تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
قسمت سیزدهم
 

سلام سلام من دوباره اومدم

ببخشید آریانیهای گل که ایندفعه اینقدر دیر شد!

آخه به خدا وقت نمیکنم

خودتون میدونید دیگه درسه و هزار بدبختی!

 حالا عیب نداره شما به بزرگی خودتون ببخشید

بریم قسمت بعدی...

                                                                                          

                              

 

 

                                     قسمت سیزدهم

 

 

خیلی ذوق زده بودم ...

مدام لحظه شماری میکردم که ستاره بیاد و همه ی خبرها رو بهش بدم تا یه خورده خودمو خالی کنم....

دیگه به هیچ عنوان نمیتونستم درس بخونم ....

رفته بودم تو فکرو خیال بدجور....

رفتم کامپیوترم رو روشن کردم و حسابی آریان نگاه کردم که همون موقع صدای در اومد ...

فهمیدم ستاره است با عجله دویدم به سمت در که یکهو خیلی محکم خورم به پوریا....

وای...اصلا فکر نمیکردم پوریا باشه....

پوریا گفت : مگه سر آوردی....

منم که بد جور دردم اومده بود و حسابی هل شده بودم گفتم چه قدر زود اومدی!

گفت میخوای برگردم!

دوباره یاد و اون قضیه افتادم و هیجان تمام وجودم رو گرفت و درد یادم رفت و بلند گفتم:

وای پوریـــــــــــــــــــــــــــــــــا.........

چی شد تو رو خدا بگو آخرش چی شد؟

گفت حالت خوبه ؟

آخره چی؟

گفت سحر بله رو گفت؟

خیلی خیلی تعجب کرد و یه خورده هم اخماش رو کرد تو هم و گفت:

صبر کن ببینم . تو چی داری میگی؟

گفتم مگه الان با سحر نبودی؟

یه خورده جابه جا شد و گفت :

نه ...........

دیگه واقعا دارم شک میکنم!

بعد دستشو زد به لباسشو گفت ببینم تو دوربینی ، میکروفونی، چیزی تو لباسهای من کار نذاشتی؟

تو آخه این چیزا رو از کجا میفهمی؟

نکنه همیشه تعقیبم میکنی؟

خیلی دیگه داری پاتو از....

که حرفشو قطع کردمو گفتم :

ببین من نه میکروفون دارم که بخوام تو لباسهای تو کار بزارم ونه اینقدر بیکارم که این کارو بکنم....

این خبرهای من هم حاصل کارای خودته!!!

من چند بار بهت گفته بودم گوشیتو وقتی میذاری تو جیبت قفلش کن که اینقدر الکی به من زنگ نزنی؟

خودت گوش نمیکنی عزیزم....

ولی خیلی خوب کاری کردی که در این مورد به حرف من گوش نکردی !

وگرنه من الان از همه چی بی خبر بودم!

پوریا که خیلی با تعجب به من نگاه میکرد سریع گوشیش رو از جیبش درآورد و یه نگاهی به صفحه اش انداخت و فهمید که چه گندی زده....

بعد دوباره یه نگاه چپ چپی به من انداختو گفت:

من نمیدونستم شمارت رو گرفتم تو که میدونی واسه چی به حرفهای من گوش میدی؟

گفتم خودت بودی گوش نمیدادی؟

گفت من مثل تو بی تربیت نیستم....

خسته شدم و گفتم اه پوریا.....

حالا تا صبح میخوای هی سوال بپرسی؟

خوب بگو دیگه؟

دیگه چی بگم شما که خودتون ماشالله هزار ماشاالله از همه چی باخبرین! پوریا گفت:

گفتم نه یه لحظه تلفن زنگ خورد رفتم جواب دادم بقیه آخرشو نفهمیدم!

پوریا که خیلی بد چپ چپ منو نگاه میکرد گفت:

خب بگو دیگه چی؟

گفتم اه پوریا خیلی لوسی ....

همیشه هر چی میخوام ازت بپرسم باید دو ساعت فقط التماست کنم و جواب پس بدم ...

اصلا نخواستیم بابا!!!!

بعد رفتم نشستم رو مبل.........

یه خورده مکث کردو بعد اومد طرفمو گفت:

باشه دلم برات سوخت!

هیچی دیگه اگه خدا بخواد میخوای خواهر شوهر بشی!

وای برق سه فاز ازم پرید و بلند شدم گفتم یعنی واقعا خودش گفت؟

گفت چیه چرا تعجب کردی؟

داداش به این خوشگلی وخوشتیپی داری !

اونم همچین پسری ازکجا میخواست گیر بیاره؟

تا حالا هم من خودم نمیخواستم والا اون که از خداش بود!

گفتم بر منکرش لعنت!

گفت فقط یه چیزی خیلی با هیجان واسه ستاره تعریف نکن آخه همه که مثل تو نیستن!

با تعجب گفتم ستاره؟

حالا کی خواست به اون بگه؟

گفت ماشالله تا حالا که تو انتقال خبرها کم نذاشتی از این جا به بعد هم حتما نمیذاری دیگه!

 

باورم نمیشد آخه پوریا از کجا فهمیده بود که.......

 

 

جلسه ی بعد که کلاس داشتم هم دلم پر میزد که برم هم خجالت میکشیدم....

اما بر خجالتم غلبه کردمو رفتم.....

وقتی رفتم کلاس هنوز حدود 40 دقیقه به شروع کلاس مونده بود و من از قصد زود رفتم که برم پیش سحر اما از شانس بد من سحر اونروز دیر اومد....

من نشسته بودم رو صندلی های توی سالن که سحر از دروارد شد......

همون موقع مثل برق گرفته ها خشکم زد و از جام بلند شدم. و خیره شدم به سحر!

سحر هم همونطور منو نگاه میکرد....

دیگه نتونستم طاقت بیارمو پریدم بغلش!

اشک از چشمام میامد....

بهش گفتم نمیدونم واقعا خوابم یا بیدار....

گفت اوه حالا هر که ندونه میگه چه تفهه ای گیرشون اومده!

گفتم مگه از شما بهتر هم هست؟

یه پوزخندی زد وگفت کلاس الان شروع میشه ها نمیخوای بری سر کلاس؟

گفتم چرا ........

بعد رفتم سر کلاس و سحر هم 5 دقیقه بعد من  اومد....

سر کلاس حواسم همش پیش سحر بود ....

پیش پوریا.....

پیش اتفاقهایی که افتاده بود...

چه قدر باورنکردنی.....

..........................................................................

کلاس که تموم شد میخواستم برم که سحرکه با یه  سری کاغذ که نمیدونم چی بود  سرش گرم بود  گفت :

صبر نمیکنی؟

گفتم واسه چی؟

گفت آخه قراره شراره بیاد اینجا یه چیزی بهم بده گفتم اگه دوست داشتی بمون!

 

خیلی ذوق زده شدم گفتم :

آره چرا صبر نکنم ، من تو این چیزا صبر ایوب دارم!

حالا کی میاد؟

گفت فکر کنم تا یه ربع_بیست دقیقه دیگه پیداش بشه!

 

همون موقع پوریا از در وارد شد!

یک آن رنگم پرید و نگران خرابکاریهای بعدی پوریا شدم اما یادم افتاد که دیگه خرابکاری در کار نیست و همه ی اون خرابکاریها به خاطر رسیدن به موقعیت الانش بود.......

پوریا اومد طرف من و سحر و سلام کرد .....

من گفتم تو کار نداری بیست و چهار ساعته اینجایی؟

یه نگاهی به سحر انداخت و

گفت کار از این واجب تر هم مگه هست؟

سحر هم نگاهش کرد و یه پوزخند زد!

پوریا از سحر پرسید نیما هستش؟

سحر گفت نمیدونم فکر کنم باشن!

پوریا گفت فعلا ....

اومد بره که دوباره برگشت و گفت:

راستی یه چیزی !

سحر نگاهش کرد و گفت چی؟

گفت من یه چند روزی نیستم ......

میخوام برم دوبی ....

سحر با تعجب گفت دوبی؟

پوریا گفت آره ....واسه یه سری از کارای شرکت میخوام برم!

دو سه روزه بر میگردم!

سحر گفت باشه فقط سوغاتی یادت نره؟

پوریا خندید و گفت سوغاتی شما محفوظه ....

بعد رفت تو اتاق نیما....

من رو به سحر کردم و گفتم :

بیخودی حرف میزنه!

هیچ وقت هیچی سوغاتی نمیاره.....

واسه ما که تا حالا هیچی نیاورده ولی واسه شما فکر کنم قضیه فرق میکنه!

سحر خندید و گفت : از حالا داری حسودی میکنی ؟

گفتم به پوریا حسودی میکنم نه به شما......

سحر یه پوزخندی زد و گفت من دیگه زیادی دارم به خودم مغرور میشم ها!

همون موقع شراره از در وارد شد!

خیلی هل شدم نمیدونستم باید چی کار کنم!

سحر رفت سمت شراره ...

من هم پشت سر سحررفتم....

رفتم سمتشو سلام کردم.....

سحر با اشاره به من گفت:

ایشون سپیده هستش ، و یه آریانی پرو پاقرص!

بعد رو به من گفت شراره هم که دیگه میشناسی!

گفتم مگه میشه نشناسم!

بعد رو به شراره گفتم نمیدونین که چه قدر خوشحالم دارم میبینمتون!

من خیلی شما رو دوستون دارم....

شراره گفت : لطف داری عزیزم منم خوشحالم...

بعد سحر گفت:

چرا اینقدر زود اومدی؟

شراره گفت یه کار دیگه داشتم مجبور شدم زود بیام!

همونموقع گوشیم زنگ خورد و مجبور شدم برم اونطرف تر جواب بدم...

رزا بود....

خلی خوشحال شدم صداشو شنیدم ....

بهش گفتم باورت نمیشه الان کجام !

وقتی گفتم پیش دو تا آریانی ام باورش نمیشد ....

اما از ماجراهای دیگه خبر نداشت....

وقتی قطع کردم شراره میخواست بره ...

گفتم ای کاش شما رو هم مثل سحر همیشه میدیدم.....

شراره خندید و گفت :

عیب نداره سحر رو به جای منم ببین....

بعد همه خندیدیمو شراره خداحافظی کرد و رفت.

................

داشتم با سحر در مورد دوره بعدی کلاسها حرف میزدم که پوریا از اتاق نیما اومد بیرون.....

اومد طرف ما و به سحر گفت :

میشه امروز نهار مهمون من باشی ؟

سحر یه خورده مکث کرد و گفت :

نمیدونم آخه شاید ....

پوریا حرفشو قطع کرد وگفت آخه و اما و اگر دیگه نیار ...

سحر با یه خورده مکث گفت باشه...

بعد رو کرد به منو گفت تو هم میای دیگه؟

من اومدم جواب بدم که پوریا گفت:

نه ...سپیده کار داره باید بره جایی....

سحرگفت:

چرا ؟ خب حالا نرو.....حالا غافل از اینکه پوریا با اشاره به من میگفت نه....

گفتم نه باید برم....اما خودم هم نمیدونستم کجا...

پوریا گفت آره دیگه برو...دیرت نشه....

گفتم نه ....نترس دیرم نمیشه.....

بعد خداحافظی کردیمو رفتم......................

 

           پایان این قسمت

 

                         

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه 1 آذر1387 و ساعت 11:6 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند