..::عشق اونیه که...::..
عشق اونيه که شبها قبل از خواب با روياي با اون بودن
چشماتو روي هم مي ذاري


قسمت نوزدهم
کم کم روزها از پی هم میگذشتن و روز تولد من نزدیک تر میشد ...........
و بالاخره اون روز اومد و من تصمیم گرفته بودم به خاطر کنکور بر خلاف عادت همیشگی عمل کنم و جشن نگیرم ......
اما به اصرار ستاره یه جشن کوچیکی برگزار کردیم و فقط خانواده ی خودمون و پوریا و سحر و یکی از خاله هام که تهران بودن رو دعوت کردیم........
شب حدودا ساعت 7:30 بود .........
گرم صحبت بودم که دیدم ستاره داره صدام میکنه.......
نگاهش کردم دیدم گوشیم دستشه و داره زنگ میخوره ...........
گوشی رو گرفتم دیدم رزا بود...............
گوشی رو جواب دادم و رفتم سمت اتاق............
الو سلام رزا جونم ...............
رزا: دختر کجایی .....اصلا خبری ازت نیست .......مثل اینکه بدون ما خیلی بهت خوش میگذره.........
گفتم: نه به خدا دلم برات یه ذره شده.......
رزا: تو گفتی و ما هم باور کردیم ......از زن داداشت چه خبر......
گفتم : نامرد حال داداشم و نمیپرسی؟
رزا : اون بدبخت که معلومه ........با داشتن خواهری مثل تو میخواستی حالش خوب باشه.........
گفتم : اتفاقا نیستی ببینی ......حالش عالیه .....روز به روز هم
خوشبخت تر میشن ......
رزا : خب اینم معلومه .......همه ی اینا رو صدقه سری زنش داره که اونو از دست تو نجات داد......
گفتم : رزا خیلی بد جنسی....
رزا : خب باشه ببخشید ..........حالا این چیزا رو بی خیال ........راستش غرض از مزاحمت این بود که بگم تولدت مبارک دخترک آریانیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ.......
گفتم : مرسی عزیزم ........بعد با ناراحتی گفتم :
رزا .........کاش ....کاش اینجا بودی ..............
رزا : چیه دلت واسم تنگ شده ؟
گفتم : آره .......به خدا بعضی وقتها خیلی بهت احتیاج دارم ......میدونی بعضی اتفاق ها که میفته پیش خودم میگم اگه رزا هم بود تا اینا رو میدید چه قدر خوب بود............
رزا : خب تو جای منم لذت ببر .........بده سهم خودمم دادم به تو ..........
خندیدم و گفتم : دیوونه .........
رزا : سپیده میگم من دیگه مزاحمت نمیشم مثل اینکه جشن مفصلی گرفتی آخه بد جور سرو صدا میاد .....برو حال کن جای منم خالی کن.......
گفتم : نه ....جشن کوچیکیه .........این سر و صدا ها هم مال آرشه (پسر خالم ) داره با ستاره نمیدونم سر چی جر میکشه...........صدای ضبط هم زیاد کردن ....
رزا : پس داداشت چی........! فکر کردم صدای پوریاست.......
گفتم : پوریا اینا هنوز نیامدن .......
رزا : وا ....پس خیلی زن ذلیل شده ها .........جلوشو بگیر.......
گفتم : نه بابا ......حتما پوریا هنوز از شرکت بر نگشته خونه .......
رزا با حالت ناراحتی گفت : بیچاره سحر.....
.اخ .... چه جوری این پوریا رو تحمل میکنه .........![]()
گفتم : اگه جرات داری جلوی خود پوریا بگو.........
رزا : هنوزم بداخلاقه ........یادته هر وقت منو تو روبا هم میدید میگفت لیلی و مجنون.........
با خنده گفتم : آره ....آخرشم نفهمیدیم کدوممون لیلی ایم ، کدوم مجنون .........
رزا : آخ چه قدر دلم میخواد الان ببینمش تا بهش ثابت کنم لیلی و مجنون ما نیستیم ، خودشو و سحر از منو تو عاشق و معشوق ترن........
گفتم : آره ... ببین بهت میگم کاش اینجا بودی .......یه چیزی میدونم که میگم دیگه........
رزا : هر موقع منو میدید هزار تا تیکه بارم میکرد....... من ساده رو بگو فکر میکردم عاشقم شده میخواد این طوری ابراز احساسات کنه .........![]()
زدم زیر خنده و گفتم : ولی دمت گرم یه بار تو ابراز احساسات کردی......
خندید و گفت : آره ..... یادته بهش گفتم خب اگه دوستم داری چرا نمیای خواستگاری .........با بابام صحبت میکنم میگم بیرونت نکنه ......... ![]()
گفتم : پوریا هم گفت مگه از جونم سیر شدم که بیام خواستگاری تو کوچولو........
رزا : آره دیگه داداش جناب عالیه .......
تو رو خدا سپیده به سحر بگو انتقام منو ازش بگیره.........
گفتم باشه حتما میگم..........
رزا : خب بسه دیگه برو به مهمونات برس ...........کاری نداری .........
گفتم : نه عزیزم ....ممنون که به یادم بودی .......صداتو شنیدم شارژ شدم ...
رزا : بسه اینقدر زبون نریز..... تا بعد خداحافظ.....
وقتی گوشی رو قطع کردم از اتاق رفتم بیرون ....
رفتم توی آشپزخونه و شروع کردم به ناخنک زدن به سالادها.......
خاله گفت : سپیده تو رو خدا دست نزن تزیین روشون بهم میخوره.......
خودمو لوس کردم و گفتم : خاله ....چه جوری دلت میاد .........
مامان گفت : سپیده یه زنگ بزن به پوریا بگو چرا نمیاین .....
رفتم تلفن رو برداشتمو شماره ی خونشون رو گرفتم ولی کسی جواب نداد........
فهمیدم توی راهن .......
ولی با این حال با گوشی سحر تماس گرفتم......بعد از چند تا بوق براشت....
الو سحر جون ......
صدای سحر خیلی گرفته بود و آروم گفت : سلام ........
گفتم : چی شده .....چرا صدات گرفته ............
گفت : چیزی نیست نمیدونم چرا از صبح اینطوری شدم .........
گفتم پس کجایین ....چرا نمیاین ........
گفت : توی راهیم .......تا نیم ساعت دیگه میرسیم.......
گفتم چرا زودتر راه نیفتادین.........
یکمی به تته پته افتاد و گفت : چیزه ......راستش.........پوریا از سر کار دیر اومد......
گفتم : پوریا مگه گچ پاشو باز کرده که رفته شرکت.......
گفت : نه.....یعنی ....فردا باز میکنه ........ امروز هم ساسان اومده بود دنبالش بردش.......![]()
گفتم : خب باشه پس ما منتظریم کاری نداری ......فعلا خداحافظ.......
بعد رفتم توی سالن و نشستم کنار بقیه.........
یاسمن (خواهر آرش) گفت : سپیده مثلا تولدته ....... یه کیکی .... یه
شیرینی ای.......... یه شربتی ........ هیچی ندادی بخوریما.... یادت باشه......
خاله از توی آشپزخونه با صدای بلند گفت : خوبه حالا همین دو دقیقه ی پیش شیرینی خوردی..........
آرش گفت : مامان جان اون مال دو دقیقه پیش بود ... حالا چی میدید بخوریم.......
ستاره گفت : ای کارد بخوره توی اون شکمت که هر چی میخوری باز کمه........
یاسمن گفت : آره ستی جون باهات کاملا موافقم .......
گفتم : خودت هم دست کمی از آرش نداری ها ........
آرش زد زیر خنده و گفت : دمت گرم باهات حال کردم..............![]()
یاسمن رو به من گفت : ببینم تو اصلا چرا نشستی...........
گفتم : خب چی کار کنم میخوای پاشام برقصم ..........
گفت : آفرین همین رو میخواستم ........پاشو پاشو...........
گفتم.....نه اصلا الان حسش نیست.........گفت لوس نشو دیگه ......
منم همراهیت میکنم تا حسش بیاد.......
به زور دستم رو گرفت که همون موقع صدای زنگ اومد..........
با خوشحالی گفتم پوریا اومد...................
بعد دستم رو از توی دستم یاسمن بیرون کشیدم و رفتم سمت آیفون..........
گوشی رو برداشتم و گفتم : خجالت بکشید اخه آلان میاین!
پوریا گفت : سپیده در و باز کن خسته شدم...........
وقتی درو باز کردم آرش گفت همچین میگی پوریا هر که ندونه میگه شوهرته.......
گفتم : نه از شوهرم عزیزتره ........داداشمه..........
گفت : حالا دو روز دیگه ات هم میبینیم.............
گفتم : باشه میبینیم.........
ستاره رو به آرش گفت : خیال کردی همه مثل خود زن ذلیلت ، شوهر ذلیل میشن !
آرش گفت : نه عزیز من جنس شما دخترا رو خوب میشناسم.......
یاسمن گفت : صدقه سری دوست دخترایی که داشته دیگه هر دختری لب تر کنه آرش تا آخرش میخونه ........
همون موقع پوریا و سحر از در اومدن تو.......
یه دسته گل که با گل های رز سرخ و زنبق سفید تزیین شده بود دست سحر بود.........
با دیدن من ،منو بغل گرفت و گل رو داد دستم............
نگاهش کردم ....یه غمی توی چشماش بود......انگار یه بغض پشت لبخند روی لبهاش پنهان شده بود...........
گفتم : سحر جونم ممنون .........بعد با کمی مکث گفتم : ....حالت خوبه .....
نگاهم کرد و گفت : آره .....شب تولدته .....
بعد درحالی داشت میرفت سمت مامان گفت : باید بد باشم ........
لبخندی زدم و سری تکان دادم.........
پوریا اومد پیشم و گفت : تولدت مبارک آبجی کوچولو.........
لبخندی زدم و گفتم : مرسی داداشی.....
همون موقع آرش اومد سمت ما و رو به پوریا گفت :
پوریا نمیدونی تا الان چه قدر پوریا پوریا کرده.......... پدر ما رو در آورد ........
پوریا خندید و گفت : تب عشق من گرفتش.......
همون موقع خاله آرش رو صدا کرد و آرش رفت .......
آروم طوری که کسی نفهمید به پوریا گفتم : پوریا چیزی شده......
پوریا گفت : نه.......مثلا چی میخواستی بشه......
گفتم : راستش احساس کردم سحر یکم ناراحته...........
پوریا مثل آدمایی که یکه خورده باشن با یکم دستپاچگی گفت :
نه....... چی... چیزی نشده...........
شاید به خاطر خستگیه آخه تا الان بیرون بوده .......منم که با این پای چلاغم نمیتونم خیلی تو کارها بهش کمک کنم ..........از صبح توی خونه همین طور بی مصرف میشینم و تلوزیون نگاه میکنم........
با تعجب گفتم : مگه تو شرکت نبودی؟!!!
هول شد و گفت: چ...چرا....بودم اصلا یادم نبود...........
فهمیدم که یه خبرایی ولی دیگه ادامه ندادم و گفتم :
خسته میشی با این پات ..........برو بشین........
پوریا هم که انگار از خدا خواستش بود زود مهلکه رو ترک کرد و رفت نشست رو مبل..............
شب بعد از شام قرار شد کیک رو بیاریم تا جشن رو شروع کنیم.........
اما به پیشنهاد یاسمن من و ستاره قرار شد که باهم یه آهنگ رو هم نوازی کنیم .............
من رفتم نشستم پشت پیانو ، ستاره هم گیتارشو آورد و نشست روی صندلی ای که کنار پیانو بود.............
بقیه هم دورما جمع شده بودن...................
با یک اشاره به ستاره گفتم که جان مریم رو بزنیم..........
بعد با شمارش 3 ، 2، 1 شروع کردیم.............من ملودی اصلی رو میزدم و ستاره ریتم اونو............![]()
بقیه هم همراه ما میخوندن..........
آرش هم داشت فیلم میگرفت ..............
خلاصه فکر میکنم که خاطره ی خوبی بود.........
بعد از اتمام هم نوازی من و ستاره، مامان رفت کیک رو آورد ..........
ستاره هم آهنگ تودت مبارک رو گذاشت...........
مامان کیک رو گذاشت رو میز و ازم خواست تا شمع ها رو فوت کنم.......
سرم رو خم کردم تا شمع ها رو فوت کنم که ناخود آگاه چشمم افتاد به سحر که روبه روی من وایساده بود و به کیک خیره شده بود........ اشک توی چشماش جمع شده بود........انگار میخواست گریه کنه ولی جلوی ما نمیتونست.........
همون موقع مامان گفت : سپیده پس چرا معطلی فوت کن دیگه.........
با وجود اینکه تمام حواسم به سحر بود اما شمع رو فوت کردم وهمین باعث تشویق دیگران شد..............
اما سحر اصلا اینجا نبود....... اصلا متوجه نشد که شمع فوت شده وهمونطور به کیک خیره شده بود و هیچی نمیگفت .......![]()
مامان شروع کرد به بریدن کیک و منم رفتم پیش ستاره و آروم گفتم:
ستاره ، سحر رو نگاه کن........
ستاره یه نگاهی به سحر انداخت ورو به من گفت : داره گریه میکنه ؟
گفتم : نه بغض کرده........فکر کنم پوریا و سحر دعواشون شده.......
ستاره گفت : وای خدا نکنه
.................منم دیدم از اون موقع که اومدن اصلا با هم حرف نزدن...........
گفتم : فکر کنم واسه همسن دیر اومدن ..........
ستاره گفت : آخه سر چی باید دعوا کنن.............اینا که همیشه هر چی میشد به خاطر هم کوتاه میامدن........
گفتم : نمیدونم ........ فقط خدا کنه حدسمون درست نباشه......![]()
پایان این قسمت





