بالاخره البته با تاخیر زیاد قسمت بعدی داستانو براتون گذاشتم.....
اما توی این مدت متاسفانه اتفاقهای بدی افتاد!
رفتن نینف ، فوت ناگهانی دوست عزیز آریانیمون یاسمن ، فوت همکلاسی
خوبم زهره.... ![]()
خلاصه اتفاقهایی که خیلی ناگهانی رخ داد و منو به شدت تحت تاثیر قرار داد........
آریانیهای گل نمیدونم خبر دارید یا نه ولی یاسمن عزیزمان از جمع آریانیها پر کشید و رفت پیش خدا....
از همینجا براش طلب مغفرت میکنم واز خدا میخوام که به خانواده اش صبر زیادی بده....
دوست خودمم که چندی پیش توی همین وبلاگ از فرط خوشحالی خبر بیرون اومدنش از کما رو گفتم
خدانخواست که بیشتر از این پیش ما بمونه و اونو برد پیش خودش.....![]()
نمیدونم دست تقدیره دیگه !
کاریش نمیشه کرد !
ایشالله هر چی خاک این دونفره بقای عمره شما آریانیها باشه.....
حالااز همه ی کسانی که داخل این وب میان میخوام که یک فاتحی نثار روح این دو دوست خوب بفرستن!
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

قسمت پانزدهم
پوریا و سحر از سفر برگشتن و زندگی مشترکشون رو شروع کردند.
همه چیز خوب بود خیلی خوب......
منم تمرینهامون تو یه آموزشگاه بود که نزدیک خونه پوریا اینا بود.....
واسه همین بيشتراوقات بعد از آموزشگاه میرفتم اونجا ...
یه روز بعد از تمرین ستاره رفت دانشگاه ...منم رفتم پیش سحر.....
وقتی رسیدم جلوی در دیدم سحر داره ماشینو از پارکینگ بیرون میاره.....
منو که دید از ماشین پیاده شد ....
گفتم من چه قدر خروس بی محلم.....
کجا میخوای بری.
یه پوزخند زد و گفت: میخوام برم ترانه ...میای؟
گفتم نه مزاحمت نمیشم ....
گفت نه بابا بیا بالا.....
بعد رفت سوار ماشین شد و اومد جلوی من ایستاد.....
بوق زد و باسر گفت سوار شو.....
رفتم جلوی شیشه ی ماشینو گفتم : میگم یه موقع مزاحم کارتون نشم....
گفت سوار شو!
وقتی رسیدیم شرکت تقریبا همه اومده بودن ....
من رفتم نشستم روی صندلی های تو سالن........
بچه ها هم تقریبا یکی یکی میرفتن تو یه اتاق .......
همون موقع علی که یه لیوان چایی دستش بود از یه اتاق اومد بیرون و رفت سر
یه میز و یه سری برگه برداشت ....
همون موقع گوشیش زنگ خورد .......
چایی رو گذاشت رو میز و گوشیش رو از جیبش بیرون آورد....
ساناز از اتاق اومد بیرون و گفت بچه ها چرا نمیاین ؟
همون موقع برزو که اومد بره تو اتاق یکی زد رو شونه ی علی و گفت :
بابا بسه دیگه دل بکن......
بعد برگشت منو نگاه کردو خندید........
آخه فکر کنم خانومش بود!
علی گوشی رو قطع کرد بعد رو کرد به منوبا خنده گفت : چی میگه این برزو....
منم خندیدم...
بعد پیام بیرون اومد وگفت علی زود باش..........
علی گفت اومدم......
منو نگاه کردو گفت میشینی اینجا.....
گفتم آره ........
چه قدر طول میکشه ؟
گفت والله منم نمیدونم ...
ولی زیاد نمیشه فقط میخوایم برنامه ی کنسرتو مشخص کنیم...
گفتم آره سحر گفت
چه خوب.......
گفت آره دیگه .........
گفتم اجرا کی هست ؟
گفت تاریخ دقیقش هنوز مشخص نیست ! فعلا محسن داره کارا رو راست و ریس میکنه حالا تا ببینیم چی میشه...
گفتم قطعیه دیگه؟
گفت آره قطعی که شده ولی تاریخ دقیقش معلوم نیست ....حدودا دو سه هفته ی آینده...
الان اینا کله منو میکنن .........فعلا...
بعدش هم رفت تو اتاق....
یه چند دقیقه ای گذشت و منم حوصله ام سر رفت....
بلند شدم یه قدمی تو شرکت زدم بعد رفتم از روی میز بین مجله هایی که اونجا بود یکی دو تا رو برداشتم و اومدم نشستم و شروع کردم خوندن.......
همونطور مشغول بودم که گوشیم زنگ خورد!
گوشیرو از تو کیفم درآوردم دیدم پوریاست!
جواب دادم ....
صدا خیلی ضعیف بود گفتم الو....پوریا.........
صدای پوریا اومد و گفت:
سپیده کجایی؟
گفتم شرکت ترانه ام....
گفت الو.....
گفتم الو.....بگو صدات میاد....
گفت کجایی؟
با صدای بلندترگفتم ترانه ........شرکت ترانه ام.........
گفت پس با سحری؟
گفتم آره ! واسه چی؟
گفت چرا هرچی باهاش تماس میگیرم خاموشه؟
گفتم آخه جلسه دارن!
گفت : م.......یا...م....جا.....
صداش قطع و وصل میشد ....گفتم چی؟
گفت من میام اونجا ...
گفتم باشه باشه ......
خداحافظ....
بعد از تماس پوریا حدودا یک ربع بعدش بچه ها از اتاق بیرون اومدن.......
ساناز اومد طرف من....
بهش گفتم خدا رو شکر به خیر گذشت....
یه خورده تعجب کرد و گفت چی؟
گفتم صدای هوارهاتون تا اینجا میامد!
خندید و گفت : این که طبیعیه حالا یکی دو بار دیگه ببینی عادت میکنی.....
گفتم واقعا؟........
همون موقع پوریا از در وارد شد.....
سحر خیلی با تعجب گفت:
تو اینجا چی کار میکنی؟
پوریا گفت چیه دوست نداشتی بیام؟
سحر گفت توقع نداشتم بیای!
مگه شرکت نبودی؟
گفت چرا تماس گرفتم خونه دیدم نیستی ...گوشیتم که همش خاموشه نگران شدم....
سحر گفت مگه بچه ام که نگران شدی؟
پوریا گفت اصلا اگه خیلی ناراحتی برگردم.......
سحر خندید و گفت لازم نکرده.....
چند دقیقه بعد با بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم ....
وقتی رفتیم سوار ماشین بشیم......
سحر گفت با من میای یا با داداشت؟
همون موقع پوریا گفت باتو!!!!!
سحر گفت چرا؟
پوریا گفت آخه داداشش هم میخواد با شما بیاد!
سحر گفت مگه توماشین نداری؟
پوریا گفت نه ماشینو گذاشتم شرکت باتاکسی اومدم.....
من گفتم چه برنامه ریزی دقیقی!!! همه چیز را پیش بینی کرده.......
پوریا گفت پس چی فکر کردی!
رفتیم سوار ماشین شدیم..........
به سحر گفتم منو برسون خونه......
گفت چرا نمیای خونه ما......
گفتم نه ..........راستی کنسرتچی شد ؟
پوریا گفت کنسرت چی؟
گفتم مگه خبر نداری ؟ قراره یه اجرا تو تهران داشته باشن........
پوریا گفت اِ !!!!!!! خبرا به ما دیر میرسه سحر خانوم.....
..........................................
سه روز بعد با چند تا از دوستام رفته بودیمُُُُُ کتابخونه تا درس بخونیم وقتی برگشتم خونه دیدم پوریا خونه بود......
فهمیدم شام اینجا بودن.....
سحر هم نبود ......پوریا گفت رفته شرکت .......
رفتم لباسهامو درآوردم و اومدم نشستم رو مبل پیش مامان .....
رو کردم به پوریا و گفتم:
تو که همیشه خونه ای پس کی میری سر کار؟
یه نگاهی انداخت به منو گفت:
اولا فضولو بردن جهنم ....
که حرفشو قطع کردمو بقیه شو گفتم:
دیدن هیزمش تره....
گفت بله.....دوما من کارم طوریه که هر موقع بخوام میتونم بیام خونه .....
چون توی خونه هم میتونم به کارام برسم.....
مامان نگاه کرد به منو گفت:
چی کار داری بچمو .....
حالا یه بار بیکاره ها اگه گذاشتی........
دستمو گذاشتم زیر چونمو یه نگاه چپ چپی به پوریا کردمو گفتم :
بچه ننه........
همون موقع صدای زنگ خونه به صدا در اومد
رفتم ایفونو برداشتم دیدم ستاره است ......
گفتم مگه تو کلید نداری؟
گفت درو باز کن حالا......
وقتی درو باز کردم بعد از چند ثانیه دیدم سحر وارد شد .....
تعجب کردمو گفتم سلام !
الان ستاره........که دیدم ستاره هم پشت سرش وارد شد.......
پوریا گفت باهم اومدید.........
سحر گفت نه همین الان جلوی در همو دیدیم......
مامان رو کرد به سحرو گفت خسته نباشی......
سحر یه لبخند ملیحی زد و گفت مرسی مامان...
ستاره اخماشو کرد توهمو گفت:
آهان ......ما هم که آدم نیستیم........
ناسلامتی منم الان اومدما.......
مامان گفت خیلی خب حسود......
تو هم خسته نباشی.....
ستاره گفت اتفاقا خیلی هم خسته ام .......
یه چایی بریزی خستگیم در میاد........
پوریا گفت تو خسته نمیشی اینقدر چایی میخوری؟
من یه پوزخند زدمو گفتم دیگ به دیگ میگه روت سیاه!
پوریا گفت :
اون چاییهایی که من میخورم با چایی هایی که شما میخورید زمین تا آسمون فرق داره......
گفتم آهان همون چایی علفی ها رو میگی؟(آخه پوریا همیشه چای سبز میخورد)
ستاره خندید و گفت : دمت گرم.......
پوریا بلند شد و رفت سمت اتاقی که سحر رفته بود لباسهاشو عوض کنه .....
بعد برگشت و گفت :
با شما دو تا بحث نشه بهتره......
بعد درو باز کردو رفت توی اتاق......
بلند گفتم :
چیه کم آوردی؟
مامان گفت دخترا بسه دیگه.....
گفتم نترس مامان جون کم آورد میدونو خالی کرد........
مامان هم سری تکان داد وبا سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد و سینی رو گذاشت رو میزو گفت بچه ها بیاید چایی.....
پوریا در اتاق را باز کرد و با سحر اومدن بیرون.........
سحر اومد نشست رو به روی منو یه لبخندی زد........
همون موقع تلفن زنگ زدو مامان رفت گوشی را برداشت....
ستاره هم که رفته بود توی اتاقش تا لباسهاشو عوض کنه اومد بیرونو
همین که اومد بشینه رو مبل گفت:
راستی کنسرت چی شد........
من که اصلا یادم رفته بود یهو به خودم اومدمو با ذوقزدگی گفتم :
وای راست میگه ......اصلا یادم رفت ازت بپرسم .....چیشد؟
سحر گفت : هیچی کنسرت تهران که فعلا عقب افتاد.......
پوریا گفت جدا!
گفتم اه....آخه چرا........
سحر گفت: ولی به جاش کنسرت دوبی اکی شده.......
ستاره گفت : وای چه بد........
سحر یه پوزخند زد و گفت چرا......
ستاره گفت هیچی آخه اگه تهران بود خیلی بهتر بود.......
پوریا گفت کی هست؟
سحر گفت هفته ی دیگه از شنبه تا 6 روز بعد .........
گفتم یعنی 6 شب اجرا دارید؟
گفت آره.........
گفتم ای کاش منم بتونم بیام........
گفت آره ....حتما سعی کن بیای........
بعد رو کرد به پوریا و گفت تو که میای؟
پوریا یه مکثی کردو گفت :
آخه مگه میشه تموم زندگیمو تنها بزارم........
سحرهم خندید و گفت پس حتما همه کارات رو هماهنگ کن تا دیگه مشکلی نباشه.......
...........................................................
چند روزی گذشت و من تمام سعی خودمو کردم تا بتونم برم اما مثل اینکه بی فایده بود........
چون هم مشکل پاسپرت و داشتم هم فرصت اینو نداشتم که برم.........
ستاره هم که اوضاش از من بدتر بود.............
آخه مرخصی گرفتن از دانشگاهشون کار آسونی نبود.........
حتی بعضی از استاداشون تهدید به این کرده بودن که اگه کسی سر کلاسشون بیشتر از دو بار غیبت کنه از درسشون حذف میشه........
ستاره هم که یکبار سرمای شدیدی خورده بود حدود یک هفته نرفت دانشگاه
پس مسلما اونم نمیتونست بره........
خلاصه هرچی به زمان کنسرت و روز شنبه نزدیکتر میشدیم حال من گرفته تر میشد..........
اما چاره ای نبود.................
وبالا خره شنبه سر رسید و بچه ها عازم دوبی شدن.....
شب اول کنسرت قبل از رفتنش رو صحنه با پوریا تماس گرفتم و صحبت کردم.......
پوریا گفت حدود یک ساعت دیگه شروع میشه.........
توی مدت اجرای کنسرت حالم بد بود خیلی دوست داشتم منم اونجا بودم.......
همش به این فکر میکردم که الان اونجا چه خبره الان دارن کدوم آهنگ رو اجرا میکردن.........
به پوریا گفته بودم حسابی از بچه ها فیلم بگیره.........
واقعا بهش حسودیم میشد........
..................
روز سوم بود که دل تو دلم نبود.........
باسحر تماس گرفتم
بهش گفتم دلم براشون تنگ شده.........
اما حرفی زد که باورم نشد........
گفت پوریا امروز برمیگرده تهران !!!!!
خیلی تعجب کردم و دلیلش رو پرسیدم ...
گفت به خاطر کارشه.......
ساعت پروازش هم گفت......
اونشب ساعت 10 بود که بابا با پوریا تماس گرفت و پرسید که کجاست....
پوریا گفت:
الان آژآنس گرفته و داره میره خونشون......
بابا هر کاری کرد که بیاد اینجا قبول نکرد..........
خیلی دوست داشتم پوریا رو ببینم .......
دوست داشتم زودتر فیلم کنسرتو ببینم....
از طرفی هم نگران بودم نمیدونم چرا.......
اما آخه مگه میشه پوریا به خاطر کار بیاد ایران.......
.................
فردای اونروز تمرین داشتیم ..........
ستاره هم نتونست بیاد و من خودم رفتم.........
سر راه یه کم زودتر از خونه بیرون اومدم چون گفتم یه سری به پوریا بزنم ......
اما مطمئن بودم که خونه نیست.........
چون حتما کارش خیلی واجب بوده که برگشته.......
ساعت حدودا 9:30 بود........
رفتم زنگ خونه رو زدم و خلاف تصور من درو باز کرد.........
رفتم بالا.........
دیدم قیافه اش خیلی روبه راه نیست فهمیدم که من بیدارش کردم.........
گفتم ببخشید خیلی خسته بودی؟
گفت تنهایی؟
گفتم آره ......تمرین داشتیم من گفتم بیام یه سر بهت بزنم........
رفت تو آشپزخونه و چای ساز رو روشن کرد.......
بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه ...
یه کم نگاهش کردم و بعد گفتم:
چرا برگشتی؟
برگشت نگاهم کردو گفت :
هیچی یه کاری برام پیش اومد برگشتم.....
ساسان زنگ زدو گفت :
باید بیام منم اومدم.........
سری تکان دادم و امدم تو پذیرایی........
یه خورده دورو برم رو نگاه کردمو گفتم گوشیت کجاست؟
گفت واسه چی؟
گفتم مگه فیلم نگرفتی ؟
گوشیتو بده ببینم .......
گفت بیشتر با دوربین فیلم گرفتم.......
تو اتاق برو بردار ببین.......
گفتم نه وقت نمیکنم حالا گوشیتو بده.......
گفت رو تختمه.....
رفتم گوشیش رو برداشتمو فیلما رو آوردم.......
وای خیلی قشنگ بود.....
آهنگ آروم آروم بود..........
دلم ریشریش شد.........
ای کاش منم بودم...........
همون موقع یه اس ام اس واسم اومد.......
رفتم گوشی رو برداشتم دیدم نگینه !
اس ام اس زده بود چرا نمیای؟
یه نگاهی به ساعتم انداختم دیدم 10:35 بود !
فهمیدم دیرم شده ......
فیلم رو بلوتوث کردم تو گوشیم بعد
از پوریا خداحافظی کردمو رفتم.........................
پایان این قسمت
فعلا بای






