تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
قسمت دوازدهم

همه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد

 از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و بر سینه نفس می آید

بر تو و عشق تو ای یار وفا خواهم کرد

 

                              

 

 

قسمت دوازدهم

 

بعداز اون ماجرا دیگه کمتر میتونستم از کارای پوریا سر در بیارم چون پوریا دیگه فهمیده بود چی کار کنه تا من چیزی نفهمم!

منم جرات اینو نداشتم که ازش چیزی بپرسم و اونم کمتر پیش میامد با کسی حرف بزنه ...

بیشتر وقتها شبها هم میموند پیش نیما و خونه نمیامد...

نمیدونستم واقعا پوریا سحرو فراموش کرده بود و دیگه سراغش نرفته بود یا نه!

وقتی میرفتم کلاس یه جورایی از سحر خجالت میکشیدم اما سحر اصلا به روی خودش نمیاورد منم که از خدام بود هیچی نمیگفتم اصلا انگار نه انگار که پوریا داداش من بود!

دیگه روزای آخر کلاسها فرا رسیده بود ومن هم خوشحال بودم هم ناراحت!

خوشحال به خاطر اینکه دیگه کمتر سحر و میدیدمو به خاطر کارای پوریا دیگه نمیخواستم خیس عرق بشم و ناراحت به خاطر اینکه بهش عادت کرده بودم و واقعا دوریش و ندیدنش برام سخت بود!

یه روز از همین روزا وقتی رفتم آموزشگاه سحر داشت با یکی از مدرسین اونجا صحبت میکرد رفتم طرفشو سلام کردم ...

سلام کزد و گفت برو تو کلاس منم الان میام...

گفتم صبر میکنم باهم بریم...

همونموقع پوریا رو دیدم که وایساده بود جلوی در اتاق نیما...

همون موقع فهمیدم که دست بردار نشده...

یه نگاهی به من انداخت و اومد سمت منو وسحر ...

خیلی ترسیدم ...پیش خودم فکر کردم اگه بیاد به سحر چیزی بگه من چی کار کنم ؟

وحدسم هم واقعا درست بود...

اومد طرف ما و گفت : ببخشید خانم کاشمری ...

سحر برگشت و نگاهش کردو آروم گفت وای!

گفت بله امری داشتین؟

پوریا

گفت میخوام دلیلش رو بدونم

سحر یه نگاهی به من انداخت و منم که داشتم از خجالت آب میشدم سرم رو انداختم پایین!

بعد رو کرد به پوریا گفت:

اینجا جاش نیست من دیروز هم بهتون گفتم...

پوریا گفت پس کجا جاشه؟

شما فقط میگین نه ! خب چرا؟

من حق دارم بدونم ...

اگه دلیلتون را بگین قول میدم برم و دیگه نیام ...

سحر گفت دلیلش اینه که من قصد ازدواج ندارم...

پوریا گفت خودتون هم خوب میدونین که دلیلش این نیست!

سحر گفت اصلا دلیلی ندارم ..

بعدشم اومد بره که پوریا رفت جلوش وایساد و گفت :

اگه دوستم نداری بگو...

سحر چیزی نگفت و اومد دوباره بره اما پوریا جلوش وایساده بودو نمیذاشت بره...

پوریا گفت همین الان بگو...

نذار دلم رو خوش کنم ... بگو...

سحر سرش رو انداخت پایین وگفت من کلاس دارم ...لطفا برید کنار میخوام برم...

پوریا رفت کنار...

سحر یه نگاهی بهش انداخت و رفت طرف در کلاس..

اومد در رو باز کنه که پوریا گفت: پس من منتظر میمونم!

یادت باشه که خودت گفتی ....

سحر درو باز کرد و رفت تو کلاس...

پوریا برگشت و منو نگاه کرد...

من خیلی بد نگاهش کردم...

گفتم این چه کاری بود کردی؟

اما اهمیتی نداد و از اموزشگاه رفت بیرون...

منم که دیگه اصلا روم نمیشد برم سر کلاس ...تمام بدنم یخ کرده بود...

رفتم نشستم روی صندلی های روبه رو...

خیره شدم به در کلاس...

همون موقع نیما وارد آموزشگاه شدواز دیدن من تعجب کرد!

منم از رو صندلی بلند شدم وسلام کردم...

گفت شما چرا نرفتی سر کلاس...

مگه خانم کاشمری سر کلاس نیست؟

رفتم جلو تر وگفتم :

آقا نیما تو رو خدا یه کاری کن!

گفت مگه چی شده؟

گفتم پوریا دوباره خل بازی د ر آورد وبه سحر یه چیزایی گفت!

نیما دستش رو برد رو سرشو گفت وای نه!

این پسره پاک دیوونه شده!

گفتم آره به خدا دیوونه شده حتی نذاشت من برم بعد حرفهاشو بزنه!

من دیگه روم نمیشه برم پیش سحر!

نیما گفت خب الان خودش کجاست؟

گفتم نمیدونم از اموشگاه رفت بیرون!

نیما گفت باور کن من خیلی توگوشش خوندم ولی گوش نمیکنه...

گفتم یعنی اینقدر دوسش داره؟

گفت لابد داره که این کارها رو میکنه

بعد گوشیش رو در آوردو شماره ی پوریا رو گرفت ولی گوشیش خاموش بود...

گفت حالا یه جوری پیداش میکنم شاید اصلا خودش بیاد پیشم!

گفتم باشه ممنون.

گفت حالا نمیری سر کلاس؟

گفتم نه من روم نمیشه ،میرم خونه،

 فعلا خداحافظ.

توی راه همش به این فکر میکردم که چرا سحر نگفت دوست ندارم!

چرا جواب پوریا رو نداد!

مگه میشه! یعنی سحر از پوریا خوشش میاد!

پس چرا قبول نمیکنه!

چرا جواب رد به سینه اش میزنه.

شب شد و از پوریا خبری نشد...

منم نگران بودم هرچی هم گوشیش رو میگرفتم جواب نمیداد.

همه داشتیم تلوزیون نگاه میکردیم که مامان گفت پوریا دیر کرده!

بابا گفت لابد امشب هم مونده پیش نیما!

مامان گفت نه گفته بود میاد...

تلفن رو برداشت که زنگ بزنه به گوشیش که من گفتم گوشیش خاموشه!

مامان گفت مگه تو هم زنگ زدی؟

گفتم آره چند بار هم زدم ولی خاموشه!

مامان گفت معلوم نیست چی شده!

چند روزه خیلی تو خودشه!

بیشتر وقتها هم که شبها خونه نمیاد!

بابا گفت مگه بچه اس! لابد درگیر کارای شرکتشه...

مگه شرکت زدن به این راحتیاست!

کلی دردسر داره!

همونطور که نشسته بودم شماره ی نیما رو با گوشیم گرفتم ...

چون چند دقیقه قبل هم گرفته بودم و جواب نداد فکر کردم بازم جواب نمیده اما اینبار برداشت...

یه خورده دستپاچه شدم و گفتم گوشی...

بعد رفتم توی اتاقمو در رو بستم...

گفتم ببخشید جلوی مامان اینا نمیخواستم صحبت کنم ...

از پوریا چه خبر...

گفت نگران نباش الان میخواستم خودم بهت زنگ بزنم...

پیش منه ....همین الان اومد...شب هم همینجا میمونه...

گفتم حالش چه طوره ؟

گفت خوبه ...

فردا صبح میاد خونه !

گفتم باشه ممنون خیالم راحت شد ....

راستی بهش بگین گوشیش رو روشن کنه ...

هر چی زنگ میزنیم خاموشه ....

شاید یه کاری پیش اومد ...

گفت باشه بهش میگم...

گفتم پس دیگه مزاحم نمیشم خداحافظ.

دیگه بعد از اون ماجرا از سحرخجالت میکشیدم و حتی جلسه ی بعدی کلاس هم نرفتم .

یه روز صبح توی اتاقم بودم و داشتم درس میخوندمو کسی هم خونه نبود که گوشیم زنگ خورد...

برداشتمش یه نگاهی به صفحه اش انداختم دیدم پوریاست!

جواب دادم اما هرچی میگفتم الو جواب نمیداد انگار داشت با یکی دیگه حرف میزد....

گفتم الو ....پوریا...الو...

اما جواب نمیداد....

صدای اون واضح میامد اما مثل این که صدای منو نمیشنید...

پوریا داشت میگفت:

آخه تا کی؟

تا کی نباید چیزی بگی؟

ببین به خدا دست بردار نیستم تا جواب اصلیتو ندی!

چرا اینقدر اذیت میکنی!

صدای سحر اومد که عصبانی گفت:

من جواب دادم تو نشنیدی!

من با سکوتم به تو جواب دادم !

ولی تو اصلا احساسات منو درک نمیکنی و فقط به فکر خودتی!

پوریا گفت منظورت چیه؟

سحر گفت:

اگه به جای خود خواهیات یکم به طرف مقابلت هم فکر میکردی الان منظورم رو میفهمیدی!

تو هر جا و هرموقع بدون اینکه موقعیت منو در نظر بگیری جلوی همه میامدی و خواسته ات را بیان میکردی...

درست مثل یه بچه که هیچی نمیدونه و هر چیزی رو که میخواد باید به زور هم که شده به دست بیاره...

پوریا گفت اگه از این چیزی ها نارحت بودی چرا نگفتی؟

سحر گفت:

نگفتم چون فکر کردم درست میشی...

پوریا گفت یعنی واقعا این همه وقت منو پیچوندی به خاطر این بود؟

راستش رو بگو....

سحر یه چند ثانیه مکث کردو گفت:

نه ...فقط به خاطر این نبود...

میخواستم امتحانت کنم....

من پسرای مثل تو رو زیاد دیدم....

میاین اولش کلی غش و ضعف میرین ولی بلافاصله که یکی بهتر گیر آوردین همه چی یادتون میره...

پوریا گفت چرا فکر کردی منم از اون پسرهام؟

سحر گفت یکی از صمیمی ترین دوستام همین بلا سرش اومد ...

پسره کلی حرفای عاشقونه میزد و دلش رو به دست آورد بعد همچین که قرار ازدواج رو گذاشتن هوسش گل کرد و رفت سراغ یکی دیگه!

من نمیخواستم اینطوری بشم...

پوریا گفت حالا باور کردی؟

سحر گفت نمیدونم ....فکر میکنم تو ساده تر از این حرفایی که بخوای از این کارا کنی!

پوریا گفت پس تا حالا هم از من بدت نمیامده....

من سرکار بودم....

سحر گفت :

چرا اولش وقتی تو کافی شاپ ازم خواستگاری کردی ازت بدم اومد....

فکر کردم از این پسرای بی جنبه ای که نمیشه بهشون رو داد...

اما بعدش نه...

وقتی دیدم با جواب رد من و رفتارهایی که داشتم بازم از تصمیمت منصرف نشدی فهمیدم اون طوری که فکر میکردم نیستی!

ولی چرا منو انتخاب کردی؟

پوریا گفت نمیدونم ...راستش وقتی جواب رد دادی بیشتر ازت خوشم اومد...

…………….

 

همون موقع تلفن خونه زنگ خورد و گوشی رو گذاشتم رو تختو رفتم سمت تلفن ...

گوشی رو برداشتم یکی از دوستای مامان بود گفتم خونه نیست و بعد قطع کردمو با عجله دویدم سمت موبایل...

برداشتمش دیدم دیگه صدا نمیاد....

فقط صدای آهنگ تو ماشین میامد که طبق عادت جدید پوریا  آریان بود !

هر چی گفتم الو بازم جواب نداد...

خسته شدمو گوشی رو قطع کردم ....

نشستم رو تخت ........

باورم نمیشد یعنی واقعا سحر پوریا رو دوست داشته.....

آخر حرفهاشون چی شد ....

پوریا عادت داشت که گوشیش رو قفل نکنه ....

تا به حال چند بار اینطوری شده بود که دستش بره رو شماره ها و خودش نفهمه...

بیشتر وقتها هم شماره ی منو میگرفت آخه شماره من اولین شماره تو گوشیش بود.....

اما ایندفعه خیلی به موقع بود....

گوشی رودوباره روشن کردم ولی باز صدای ضبطش فقط میامد

......................................

 

        پایان این قسمت

 

                                     

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه 4 آبان1387 و ساعت 10:57 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند