسته میشه ![]()
امیدمون به یه پایگاه هواداران بود
که اونم از وقتی قالب سایت رو عوض کرد قسمت تالار گفتمان رو بست
حالا دیگه اونجا هم سوت و کوره ![]()
اول چند تا پوستر که خودم درست کردم




راستی تولد ویانا بردارزاده ی شراره جون مبارک
ویانا جان میلادت مبارک 


اینم یه چند تا عکس واسه تجدیدخاطره ها از اینور و اونور البته شاید تکراری باشن












تابعد خدا نگهدار![]()
دلم با عشق تو عاشق ترین شد تمام لحظه هایم بهترن شد
ولی بی مهریت کار دلم ساخت دل تنهای من تنهاترین شد

قسمت بیستم
با ستاره رفته بودم خیابان ... یه سری خرید داشتیم .....
به مامان گفته بودیم که برگشتنه از سر راه میریم خونه ی پوریااینا .............
هم یه سری بعد از یک هفته به اونا میزنیم هم منتظر میمونیم تا بیایند دنبالمون بریم خونه ی عمو سعید ....
عمو سعید یکی از همکارای بابا و از قدیمی ترین دوستاش بود........
یادمه بابا میگفت از دوران دبیرستان با هم رفیق بودن ....حتی سربازیشون هم با هم بوده.......
هر دوشون هم استاد دانشگاه ...........
تا اینکه بعد از 30 سال رفاقت به خاطر بیماری دخترش که مجبور بودن درهفته
حداقل 3_4 باربیارنش تهران ، خونشون رو آوردن تهران و از بابا که رفیق قدیمی بودن جدا شد........
البته هنوز هم با بابا رابطه داشت ولی رابطه اش تلفنی بود........
طفلی دخترش هم سن و سال من بود و سرطان تمام وجودش رو گرفته بود طاقت نیاورد و مرد........
پسرشون هم که مثل داداش ما عاشق شده بود و ازدواج کرد ....
اونا هم که کسی رو جز پسرشون نداشتن تهران موندن...............
آخه تقریبا همه ی فامیل های نزدیکشون خارج از کشور بودن.........
ساعت حدودا 6:20 بود .........
دیگه نزدیکای خونه ی پوریا اینا بودیم که گوشی ستاره زنگ خورد..........
وقتی گوشی رو جواب داد گفت : سپیده من باید برم ........
با تعجب گفتم کجا بری؟![]()
گفت : نگار (یکی از هم کلاسی هاش ) میگه استاد اومده ......باید برم دانشگاه ...
با تجعب گفتم : آلان ؟
گفت آره ، آخه کلاس تقویتیه و باید حتما باشم..........
گفتم : پس من چی کار کنم ؟
گفت : هیچی .....توبرو خونه ی پوریا اینا .........منم خودم از اون طرف میام خونه عمو سعید !
وقتی رسیدیم جلوی خونه ی پوریا ... من از ماشین پیاده شدم و ستاره به راننده ی تاکس گفت که برگرده..........
وقتی رفتم جلوی در خونشون یکی از همسایه هاشون جلوی در وایساده بود ودر باز بود........
از اونجا که با پوریا سلام علیک داشت منم سلام دادم.........
جواب سلامم رو داد و گفت : آقای نشیبا خیلی عصبانی بودن همین الان رفتن بیرون....
هول شدم و گفتم : عصبانی ؟
خب کسی خونشون نیست ؟
گفت : نمیدونم شاید خانمشون باشن .......
خداحافظی کردم و رفتم سمت آسانسور .....
خیلی دلم شور میزد ......
وقتی از آسانسور پیاده شدم دیدم در خونشون نیمه بازه.........
رفتم داخل و یه نگاهی به دور و برم کردم و گفتم سحر .....خونه نیستی؟
اما صدایی نیامد.......
رفتم سمت اتاق خواب که دیدم صدای گریه میاد........
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم دیدم سحر توی آشپزخونه روی صندلی نشسته و داره گریه میکنه .........
همونجا خشکم زد.......... ![]()
کیفم رو همراه خرت و پرتی که خریده بودیم رو انداختم روی زمین.........
دویدم سمت آشپزخونه .........
همونطور با تعجب نگاهش میکردم .........
با صدای لرزان گفتم : سحر چی شده؟
سحر که اشکهاش اجازه ی صحبت رو بهش نمیدادن سری تکان داد.....
رفتم یه لیوان آب واسش آوردمو دادم دستش...........
گفتم : یکم بخور تا آروم بشی........
یکم که از آب خورد یه نفس عمیقی کشید و رو به من گفت :
پوریا خیلی عوض شده.....
نشستم کنارش و گفتم : با هم دعوا کردین ؟
به نشانه ی تاکید سرش و تکان داد و گفت :
یه حرفایی میزنه که ........که حاضر بودم بمیرم ولی این حرفا رو نشنوم.........
گفتم : خدا نکنه ........ دارم میمیرم چی گفته مگه..........
گفت : به من میگه ..... میگه نمیخوام دیگه با آریان کار کنی .......
میگه بین من و آریان باید یکی رو انتخاب کنی ........
با گفتن حرفای سحر انگار یه سطل آب یخ ریختن روی من.......
تمام بدنم یخ کرد ............عرق سردی تمام بدنم رو گرفت.............
دیگه نتونستم حرفی بزنم و همونطور با تعجب نگاهش میکردم.......
سحر ادامه داد وگفت : اصلا یه مدته همه ی کارای منو زیر نظر گرفته ........
پاش شکسته بود اما به محض اینکه میفهمید من میخوام برم شرکت ترانه الا بلا باید با من میامد.......
همه ی بچه ها با دیدن پوریا تعجب میکردن و میگفتن چرا با این پاش همیشه با تو میاد شرکت.......
دیگه هر دفعه میرفتم شرکت خجالت میکشیدم.........
واقعا تحملش برام سخت بود.......
کنسرت دبی رو یادته..............
یادته شب سوم برگشت تهران.......
امروز بهم میگه به خاطر اینکه نمیتونسته اون فضا رو تحمل کنه برگشته .....
همه ی چیزهایی هم که راجع به کار میگفت دروغ بوده.......
کنسرت کرمان راست و ریس شده ..........
امروز ساناز زنگ زد بهم گفت هفته ی دیگه اجرا داریم........
وقتی بهش گفتم هفته ی دیگه باید برم کرمان ، به جای اینکه خوشحال بشه ، انگار دنیا تو سرش خراب شد.......
به من میگه ... میگه میخوای بری کرمان ؟
با تعجب گفتم پوریا .......واقعا پوریا اینا رو گفته................ ![]()
سحر گفت : آره ....... غیر قابل باوره..........میدونم
وای خدا جون کاش همه ی اینا خواب بود.............
دستم رو گرفت وگفت : سپیده چی کار کنم ...... ... نمیتونم تحمل کنم .... ![]()
گفتم : آخه واسه چی ......... چرا باید پوریا همچین کاری کنه...........چرا باید
این حرفا رو بزنه.......
سحر در حالی که بغضشو قورت میداد گفت : نمیدونم ...... منم دلم واسه همین میسوزه ......... آخه بی دلیل........
گفتم : میگم نکنه رفتاری ازت سر زده که پوریا ناراحت شده ......
سحر نگاهم کرد و گفت : مثلا چه رفتاری ................. من دارم میگم پوریا خیلی
وقته کارای عجیب غریبی انجام میده ....... تو میگی رفتاربدی داشتم !
آخه کدوم آدمی به خاطر یه کار غلطی که از یه نفر سر میزنه این کارا رو میکنه......
سری تکان دادم و بلند شدم و گفتم : حالا کجاست ؟
اشکهاش رو پاک کرد و گفت : نمیدونم ... گذاشت رفت بیرون ........
گفتم : ببین سحر ....... که دیدم صدای در اومد ........ برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ...
دیدم پوریا وایساده جلوی آشپزخونه ........
با عصبانیت رفتم سمتش ...... اول یه کم نگاهش کردم .........
اونم همونطور توی چشمام زل زده بود.......
سری تکان دادم و گفت : آفرین ...... آفرین آقای عاشق پیشه ......
این بود .... آره... این بود اون عشق افلاطونی که حرفشو میزدی..........
پوریا هم بی اعتنا به حرفای من به سمت اتاق شروع به راه رفتن کرد ......
منم همونطورکه جلوش وایساده بودم شروع کردم عقب ُعقب راه رفتن و ادامه دادم :
این بود اون احساس قشنگی که میگفتی تا حالا بهت دست نداده بود.............
این بود اون همه عشقی که میگفتی حاضری به خاطرش جونتو بدی ....
این بود اون عشقی که میگفتی واسه رسیدن بهش هر کاری حاضری بکنی.....
وبلند تر داد زدم آره ....... 
پوریا هم عصبانی شد وسر جاش وایساد و گفت : اه ........ ![]()
اصلا به تو چه ....... من توی زندگیم هم نباید از دست تو آرامش داشته باشم ........ همیشه باید مثل سایه دنبالم باشی.......
گفتم : آره ... مثل سایه دنبالت بودم و این شدی .... اگه نبودم خدا میدونست چی میشدی.....
گفت: خفه شو سپیده ........ عین مامان بزرگا واسه من حرف نزن ....... اگه بنا بر نصیحت باشه اونی که باید نصیحت کنه منم نه تو !
گفتم : تو اگه عقل تو سرت بود که میتونستی نصیحت کنی این وضع زندگیت نبود.........
گفت : این زندگی منه .... کجاش بده ..... بعد باصدای بلند تر گفت : نشونم بده ........
رفتم سمت سحر و با اشاره به سحر گفتم : این جاش ..... این بخش از زندگیت خیلی اوضاش خرابه ........
پوریا گفت : تو لازم نکرده به فکر اون باشی ....... اون خودش عقل و شعورش میرسه.....
گفتم اگه عقل داشت که با تو ازدواج نمیکرد .........
اگه عقل داشت که حاضرنمیشد این زندگی رو تحمل کنه...
پوریا گفت : کدوم زندگی ...... تو فقط داری ظاهرش رو میینی .....
اصلا اسمشو نمیشه زندگی گذاشت .......
گفتم آره منم میدونم خودت قبول نداری، با وجود آدمی مثل تو مگه میشه
زندگی کرد .......
پوریا گفت : سپیده خفه میشی یا ....
گفتم یا چی ........
بگو یا چی .....
همون موقع پوریا اومد جلوتر و چنان سیلی محکمی بهم زد که تمام بدنم
داغ شد ......... ![]()
سحر با حرکتی که پوریا انجام داد با صدای بلند گفت : چی کار میکنی .....
پوریا هم با چشمای قرمزش که انگار خون جلوشون رو گرفته بود همونطور منو نگاه میکرد .......
سرم رو بلند کردم و باچشمای اشکی نگاهش کردم .........
پوریا دستش رو سمت در برد و گفت : برو بیرون .............
سحر گفت : پوریا ........ میفهمی چی داری میگی ........![]()
پوریا بلند تر داد زد و گفت برو بیرون .........
باصدای لرزان گفتم : باشه ..... باشه .... میرم .... ولی بذار قبلش یه
چیزی رو بگم ..........
بعد در حالی که بغضم رو فرو میدادم گفتم :![]()
مطمئن باش سحر بین تو و آریان ، آریان رو انتخاب میکنه ....
یعنی باید بکنه ....
بعد از خونه امدم بیرون .........
سحر اومد تا جلوی در دنبالم و صدام میکرد .........
منم اهمیت نمیدادم ........
با عجله از پله ها پایین میامدم و اشک تمام صورتم رو خیس کرده بود .........
از در خونه اومدم بیرون که دیدم همون همسایه شون گفت :
آقای نشیبا اومدن ها .....
برگشتم و نگاهش کردم
با تعجب نگاهم کرد و گفت : دارید گریه میکنید .....
اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم .......
خیلی تند تند راه میرفتم ....... انگار کسی دنبالم کرده بود ......
انگار از همه ی آدمای توخیابان میترسیدم و میخواستم از دستشون فرار کنم .....
تمام بدنم داغ بود .........
باورم نمیشد ...... پوریا ! ![]()
پوریایی که همیشه من واسش با بقیه فرق داشتم دست روی من بلند کرد .......
باورش واسم خیلی سخت بود .........
تا حالا با پوریا بگو مگو زیاد داشتم که اکثرشون هم بیشتر شوخی بوده ......
اما تا به حال سنگینی دستای پوریا رو روی تنم احساس نکرده بودم .......
پوریا تا به حال چند بار با ستاره دعواش شده بود و کار به کتک کاری کشیده بود ........
اما هیچ وقت با من این رفتار رو نداشت .......
ستاره همیشه میگفت که دستای پوریا خیلی سنگینه ....
اما من نمیتونستم درک کنم .......
ولی حالا ........ ![]()
پایان این قسمت




