فرصت اندک است وعمر با شتابی
بالا در گذر!
خزیدن ........نه
راه رفتن ........نه
باید به سوی هدف دوید! شتافت !
پرواز کرد!
پس برخیز و شتاب کن
آن چنان که لایق انسانهای بزرگ
و هدفمند است.

قسمت دهم
من سه روز در هفته را میرفتم آموزشگاه! چون کلاسها فشرده بود
هر دفعه هم که میرفتم پوریا اونجا بود ...
نمیدونم با اون همه مشغله ی کاری که پوریا داشت چه طور فرصت میکرد بیاد آموزشگاه!
و من که همیشه حس کنجکاویم گل میکرد و به بعضی از رفتارهای پوریا خیلی دقت میکردم
متوجه شده بودم که پوریا همیشه زمان آمدنش به آموزشگاه را طوری تنظیم میکرد که سحر اونجا باشه!
جلسه ی بعد که رفتم آموزشگاه بازم پوریا اونجا بود اما متوجه ی بودن من در اونجا نشد ...
کلاس که تموم شد داشتم وسایلم را جمع میکردم که گوشیم زنگ خورد !
نگاهی به صفحه اش انداختم دیدم شماره اش نا آشناست!
جواب دادم ولی هر چی میگفتم الو کسی جواب نمیداد !
گوشی را قطع کردم که دوباره زنگ خورد ولی بازم کسی جواب نداد !
یه نگاهی به اطرافم کردم دیدم همه رفتن و فقط من موندم!
وسایلم را جمع کردم و اومدم بیرون که دیدم پوریا داره با سحر حرف میزنه!!!
سریع برگشتم تو کلاس طوری که پوریا منوندید...
پنجره ی کلاس را باز کردم تا بتونم حرفهاشونو گوش کنم ...
سحر حرفی نمیزد وفقط گوش میکرد ...
پوریا هم که به تته پته افتاده بود درست حسابی حرف نمیزد!
پوریا گفت خواهر من، سپیده رو میگم خیلی آریان رو دوست داره ...
همیشه فقط ترانه های آریان رو گوش میده ...
البته منم خیلی دوستون دارم!
همونموقع سحر با تعجب نگاهشو انداخت تو نگاه پوریا ...
منم خنده ام گرفته بود و نمیتونستم خودموکنترل کنم...![]()
پوریا یکه خورد و یه خورده جابه جا شد و گفت :
اِم...منظورم آرینه .. کلا گروه آرین...یعنی همون آریان!
وای من دیگه نمیدونستم چی کار باید بکنم که پوریا نگه آرین !
پیش سحرهم سوتی داد...
حتما سحر فهمیده بود که پوریا حتی یه بار هم آریان گوش نداده!
پوریا ادامه داد وگفت:
به نظر من ترانه های آریان خیلی با مفهومه !
یه جورایی خیلی قشنگ عشق رو توصیف میکنه ...طوری که آدم اصلا دیگه میره تو یه فضا و حس و حال دیگه...خیلی خوبه...من این حس و حال رو خیلی دوست دارم...
شما چی ؟شما هم دوست دارید ؟
سحر یه خورده مکث کرد و گفت :
خب شما لطف دارید به هر حال هر کس از یه جنبه ای وبا یه دیدی به ترانه ها گوش میکنه ...نظر شما هم حتما اینه دیگه!
پوریا گفت بله خیلی خوبه که شما اینقدر با احساس صحبت میکنید وحس آدمهای اطرافتون رودرک میکنید !
دیگه پوریا داشت واقعا چرت و پرت میگفت ...
حالا حتما سحر فکر میکرد که اون قاطی داره!![]()
همون موقع یه خانمی که نمیدونم کی بود اومد تو آموزشگاه و به سحر اشاره کرد و از دور بهش سلام داد...
سحر هم با اشاره گفت که یه خورده صبر کنه!
پوریا گفت با شما کار دارن؟
سحر گفت بله از دوستان هستن !
پوریا آروم گفت خوش به حالش!
سحر گفت بله؟
پوریا گفت هیچی ! چیزه ...اگه مزاحمتونم برم دیگه مثل این که شما هم کار دارید !
سحر گفت نه شما عرضتون رو بفرمایید...
پوریا گفت عرض که... اِم...آخه...
میگم شما دیگه حتما منو میشناسین ...
سحر گفت تقریبا... فکر کنم از دوستان آقای کرامتی هستین...
پوریا گفت بله درسته ...نیما خیلی از شما تعریف میکنه...
یعنی از کارتون ،میگه مدرس خیلی خوبی هستین البته در این که شکی نیست!
سحر گفت ممنون ...ایشون لطف دارن...
پوریا گفت: میدونین موسیقی یه دنیای پر از رمز و رازه...که هر کسی نمیتونه این رمز وراز را پیدا کنه ...
کسانی که در این زمینه فعالیت میکنن خیلی خوبن....یعنی چه جوری بگم ...
یه طوری خیلی با بقیه فرق میکنن... درواقع کمتر کسی میتونه با این دنیای پر رمز وراز ارتباط برقرار کنه...
وای من تا حالا ندیده بودم پوریا اینطوری حرف بزنه!
سحر گفت شما خودتون در زمینه ی موسیقی فعایت میکنین؟
پوریا گفت من؟...خب من که نه...
سحر گفت آخه خیلی با احساس صحبت میکنین گفتم حتما خودتون این حس و حال را تجربه کردین!
پوریا گفت خودم که نه ...ولی اطرافیان را که میبینم ...
مثلا همین خود شما ...به نظر من واقعا این خصوصیات را دارید...
سحر گفت خیلی جالبه ...حتما شما از روی حس ششمتون دارین این حرفها را میزنین!
پوریا گفت چه طور مگه؟
سحر گفت آخه شما تو برخورد اول با من خصوصیات منو شناسایی میکنین!
پوریا یه پوسخندی زد و گفت:
آهان از اون نظر؟...خب نمیدونم ...حالا حس ششمم خوب کار کرده یا نه؟
سحر سری تکان داد وگفت تا حدودی بله!
پوریا چهره اش خندان شد و گفت خدا رو شکر!
سحر گفت ببخشید آقای نشیبا شما به من گفتید که یه کاری با من دارید ...
کارتون همین صحبتها که فکر نمیکنم باشه !
میدونین من دیگه خیلی نمیتونم بمونم ...دوستم منتظره ، اگه میشه لطف کنین حرف اصلیتون را بزنین ممنون میشم...
پوریا یه خورده مکث کرد و گفت :
اِم...واقعا ببخشید من نمیدونم چی باید بگم ...
اینقدر صحبت کردم که شما خسته شدین...
سحر گفت نه نه من منظورم این نبود ، من فقط یه کم کمبود وقت دارم ، واسه همین میگم...
پوریا گفت نه راستش خودمم خسته شدم ...
شما راست میگین حرف اصلی من این نبود ...
من یه چیز دیگه میخواستم بگم اما...
حالا دیگه وقت نیست...
سحر گفت : نه تو رو خدا این طوری بد میشه ...
پوریا گفت نه آخه میدونین اون چیزی که میخوام بگم یه کم وقت میبره .
اگه قبول کنین فردا دوباره وقتتون را بگیرم ...
سحر گفت باشه حتما...
فقط من فردا آموزشگاه کلاس ندارم ...
پوریا گفت نه نه اینجا نه!
اگه لطف کنین یه بستنی مهمون من باشین !
سحریه خورده تعجب کرد و گفت ولی...
پوریا حرفشو قطع کرد و گفت خواهش میکنم قبول کنین ...
سحر
گفت آخه من اصلا نمیدونم برای چه موضوعی باید بیام!
پوریا گفت مطمئن باشین حرف مهمیه، حداقل واسه من خیلی مهمه!
سحر یه خورده مکث کرد وگفت باشه...
فقط کجا باید بیام ...
پوریا خنده رو لبهاش نشست و گفت واقعا ممنون ...بعد هم آدرسو بهش داد ...
همون موقع ستاره وارد آموزشگاه شد !
تازه یادم افتاد که قرار بود بیاد دنبالم تا بریم بیرون...
یکم دستپاچه شدم ...
زود گوشیمو در اوردم و زنگ زدم بهش و گفتم که بره بیرون خودم الان میام...
خوشبختانه پوریا ندیدش...
سحر از پوریا خداحافظی کرد و رفت...
پوریا هم که قند تو دلش آب نمیشد رفت تو اتاق نیما...
منم اومدم بیرون و رفتم پیش ستاره...
ستاره گفت چرا گفتی نیام تو؟
گفتم همینطوری دیگه...
ستاره گفت ببین سپیده جدیدا یه کارایی میکنی که منو مشکوک کرده...
آخه این پنهان کاریها چیه؟
گفتم هیچی به خدا...
من کاری نمیکنم...
ستاره گفت خیلی نامردی منو بگو تا حالا فکر میکردم هرچی بشه تو قبل از همه اول به من میگی !
ولی بد جوری اشتباه میکردم...
گفتم چیزی نیست...
گففت باشه اصلا واسه من مهم نیست ...
گفتم آخه قسم خوردم نگم...
ستاره گفت واسه کی به خاطر چی قسم خوردی؟
گفتم واسه پوریا!
گفت چی؟ پوریا!
گفتم باشه میگم فقط تو رو خدا تو هیچی بهش نگو ...
نذار بفهمه که تو میدونی...
گفت باشه ..
گفتم قسم بخور ولی تو مثل من زیرش نزن باشه؟
گفت باشه ، باشه، باشه...
به جون خود پوریا بهش نمیگم...
منم که همه ی راهها به روم بسته شده بود همه چی رو واسش گفتم واونم مثل یخ وا رفت!!!
فردای اون روز ساعت حدودا نزدیک شش بعد از ظهر بود که دیدم پوریا بد جوری تیپ زده و راهی رفتن شده...
ستاره ازش پرسید کجا میری؟
گفت با یکی از دوستهام قرار دارم...
ستاره گفت باید خیلی دوستت واست مهم باشه که اینقدر به خودت میرسی !
پوریا گفت لابد مهمه !
منم گفتم واست دعا میکنم ملاقات خوبی باشه!
نگاهم کرد وگفت مگه تو میدونی که با کی قرار دارم؟
گفتم نه ...خب حتما هر که هست خیلی آدم مهمیه دیگه ...
تویی که همیشه حداقل نیم ساعت با تاخیر سر قرارها میری این دفعه خوب خوشقول شدی!
پوریا گفت مگه میدونی من ساعت چند قرار دارم؟
ستاره گفت بابا این که دیگه خیلی ضایع است...
نیاز به ساعت نداره...
تو اینقدر به صفحه ی ساعتت نگاه کردی که رنگش پرید...
معلومه میخوای دیر نشه دیگه...
پوریا گفت آره البته اگه شما دو تا بذارید...
خدا به داد اون دوتا بدبختی برسه که میخوان شب و روز شما را تحمل کنن...
راست برن چپ بیان باید به شما جواب پس بدن...
ستاره گفت نترس تو به فکر خودت باش!
همون موقع گوشی پوریا زنگ خورد و رفت...
پایان این قسمت




