دلم خیلی براتون تنگ شده بود.ببخشید اگه دیر آپ کردم
آخه سرم خیلی شلوغه!
حالا ایشالله قسمت بعدی رو سعی میکنم زودتر بذارم
اما یه خبر :


من و شقایق گلم تصمیم گرفتیم یه سایت راه اندازی کنیم
آلان هم داره مراحل پایانی اش سپری میشه
ایشالله تا چند روز آینده افتتاح میشه و شما حامیان همیشگی
آریان میتونید از اون بهره ببرید
به محض این که آماده شد آدرسش رو هم میدم
پس منتظر بمونید

![]()
قسمت یازدهم
بعد از رفتن پوریا رفتم تو اتاقم و کتابم رو گرفتم دستم تا شروع کنم بخونم آخه دیگه نزدیک کنکور بود و باید خودمو واسه کنکور آماده میکردم.
کتابمو برداشتمو نشستم رو تخت ...
کتاب رو باز کردم وصفحه ای که میخواستم بخونم رو آوردم که چشمم افتاد به بالای صفحه ...
"مثه تو واسه این دل خستم دیگه مونسی پیدا نمیشه بگو میمونه گل پیش گلدون بگو مال منی تو همیشه"
یاد اون روزا افتادم ...هر ساعت سر کلاسهایی که حوصله اش رو نداشتیم با بچه ها تو کتابهای همدیگه شعر مینوشتیم تا یادگاری بمونه ...
منم که طبق معمول فقط شعرهای آریان رو مینوشتم ...
بچه ها هم که دیگه منو میشناختن واسه من همیشه از ترانه های آریان مینوشتن...
اینو درست یادمه سوگل واسم نوشت ...سر زنگ ادبیات...
یادش به خیر.....
اما حالا....
وای باورم نمیشه الآن داداش من عاشق یه آریانی شده ...
ناخودآگاه ذهنم رفت پیش پوریا ...
یکدفعه دلشوره گرفتم...
یعنی چی میشه...
یه جورایی از جواب سحر به پوریا مطمئن بودم...
ولی پوریا اگه جواب رد بشنوه چی کار میکنه؟
بی خیال میشه؟!!!
بی خیال نمیشه؟!!!
چی میشه؟!
تو فکرو خیال بودم که یه اس ام اس واسم اومد....
رفتم سمت گوشیم...
برداشتمش دیدم رزاست ....
دیوونه مثل همیشه جک فرستاده بود....ولی من اصلا حس خندیدن نداشتم....
یه نگاهی به ساعت انداتم دیدم نیم ساعت گذشت ومن هیچکاری نکردم...
رفتم نشستم رو تخت ....کتاب رو برداشتم ...
اما نمیتونستم بخونم....فکروخیال مدام جلوی چشمام رو میگرفت و به جای نوشته ها تصویر پوریا و کاراش رومیدیدم ...
اعصابم خورد شد و کتاب را بستم...
دراز کشیدم و چشمام را بستم....
سعی کردم یه خورده تمرکز کنم اما نمیشد!!!
گوشیم زنگ خورد ...
رفتم برداشتمش....
یه شماره ی ناآشنا بود...
جواب دادم...
یه خانمه بود ...گفت سپیده پوریا حالش بده....
گفتم چی؟!!!
چی میگی شما؟
گفت....حالش بده....کمکش کن....
گفتم یعنی چی ؟
الو ....الو ...اما قطع کرد...
نگران شدم خیلی....
از اتاق رفتم بیرون ....
در اتاق ستاره رو باز کردم اما نبود....
رفتم تو اتاق مامان ....اما اونم نبود....
صداشون میکردم....مامان...ستاره....بابا.....کجایین...تو رو خدا کمک کنین...
پوریا ....مامان پوریا....
کجایین....
که دوباره گوشیم زنگ خورد ....با عجله دویدم سمتش ....
طوری که جلوی در اتاق به شدت خوردم زمین....
پام خیلی درد گرفت....
ولی به زور خودمو بلند کردمو رفتم سمت موبایل....
گفتم الو....
همون خانمه بود...گفت سپیده پوریا....پوریا حالش بده....
گفتم تو رو خدا قطع نکن ...
توکی هستی ؟
از کجا میدونی پوریاحالش بده....
گفت من...کمکش کن....
گفتم چه جوری ؟ الان کجاست؟
گفت خودت پیداش کن!
گفتم آخه تو کی هستی؟
گفت من سحرم ...کمکش کن...دوباره قطع کرد....
خشکم زد....باورم نمیشد....صداش خیلی بم بود اما سحر اصلا اینطوری حرف نمیزد!
لباسهامو با عجله پوشیدم و آمدم از پله ها بیام پایین که پام لیز خورد و با ضرب خوردم زمین....
همونموقع با صدای تلفن بیدار شدم.....
خیلی ترسیده بودم.....خدا را شکر کردم که خواب بود....
نفسم بالا نمیآمد.....یه نفس عمیق کشیدم ....
رفتم پنجره ی اتاقم رو باز کردم تا یه کم هوا بیاد تو اتاق...
حالم بد شده بود...عرق کرده بودم....
ساعت رو نگاه کردم دیدم 9:30 بود....
از اتاق رفتم بیرون ...بابا جلوی تلویزیون بود....
مامان هم رو مبل نشسته بود و داشت با تلفن صحبت میکرد....
گفتم پوریا نیامده....
بابا گفت نه زنگ زد گفت امشب پیش نیما میمونه....
فهمیدم که حتما نا امید شده....
رفتم تو اتاق ستاره....
پای کاپیوتر بود...
داشت چت میکرد....خیلی حواسش به اطراف نبود....
گفتم پوریا امشب نمیاد....
گفت میدونم....
گفتم به نظرت چرا نمیاد....
گفت صبرکن یه لحظه...
بعد از چند ثانیه گفت خب چی گفتی؟
گفتم چرا نمیاد....
گفت کجا؟
گفتم خونه دیگه!
گفت نمیدونم....
گفتم یعنی واقعا نمیدونی؟
گفت نه....
گفتم اصلا حواست هست من چی میگم ....
یه دقیقه به من گوش کن....
گفت باشه الان میام بیرون....
بعد برگشتو گفت خب بگو...
گفتم یعنی سحر جواب منفی داده....
خندش گرفت و گفت نه گفته با اجازه ی بزرگترا بله....
گفتم مسخره...
گفت آخه این چه سوالیه که میکنی خب معلومه ...
گفتم از کجا مطمئنی؟
گفت یعنی تو شک داری؟
گفتم خب...نمیدونم....
گفت میدونی نمیخوای بگی....
گفتم شاید...
بعد از اتاق امدم بیرون...................................................
فردا صبح که بیدار شدم مستقیما رفتم تو اتاق پوریا....
خوابیده بود و ملحفه رو کشیده بود رو سرش ولی مطمئن بودم که بیداره....
رفتم طرفش آروم گفتم بیداری؟
جواب نداد....
گفتم پوریا...تو رو خدا اگه بیداری پاشو.....
گفت سپیده برو بیرون الان اصلا حوصلت رو ندارم....
گفتم چی شد؟
باز جواب نداد....
گفتم به خدا دارم میمیرم از فضولی....
پاشو....
ولی عکس العملی نشون نداد....
رفتم سمتشو ملحفه را از رو صورتش زدم کنار....
گفت مگه نمیگم حوصله ندارم....
گفتم تو فقط یه کلمه بگو آره یا نه به خدا میرم...
گفت چی آره یا نه....
گفتم دیروز چی شد...
گفت مگه دیروز چه خبر بوده...
سرم رو انداختم پایین و گفتم مگه تو نرفتی پیش سحر...
بلند شد و نشست
گفت چی؟
کی گفته؟
گفتم هیچکس به خدا....همینطوری گفتم....
عصبانی شد و گفت تو دیگه زیادی داری زیاده روی میکنی!
تو اینقدر منو دقیق زیرنظر گرفتی که میدونی من کجا میرم کجا نمیرم آره؟
گفتم نه ....به خدا یه دفعه شنیدم....
گفت آره نمیدونم چرا همه ی این یه دفعه ها واسه تو پیش میاد....
گفتم اونروز که داشتی با سحر تو آموزشگاه صحبت میکردی من اونجا بودم ولی تو منو ندیدی خب منم حرفهاتونو شنیدم دیگه....
یه دستی تو موهاش کشید و گفت من به هیچ عنوان نمیتونم از دست تو راحت شم...
گفتم حالا تو روخدا ...جون سپیده بگو.....خواهش میکنم....
گفت نمیگم....
بعد دوباره گرفت خوابید و ملحفه اش رو کشید رو صورتش....
گفتم پوریا....
ملحفه رو از رو صورتش زدم کنار و گفتم بگو دیگه...
گفت چیزی ندارم بگم... مسائل خصوصی من به تو ربطی نداره...
گفتم سحر چی گفت....
گفت هیچی ....
گفتم پوریــــــــا...
یه خورده مکث کرد و گفت
خانوم فرمودن خوش اومدی به درک....
گفتم یعنی رد کرد ....
گفت برو میخوام بخوابم....
گفتم حالا چی کار میکنی؟
گفت همون کاری که خودش گفت....
گفتم یعنی بی خیال میشی؟
گفت وقتی میگه قصد ازدواج ندارم من باید چی کار کنم....
یه خورده مکث کردم و گفتم
هیچی...بگیر بخواب....
امدم از اتاق برم بیرون که گفت سپیده به کسی چیزی نگیا....
گفتم باشه....
ولی خبر نداشت که ستاره همه چیز رو میدونست....
پایان این قسمت





