تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
قسمت هجدهم
 

  آخه نفسی  که عطر تو داره                 آخه اون دلی که برات بی قراره

                                        مگه میشه بی تو نگیره بهونه

 

 

                       

 

 

 

 

                                     قسمت هجدهم

 

فردای اونروز به اصرار پوریا ، پوریاو سحر رفتن خونه ی خودشون ...

پای پوریا باید حدود یک ماه نیم توی گچ میموند !

 

پوریا هم که خیلی به کارش موظف بود و نمیتونست بیکار باشه سعی میکرد تا اونجایی که ممکن بود کارای شرکت رو، خونه انجام بده .....

 

دو سه روز بعد از رفتن پوریا اینا میگذشت ......

صبح وقتی چشمامو باز کردم  خیلی درست و حسابی نمیدیدم .......یه جورایی دو بینی داشتم ........

 

یه چند لحظه ای چشمام رو بستم و دوباره باز کردم ولی بازم همونطوری بود ....

 

چشمم رو دوختم به ساعت اما نمیتونستم بفهمم ساعت چنده ......

 

خواستم از تخت بیام پایین که به طرز عجیبی بدنم درد میکرد.......

 

به هر زوری بود خودم رو بلند کردم ........

 

سرم گیج میرفت ........

 

خودم رو  رسوندم به سالن .........یه کم دو رو برم رو نگاه کردم ولی کسی نبود.......

 

فکر کردم همه بیرون اند .......

 

رفتم سمت دستشویی ...........درو باز کردم و رفتم داخل....

 

یه نگاهی به خودم توی آیینه انداختم ..............خیلی حال و روز خوبی نداشتم ........

 

وقتی از دستشویی بیرون اومدم دیدم مامان نشسته رو مبل ...........!

 

با تعجب گفتم مامان !.......کی اومدی ؟

 

مامان گفت : اولا علیک سلام ..........دوما من جایی نبودم که برگردم  ...بعد از ظهر میرم سر کار .......سوما صدات چرا اینجوریه ؟ .....قیافشو نگاه کن !  چرا رنگت پریده ؟

 

گفتم :وا ... مامان آدم رو زهر ترک میکنی  !

 

بعد اومدم سمت مبل و خودم رو پرت کردم رو مبل !

 

مامان گفت : سپیده مریض شدی ؟

 

گفتم : بدنم خیلی درد میکنه .......سرم هم گیج میره ......

مامان گفت : وای پس مریض شدی .......پاشو  .....پاشو ببرمت دکتر !

 

گفتم نمیخواد مامان .....خوب میشم ......

مامان گفت : چی چی رو خوب میشم ......رنگ و روت رو که ندیدی ........عین کچ سفیده.......

 

خلاصه به اصرار مامان مجبور شدم تسلیم بشم و رفتیم دکتر .........

....................

 

 

سر راه وقتی میخواستیم برگردیم گفتم : مامان یه سر بریم خونه پوریا اینا ....

 

مامان گفت : مگه حالت بد نیست ؟ ...بزار واسه یه وقت دیگه .....

 

گفتم نه دلم تنگ شده .....اونقدر هم حالم بد نیست .....بریم دیگه.......

 

مامان هم که معلوم بود راضیه قبول کرد ...............

 

 

وقتی رسیدیم جلوی در خونشون خواستم زنگ بزنم که مامان گفت : مثل این که در بازه ........

 

یه نگاهی به در انداختم ....دیدم در نیمه بازه .......گفتم مامان عجب دقتی داری ها !

گفت: یاد بگیر ......

رفتیم بالا ..... مامان خواست زنگ بزنه ، که گفتم :

نه .......مامان یه لحظه صبر کن ....!

 

بعد دستگیره ی در رو اروم دادم پایین .........در باز شد .........

همون موقع با پوزخند یه نگاهی به مامان انداختم ........

 

مامان هم سری تکان داد و آروم گفت : سپیده ، زشته ......یه در بزن....

 

گفتم : آه ، مامان ....میخواستن در رو باز نذارن ......

.

بعد در رو باز کردم وسرم رو از در کردم تو ......

پوریا رو مبل نشسته بود .....پشتش به در بود ...........داشت با لب تابش کار میکرد ......

 

با اشاره به مامان گفتم آروم بیا تو ..........

 

آروم آروم رفتم تا پشت سر پوریا که یکهو سحر از اتاق اومد بیرون و گفت :

سپیده ، تو کی اومدی !

 

گفتم : اه ..................سحر ........خراب کردی ............

 

مامان زد زیر خنده .... و پوریا برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و با تعجب گفت :

شما اینجا چی کار میکنین ؟

 

با حالت عصبانی گفتم : به تو چه !

 

بعد رفتم نشستم رو مبل .........

مامان گفت : آخی .......طفلی .........دلم برات سوخت ..........

 

سحر گفت واسه چی ؟

 

مامان گفت : آخه نمیدونی بیچاره چیقدر برنامه ریزی کرده بود تا پوریا رو از پشت سرش بترسونه .........

 

رو کردم به سحر و گفتم : ولی شما نذاشتی ...........و رو به طرف پوریا گفتم :

من اگه جای تو بودم طلاقش میدادم .....

 

پوریا خندید و گفت : اتفاقا بهش فکر کرده بودم ........

 

مامان گفت : اصلا حقته ....بیخودی سر سحر خالی نکن ........

 

سحر گفت : مظلوم گیر آوردن دیگه .......خودم که زبون ندارم باید یه وکیل استخدام کنم حق منو از شوهر و خواهر شوهر بگیره ......

 

گفتم : شما اول یه نگهبان استخدام کنید که در خونتون رو قفل کنه .......

 

مامان گفت : راستی چرا شما درو قفل نمیکنید ؟ ....اگه یه موقع دزد بیاد چی ؟

 

سحر گفت تقصیر پسرتونه ..........

 

پوریا گفت آخه من پا ندارم که بخوام در رو ببندم !

 

مامان گفت راستی پوریا چند وقت دیگه پات از تو گچ در میاد ؟

 

پوریا گفت : حالا حالا مونده مادر من ......

 

همون موقع گوشی سحر زنگ خورد .....گوشی رو گرفت تو دستش وبعد رفت تو

اتاق ..............

 

منم بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه و گفتم : هر که چایی میخواد بگه ......

 

پوریا گفت زحمت نکش چای دم کرده نداریم ................باید درست کنی !

گفتم آه ...............

 

بعد اومدم نشستم ................همون موقع سحر از اتاق اومد بیرون و گفت :

ببخشید من دیرم شده باید برم .......

مامان شما ناهار میمونید ؟

 

مامان گفت : نه سحر جان : من هزار تا کار دارم کار دارم باید برم به کارام برسم.......

 

پوریا رو به سحر گفت : کجا میخوای بری ؟ ..........هر جا هست حسابی بدبخت هارو گذاشتی سر کار .............. از یک ساعت پیش داشتی حاضر میشدی اونوقت هنوز نرفتی !

 

سحر گفت : باید برم شرکت ..........علی تماس گرفت گفت : چرا نمیای؟

 

پوریا گفت : اِ.............. خب منم میام .......

 

سحر با تعجب گفت : پوریا !  ...............میخوای با من بیای ؟

 

پوریاگفت : آره .......اشکالی داره .......من که کاری ندارم ....تنهایی هم حوصله ام سر میره.......

 

سحر گفت : ولی تو تا همین چند دقیقه پیش میگفتی ساسان قراره بیاد دنبالت بری

سراغ کارهای شرکت !

 

پوریا یکم به تته پته افتاد و گفت : نه ....خب.......خودش گفت وقت نداره امروز نمیاد.........!!!!!!

 

سحر همونطور متعجب سری تکان داد و گفت :

با این پات میخوای بیای ؟

 

پوریا گفت : آره ....مگه چیه .......نکنه آبروت میره جلوی دوستات .......

 

سحر گفت : پوریا ! .........من اصلا منظورم این نبود.........

 

مامان گفت : پوریا بس کن ......سحر جان برو به کارت برس منو سپیده هم دیگه باید بریم .........

 

من گفتم پوریا اگه تنهایی میترسی میخوای من بمونم پیشت ؟

 

پوریا چپ چپ منو نگاه کرد و گفت : خدا رو شکر هنوز کارم به جایی نرسیده که بخوام منت تو رو بکشم..........

 

سحربا حالت دلخوری رو به پوریا گفت: من مشکلی ندارم اگه دوست داری بیا.......

 

من گفتم : پس سر راهتون ما هم برسونین !

 

مامان گفت : نه مزاحمشون نشو ........شاید نتونن .......

 

پوریا گفت : مگه ماشین نیاوردین ؟

 

گفتم : نه .....

 

سحر که معلوم بود دلخور شده بود هیچ حرفی نزد و فقط گفت : من میرم پایین ماشین رو روشن کنم .........

 

حالا ما موندیم و پوریا با اون پای شکسته .........

 

آسانسور هم که چون خراب بود مجبور شدیم به یک زوری پوریا رو از 3 طبقه بیاریم پایین ...........

 

اما این وسط یه سوال که مدام توی ذهن من میامد ....... اونم اینکه واقعا پوریا چرا اینقدر اصرار داشت بیاد ........اونم با این وضعیتی که اون داره......

و مطمئنا جوابش اون چیزی نبود که پوریا گفت ........یعنی واقعا حوصله اش سر میرفت ........

 

توی همین فکر و خیال بودم که گوشی پوریا زنگ خورد ......

 

پوریا به خاطر پاش صندلی عقب کنار من نشسته بود ..........

 

گوشی رو از جیبش دراورد و بعد یه نگاهی به من کرد وگوشی رو

 جواب داد ..............

 

طوری حرف میزد که میخواست کسی نفهمه ...........

 

منم واسه اینکه راحت باشه سرم رو اون طرف گرفتم و چشمام رو به

 پنجره دوختم ........ اما از صدای پوریا غافل نشدم.........

 

پوریا همونطور که آروم حرف میزد و سعی میکرد کسی نفهمه گفت :

نه ..........من نیستم خونه ...........یه موقع نیای ها ........

چرا داد میزنی......................................................میگم یه کاری پیش اومد .........................آره من الآن تو راهم ...................

تو بزار واسه فردا ..................................................هنوزم میگم واسم خیلی مهمه .......................آخه این کاری که آلان میخوام انجام بدم واسم مهمتره ...............

گفتم که بزار واسه فردا..................................................

ببین من آلان نمیتونم خیلی حرف بزنم ...................

چی ...........................باشه حالا بعد بهت میگم ..........................خداحافظ.............

 

 

همون موقع بی اختیار سرم رو طرف سحر کردم و دیدم سحر هم از توی آیینه پوریا رو کنترل میکرد.........

 

واقعا نمیفهمیدم که اومدن پوریا همراه سحر اینقدر مهم بود که کارای شرکتش رو

کنسل کنه و به سحر بگه ساسان نمیتونه بیاد درحالی که واقعیت غیر از این بود.....................

 

پوریا هیچ وقت پنهان کار خوبی نبود ..................

همیشه هر وقت میخواست یه کاری رو طوری انجام بده که کسی نفهمه بالاخره لو میرفت و همه چی خراب میشد.......

 

یاد جشن تولد 2 سال پیشم افتادم که پوریا هر چی سعی کرد منو واسه کادو سورپرایز کنه اما نتونست و من 1 روز قبل از تولدم فهمیدم که پوریا واسم سی دی های کلاسیک پیانو که تو ایران به هیچ عنوان گیرنمیامد رو گرفته بود........

 

وای یاد اون دفعه بخیر که من و پوریا و ستاره حسابی واسه سالگرد ازدواج مامان و بابا تهیه و تدارک دیده بودیم و کلی سعی کردیم تا شب که مامان و بابا میان غافلگیرشون کنیم اما پوریا همه چی رو خراب کرد ........اونم فقط با گفتن اینکه کیکش قهوه باشه یا میوه در حالی که بابا پشت  سرش وایساده بود و پوریا بی خبر بود ................

تازه هر چی هم من و ستاره بهش علامت میدادم بدتر میکرد و قضیه رو بیشتر لو میداد آخرش هم بابا همه چی رو فهمید ...................

 

اصلا از همه مهمتر قضیه عاشق شدنش ..........هر چی سعی کرد تا کسی نفهمه ولی بالا خره من فهمیدم ...........

 

حالا هم که معلوم نبود میخواست چی کار کنه ولی مطمئنم بازم نمیتونه و حداقل سحر میفهمه .................

 

 

                   پایان این قسمت

 

 

              

 

                                                     

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 و ساعت 10:43 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند