تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
قسمت شانزدهم

زندگی مثل يه پیانوست !

کلاویه های سفید زیبایی ها و خوشی های زندگی هستن 

و کلاویه های سیاه غم ها و ناراحتی های زندگی.

وقتی که تو پیانو را مینوازی  در حقیقت اهنگ زندگی را نواخته ای...

زندگی همین است ........

 

 
 
 
 
 

قسمت شانزدهم

 

 

ساعت حدود 5 بعدازظهر بود.

خواب بودم که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم.......

بعد از چند تا صدای زنگ فهمیدم کسی خونه نیست و از تختم بلند شدم و رفتم سمت تلفن...

گوشی رو برداشتم....

الو...

با همون حالت خواب آلود که باعث شده بود درست متوجه ی اطرافم نباشم گفتم بله بفرمایید...

یکی گفت : ستاره خانم شمایی؟

گفتم نه ستاره نیست .......چی کارش دارید.......

خودم هم خیلی متوجه نبودم چی دارم میگم!

گفت: نه من با پدرتون کار دارم ، مثل اینکه منو نشناختید ! نیما هستم.....

یه کم فکر کردم که نیما کیه....بعد فهمیدم رفیقه پوریاست!

گفتم آهان ، بله ،پوریا نیست......

گفت نه عرض کردم پدرتون هستن؟

گفتم بابا!  بعد یه نگاهی به دورو برم کردم وبا شک گفتم نه!

واسه چی ؟ کارش داری؟

گفت نه فقط....

منتظر شدم تا حرفشو بزنه ولی نمیدونم چرا از گفتن حرفش امتناع میکرد....

گفتم به من بگید بهش میگم.....

گفت راستش .........چه طور بگم آخه.....

با تردیدی که توی گفتن حرفش داشت فکر کردم شاید چیزیه که روش نمیشه به من بگه بعد گفتم خب عیبی نداره وقتی اومد میگم باهاتون تماس بگیره....

گفت نه .....بعد باکمی مکث گفت

پوریا تصادف کرده .......

شکه شدم همونطور خشکم زد و خواب که هیچی برق سه فاز هم ازم پرید.......

بلند گفتم  چی؟

گفت چیزی نشده خدا رو شکر به خیر گذشته ........

همونطور داشت صحبت میکردو منم هیچی نمیشنیدم..........

تمام بدنم یخ کرده بود..........

ولی از درون انگار آتیش گرفته بودم..........

نیما داشت حرف میزد که بی اختیار گوشی رو قطع کردم و نشستم.........

حالم خیلی بد بود ........

یه چند دقیقه ای نشستم و گیج بودم .........

فکرهای مسخره و وحشتناکی به ذهنم میرسید........

همونطور که نشسته بودم بی اختیار شماره ی مامانو گرفتمو گذاشتم رو گوشم اما سری متوجه شدم و گوشی رو قطع کردم ....

آخه نباید مامان میفهمید والا دیگه هیچی........

زنگ زدم به بابا.......بعد از چند تا بوق برداشت...

صدام میلرزید گفتم بابا....

کجایی؟

گفت من دانشگاهم کلاس دارم ، کاری داری؟ زود بگو .......

گفتم بابا پوریا......تصادف کرده !

بابا از اون طرف بلندوبا تعجب گفت

 تصادف کرده !

گفتم آره .......

گفت یا ابولفضل....

چی شده....کجاست ؟ بیمارستانه؟

گفتم من هیچی نمیدونم

گفت پس کی به تو گفت؟

گفتم نیما ....ولی یادم رفت بپرسم کجاست؟

گفت شمارشو بده .....

گفتم یه لحظه صبرکن!

بعد رفتم گوشیمو آوردمو از تو گوشیم شماره رو گفتم وگوشی رو قطع کردم.

 

حال عجیبی داشتم ....یاد سحر افتادم ....چی باید جوابش رو میدادیم.......

اگه پوریا طوریش شده باشه چی؟

الان سحرداره چی کار میکنه؟  هنوز دوشب دیگه مونده تا برگرده ..... اما از همه چی بی خبره.....

همونطور تو فکرو خیال بودم که گوشی زنگ خورد......

جواب دادم ....بابا بود.......گفت کدوم بیمارستانه و تاکید کرد به مامان چیزی نگم.......

زود بلند شدمو زنگ زدم به آژانس .....طرف گفت 10 دقیقه ی دیگه میاد.....

رفتم توی اتاقو لباسهامو پوشیدم........

اومدم برم طرف در که تلفن زنگ خورد.......

با عجله رفتم گوشیرو برداشتم....

سحر بود!

به محض اینکه گفت الو بی اختیار گوشی رو قطع کردم....

هول شده بودم......

اما دوباره زنگ خورد از شماره فهمیدم که خودشه.....

جواب ندادم......

اما دست بردار نبود و مدام زنگ میزد.......

خسته شدم اومدم سیم تلفن رو قطع کنم که صدای آیفن بلند شد.....

رفتم و آیفن رو برداشتم دیدم راننده آژانسه ، گفتم الان میام  !

تلفن داشت زنگ میخورد......رفتم کیفم رو برداشتمو اومدم پایین...

 

وقتی رسیدم بیمارستان از آژانس که پیاده شدم جلوی بیمارستان یه نفرو آورده بودن که تصادفی بود و خون تمام بدنش رو پوشانده بود.....

هول برم داشت ، خیلی ترسیدم....

 حواسم اصلا سرجاش نبود همش به پوریا فکر میکردم....

 رفتم سمت در دیدم ساسان توی راهرو بود.......

منو که دید اومد سمتمو گفت : سلام ....

گفتم کجاست؟

گفت طبقه چهارم.......اومدم برم که گفت صبر کن منم بیام.....

اومدم از پله ها برم بالا که گفت چرا از پله بیا آسانسورهست.....

برگشتم و رفتم پیشش کنار آسانسور وایسادم ....یه چند ثانیه ای گذشتو گفتم طول میکشه بیا از پله ها بریم......

که همون موقع در آسانسور باز شد.........

گفت بفرمایید دیدی طول نمیکشه...

نگاه پر استرسمو بهش دوختم.....

گفت به خدا چیزی نیست ، نگران نباش!

اما دست خودم نبود، دل تو دلم نبود.......

آسانسور اعلام کرد که طبقه ی چهارمه .....

دربازشد......

همون موقع بابا رو دیدم که نشسته بود روی صندلی های سالن....

با عجله رفتم سمتش .......

گفتم چی شده بابا......

بلند شد و گفت هیچی .....هنوز خیلی مشخص نیست بردنش برای عکس برداری .

گفتم تو دیدیش .....

گفتم نه از همون موقع که اومدم برده بودنش....

منتظر موندیم تا آوردنش ......

پوریا روی یه برانکارد خوابیده بود و دو تا پرستار و یه دکتر به همراه نیما داشتن میاوردنش سمت اتاقش.......

سریع من و بابا و ساسان دویدیم سمتشونو من بادیدن پوریا بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شد.......

پوریا با وجود اینکه معلوم بود درد شدیدی داره اما سعی کرد خودشو خوب نشون بده و نگاهم کرد وبا لحنی که همراه شوخی بود گفت: نترس بابا هنوز زنده ام......

همون موقع یه لبخند مصنوعی زدم وبردنش توی اتاق ......

بابا داشت با دکترش صحبت میکرد........

دکترش گفت خوشبختانه ضربه ای به سرش وارد نشده ، فقط یکی از پاهاش شکسته ، یکی از دستاش هم ضرب دیده اما خدا رو شکر نشکسته.....

خیالم راحت شد......

رفتم سمتشو در حالی که ساسان داشت بهش کمک میکرد گفتم خیلی درد داری؟

یه لبخند زدو گفت : نه ....اما دروغ میگفت ....گفتم چه طوری تصادف کردی؟

ساسان که شوخ طبع بود باهمون لحن شوخی گفت هیچی ،معلوم نبوده توی کدوم دنیایی سیرمیکرده که ماشینه ندیدش و زده بهش......

گفتم مگه پیاده بودی؟

ساسان گفت آره بابا....اومده بره اونطرف خیابون سوار ماشینش بشه که دیگه قسمت نشده.......

گفتم وای پس خدا بهت رحم کرده.....راستی ماشینه چی بود.....

ساسان گفت یه پ.....که پوریا حرفشو قطع کردو گفت ساسان جان من هنوز

 زنده ام ....بعد زبونشو در آورد بیرونو گفت : ببین اینم زبونم .....فکر کنم بتونم خودم حرف بزنما  !

بعد ساسان یه خورده اخماشو تو هم کردو گفت : مارا باش داریم واسه کی دل میسوزونیم  ببخشید من فکر کردم زبونت رو هم مثل پات گچ گرفتن.......

همون موقع دیدم مامان با صدایی بلند وارد شد.....

سریع اومد سمت پوریا و گفت: الهی من برات بمیرم ، چی شده ؟!!

بعد در حالی که اشک از چشماش میامد رفت پیشونی پوریا رو بوس کردو گفت :

حالت خوبه ؟

پوریا گفت: آخه کی بهت  گفت مامان......به خدا خوبم......میخوای پاشم سر پا....

که مامان یه نگاهی به پای پوریا انداخت وگفت الهی برات بمیرم پات چی شده؟

ساسان گفت بابا خانم نشیبا اینقدر لوسش نکنید این از منم سالم تره......

من که با دیدن مامان همونطور خشکم زده بود رفتم سمت باباو گفتم چه طوری فهمید؟

بابا گفت : من بهش گفتم.....

گفتم دستتون درد نکنه به من میگی نگو بعد ......

حرفمو قطع کردو گفت : زنگ زد به من گفت برم دنبالش بریم بیرون که منم مجبور شدم بگم.......

همون موقع نیما که رفته بود داروهای پوریا رو بگیره از راه رسید......

بعد از چند دقیقه هم یه پرستار اومد توی اتاق پوریا و یه سرم بهش وصل کرد.....

دکترش گفته بود که باید دو سه روزی رو بستری باشه.......

ساعت حدود 8 شب بود.........

به پوریا یه آرامبخش زده بودن و خوابیده بود......

منو مامان و بابا هم روی صندلیهای سالن نشسته بودیم......که گوشی مامان زنگ خورد.......

گوشی رو جواب داد............

سلام مامان جان ......کجایی.....آره .....نه خوابه....................نمیخواد ایشالله فردا...........

الان سپیده و بابات هم میان خونه.............آره .......باشه باشه......

قربونت خداحافظ.

نگاهش کردمو گفتم: ستاره بود؟

گفت آره.........بعد یه نگاهی کرد به بابا و گفت: با سپیده برید خونه ...من شب پیشش میمونم....

بابا گفت : نمیخواد خودم میمونم توبرو.......

مامان گفت نه دلم طاقت نمیاره .....میمونم دیگه شماها برید .....بابا یه نگاهی به من کرد و سری تکان داد.......

گفتم پس من میرم توی اتاق ببینمش...

رفتم در اتاقش رو باز کردم دیدم بیداره........

گفتم تو که بیداری......

یه کم خواب آلود بود............گفت توچرا نمیری؟

گفتم منو بابا الان میریم ولی مامان میمونه........

گفت نمیخواد بهش بگو بره ....بچه که نیستم........

گفتم مادره دیگه.......خب کاری با من نداری نمیخوای چیزی برات بیارم.....

گفت نه ....

گفتم پس دیگه تا فردا خداحافظ.

اومدم برم که گفت سپیده.....

برگشتم و گفتم جونم !

گفت سحر......سحر زنگ نزد؟

یه لبخندی زدمو گفتم: ای کلک دلت تنگ شده؟

یه پوزخند زد و گفت زد یا نزد؟

گفتم چرا.......بعد ازظهر که داشتم میامدم اینجا زنگ زد.....اما جواب ندادم .......یعنی بار اول برداشتما ما تا صداشو شندم قطع کردم......

گفت واسه چی؟

گفتم خب معلومه !!! چون نمیدونستم چی باید بهش بگم......

گفت : خب بهش می گفتی من تصادف کردم !!!!!

از تعجب شاخ در آوردم !!!!

گفتم پوریا !!!

میفهمی چی میگی ! یعنی بهش میگفتم ! اونوقت نمیگی نگران میشد ....شاید اصلا دیگه نمیموندو میامد ایران...

سرش رو برگرداند طرف پنجره و آروم گفت خب میامد.....

گفتم باشه....یعنی اینبار زنگ زد بهش بگم دیگه؟

برگشتو نگاهم کردو گفت آره........

از دستش لجم در اومده بود با لحن بدی گفتم باشه ....میگم....

اومدم برم طرف در که گفتم راستی تو مگه خودت گوشی نداری ؟

شاید بزنه به خودت !

گفت نه گوشیم دستم بود که تصادف کردم....از دستم افتاد و تیکه تیکه شد.....

سری تکاندادم و با حالتی که معلوم بود از دستش عصبانیم گفتم خدا حافظ و از اتاق بیرون اومدم.

 

بابا توی اون مدتی که من توی اتاق بودم رفته بود واسه مامان یه ساندویچ بگیره .

 

وقتی رفتیم خونه ستاره که تازه ساعت 7 ازدانشگاه اومده بود و نتونشت بیاد بیمارستان نشسته بود روی مبل و خیلی مضطرب بود.

ما رو که دید با سرعت اومد طرف منو گفت : سپیده چی شد؟ حالش خوبه..

دستشو گرفتم و گفتم آره به خدا خوبه....

بابا  درحالی که غذا هایی که گرفته بودیم دستش بود رو به آشپزخونه میبرد گفت:

مگه مامانت بهت نگفت ؟

ستاره گفت : مامان میگه فقط پاش شکسته ....راست میگه....

من گفتم آخه اگه خدایی نکرده طوریش شده بود که ما الان اینجا نبودیم  .....

 

ستاره گفت : راستی ....سحر سه بار زنگ زد خونه......

میگفت هر چی با پوریا تماس میگیره جواب نمیده....به موبایل شما ها هم زنگ زده مثل اینکه نمیگرفته......

بابا گفت چی بهش گفتی؟

گفت نمیدونم ....چرت و پرت......یه چیزایی گفتم تا نفهمه ......اما فکر کنم فهمیده چیزی شده......

بابا گفت نه ! بهش چیزی نگید تا....که حرفشو قطع کردمو گفتم لازم نکرده این همه نقشه بریزید تا نفهمه....

ستاره گفت پس چی کار کنیم؟

گفتم بهش بگید!

بابا گفت چیو ؟

گفتم حقیقت رو !!!!!!!!!!!

ستاره با تعجب گفت حقیقتو !!!!

بابا سری تکان داد و گفت آهان ...اونوقت پس افتاد چی ؟

گفتم اونش دیگه به پسر شما مربوط میشه نه به ما......

ستاره گفت : چی میگی تو ....درست حرف بزن دیگه...

گفتم خود پوریا گفت !  گفتش که به سحر راستش رو بگید....منم گفتم شاید با این کار برگرده ایران .......گفت عیبی نداره......

بابا گفت پوریا !  خودش به تو گفت ؟

گفتم آره ....باورتون نمیشه زنگ بزنید ازش بپرسید.......

بابا دستی تو موهاش کشید و گفت : پاک عقلشو از دست داده.....اخه واسه چی باید این کارو بکنیم.......

ستاره گفت میگم نکنه پوریا و سحر اونجا دعواشون شده بوده و پوریا به ما گفته واسه کارش برگشته.....

گفتم نه بابا....اگه اینطوری بود که سحر این همه زنگ نمیزد......

بابا گفت آره ......قضیه یه چیز دیگه است......................................

 

فردا صبح خواب بودم که ستاره اومد بالا ی سرم و گفت که میخوایم بریم بیمارستان !

همونطور خواب آلود چشمام رو نیمه باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم  دیدم ساعت هشته......

بلند شدم و رفتم دستو صورتم رو شستم و نشستم سر میز صبحانه.......

بابا گفت یکم عجله کنید زود تر بریم........

گفتم بابا میخوای بری دانشگاه؟

گفت نه ........جایی کار دارم باید زودتر برم........

یکی دو روز مرخصی میگیرم......

ستاره گفت آره منم دو روزی رو نمیرم دانشگاه.....

همون موقع تلفن زنگ خورد.........همونطور که داشتم لقمه رو میخوردم رفتم سمت تلفن......

گفتم بله بفرمایید.....

که دیدم سحره .....

لقمه شکست گلوم و به سرفه افتادم....ستاره اومد سمت گوشی و گفت کیه؟

قرمز شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم.....

ستاره گوشی رو از دستم گرفت و گفت بله ......همون موقع رنگش پرید .....

گفت سحر جون خوبی......

بابا با شنیدن اسم سحر از جاش بلند شد و در حالی که چایی رو برای من میاورد اشاره کرد که چیزی نگه.....

ستاره گفت : خوبه...همه خوبن ......تو خوبی؟ ........راستی کی برمیگردی ؟ ................آره.....پوریا  !  .....نه خونه نیست.......هیچی .......نه ....چیزی نشده.....باور کن راست میگم.........

نه حالش خوبه.......گوشیش........ لابد خرابه ......نه خونه خودتونه........خب اونم شاید خرابه........

از حالت هاش فهمیدم که دیگه کم آورده و داره گند میزنه....

ستاره ادامه داد و گفت : تو کی میای؟ .........امشب شب آخره...............

خب چه خوب............نه یعنی.....دلمون واست تنگ شده چه خوب که زودتر میای ببینیمت...........

باشه ....قربونت بشم........خداحافظ.........

وقتی قطع کرد یه نفس راحتی کشید.......

گفتم چرا نگفتی؟

بابا گفت آفرین خوب شد که نگفتی.......

گفتم اما پوریا........

بابا گفت اونو ولش کن .......فردا سحر برمیگرده دیگه........

ستاره گفت به خدا این دفعه زنگ بزنه من یه کلمه حرف نمیزنم........

بابا خندید و گفت باشه دفعه ی بعد بامن!!!!!!!!!  حالا زود آماده بشید که بریم...

 

          پایان این قسمت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه 9 اسفند1387 و ساعت 11:19 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند