سلام به همه گلهای آریانی
خوبین؟ خوش میگذره ؟
تابستونم که به سلامتی داره تموم میشه و
دوباره...
مدرسه ها دیگه
راستی نماز روزه هاتون قبول
مارو هم از دعاهاتون بی نصیب نذارین ها
خب حالا بریم قسمت بعدی داستان
راستی ازکامنتهاتون هم ممنون
مرسی که نظرتون رو در مورد داستان میگین
![]()
قسمت نهم![]()
اونشب تا صبح خواب به چشمام نیامد...
فقط به فردا فکر میکردم ...
و...
وبالاخره خورشید اون روز پر استرس و هیجان انگیز طلوع کرد ...
ساعت حدودا یک ربع به پنج بود ...
تو دلم آشوب بود...
آماده شدم و یه آژانس گرفتم برای مسیر میرداماد...
سوارماشین که شدم دستهام میلرزید ...
راننده نمیدونم چرا ولی آینه ی ماشین را طوری تنظیم کرد که مدام منو نگاه میکرد...
ترس برم داشت...
مدام با دستهام بازی میکردم...
زیر لب صلوات میفرستادم...
دستهام یخ کرده بود...
از شانس بد من دوتا ماشین تصادف کرده بودن واسه همین کلی تو ترافیک موندیم...
دلم میخواست میزدم آینه ی ماشینو میشکستم...
وقتی رسیدم آمدم پیاده بشم که گفت اگه دوست داری بشین بقیه راه رو باهم بریم...
ما رفیق نیمه راه نیستیم ها !!!
خیلی عصبانی شدم سریع درب ماشین را باز کردمو کرایه اش رو پرت کردم تو ماشین ...
با صدای بلند گفت حالا چرا اینقدر عصبی ؟
برو بابا...
خیلی تند تند راه میرفتم رسیدم جلوی درب شرکت ...
حالم اصلا خوب نبود...
یه نگاهی به صفحه ی ساعتم انداختم ...
ساعت 6:10 بود !
رفتم که سوار آسانسور شم که یه آقایی از پشت سر گفت خانوم خرابه بیخودی زحمت نکش...
برگشتمو نگاهش کردم ...
حالم بد تر شد حالا چه جوری باید هفت طبقه را بالا میرفتم !!!
همین طوری نفسم بالا نمیآمد دیگه چه برسه بخوام هفت طبقه رو ...
از پله ها رفتم بالا ...
نفسم دیگه بالا نمیامد...
همینطور داشتم میرفتم که یکهو درب یکی از واحد ها باز شد و علی با عجله اومد بیرون .
داشت تلفن صحبت میکرد خیلی هم عصبانی بود...
دیگه اون موقع بود که همونجا رو پله ها نشستم و اشک از چشمام سرازیر شد ...

صدای قلبم اینقدر زیاد بود که حس میکردم قلبم تو دهانمه...
دلم میخواست برم دنبالشو نزارم بره...
بهش بگم من اومدم اما...
همون موقع یه خانمی تو راه پله رسید بهم و گفت :
عزیزم حالت خوبه ؟
سرمو بالا گرفتمو با اشاره ی سر گفتم آره !
گفت مطمئنی ؟
رنگت پریده !
آروم گفتم چیزی نیست ...
گفت آخه اینطوری که نمیشه ...
دستهامو گرفت و گفت چه قدر یخی !
فشارت افتاده یه شکلات از تو کیفش در آورد و داد دستم و گفت:
اینو بخور تا یکم حالت بهتر شه !
همون موقع همراهش زنگ خورد وگفت :
بله ...چی؟
باشه ...نه ..اومدم...
نگاهم کرد وگفت تو هنوز نخوردی ؟
بخوریش ها !
ببین من باید برم یه کار واجب پیش اومده نمیتونم دیگه بمونم !
تو این شکلاتو بخور ایشالله خوب میشی !
گفتم ممنونم خدانگهدار.
یه نگاهی به تابلوی اون واحد انداختم دیدم زده شرکت فرهنگی هنری ترانه شرقی !
حالم بدتر شد شکلاتو باز کردم و گذاشتم تو دهانم...
بعد از چند دقیقه یکم بهتر شدم ...
بلند شدم تا برم سمت شرکت اما پاهام انگار اصلا حس تکان خوردن را نداشتن !
به زور خودمو بلند کردمو رفتم سمت درب !
درب نیمه باز بود!
بازش کردمو رفتم داخل ...
کسی نبود فقط صدای پچ پچ چند نفر از یه اتاق میامد...
گفتم ببخشید؟
ولی کسی جواب نداد...
همون موقع دیدم یکی گفت سپیده جان تویی؟
برگشتم دیدم سحره !
گفتم سلام مثل این که بد موقعی اومدم کسی نیست ؟
یه پوسخندی زد و گفت راستش خوب موقعی ای هم نیامدی !
گفتم چه طور ؟
گفت هیچی دیگه قرار امروز کنسل شد !
علی یه کاری براش پیش اومد رفت ...بقیه هم که هنوز نیامده بودن تماس گرفتیم گفتیم که دیگه نیان...
گفتم آخه چرا؟
گفت دیگه شانس بدی داری دیگه !
اروم گفتم آره اونم چه بدی...
گفت حالا عیب نداره یه دفع دیگه ...
الان ساناز و نینف هستن اگه دوست داری بریم پیش اونا ...
دوباره هول کردم وگفتم :
اِم...س..ساناز ونینف !
گفتم باشه فقط من...
گفت راحت باش اونا از من بهترن ...
خندیدم وگفتم شما که خیلی ماهیت...
گفت نه بابا اونطوری هم که تومیگی نیستم...
خب بیا ساناز اینجاست ...
درب رو باز کرد ...
گفت ساناز...
ساناز پشتش به ما بود
گفت سحر میگم بریم دیگه راستی چرا ...
که سحر حرفشو قطع کرد و گفت ساناز جان من تنها نیستم ها !
ساناز برگشت و نگاه کرد بعد از جاش بلند شد و گفت ببخشید من نمیدونستم ...
تمام موهای تنم سیخ شده بود !
گفتم سلام ...
گفتم سلام عزیزم ...
سحر گفت ایشون همونیه که گفتم طرفدار آریانه ...
ساناز یه خورده فکر کرد و گفت آهان بله !
خوبین شما ؟
گفتم ممنون ...
دلم میخواست همون موقع بپرم بغلشو گرمای وجودشو حس کنم اما نمیتونستم...
ولی ساناز مهربونتر از این حرفها بود و اومد جلو و دستمو گرفت وگفت از دیدنت خیلی خوشحالم !
باورم نمیشد انگار سالها منو میشناخت و حالا از دیدنم خوشحال شده بود!
ساناز اینقدر خوب برخورد کرد که اون استرسی که فکرمیکردم نمیذاره حتی یه کلمه حرف بزنم کاملا از بین رفت ومن خیلی راحت با ساناز صحبت کردم ...
در بین صحبت هامونینف هم اومد و اونم مثل این دو خواهر گل خیلی راحت و گرم برخورد کرد. ..
فضای اون اتاق طوری بود که من حس میکردم خودم هم یه آریانی هستم ....
خیلی خوب بود خیلی خوب!
اینقدر گرم صحبت بودیم که یکهو منشی شرکت درب اتاق رو باز کرد و گفت ببخشید میخوام شرکتو ببندم شماها نمیخواید برید؟
نینف یه نگاهی به ساعت انداخت و گفت اوه اوه ببخشید چرا الان دیگه میریم !
ساناز گفت مگه ساعت چنده؟
گفت 8:25 .
گفتم وای نه شرمنده من خیلی حرف زدم نه؟
نینف گفت نه اتفاقا فکر میکنم صحبتهای خوبی بود هرچند که من یه قرار با یه نفر داشتم ولی اصلا یادم رفت برم نمیدونم چرا خودش تماس نگرفت بگه برم !
سحر گفت حتما اونم یادش رفته بره سرقرار !
بعد همه با هم خندیدیم...
اون روز بهترین وخاطره انگیز ترین روز زندگیم بود ....
وقتی رفتم خونه همه چی رو واسه ستاره تعریف کردم ...
ستاره گفت ای کاش منم بودم ...
پوریا که به حرفهای ما گوش میداد و من فهمیده بودم اومد سمت ما و گفت :
چیه ؟ خیلی خوشحالی ؟
نگاهش کردمو گفتم خودتی !
گفت یعنی چی؟
گفتم یعتی تو نفهمیدی ما چی میگیم ؟
ستاره گفت پوریا فالگوش وایسادن کار بدیه ها !
پوریا گفت اینو نمیخواد به من بگی به این خواهرت بگو که ...
گفتم که چی؟
اصلا ولش کن تو که خدای انکار کردنی ...
راستی یکی بهت سلام رسوند ...
رنگش پرید گفت چی میگی تو ؟
گفتم مگه تو میدونی کیه؟
ستاره گفت کیه؟
مگه تو امروز به غیر از ترانه جایی رفتی ؟
گفتم نه خب یکی از همونا بهش سلام رسوند!
پوریا گفت سپیده بس کن !
گفتم چرا ناراحت شدی؟
عصبانی شد و گفت ساکت میشی یا...
گفتم ای خدا بابا اصلا هیچی باشه ساکت میشم...
اومدم برم که ستاره گفت سپیده بگوکی دیگه؟
گفتم بعدا بهت میگم...
رفتم توی اتاقم که پوریا اومد توی اتاقو گفت :
سپیده به خدا اگه حرفی بزنی من میدونم و توها!
گفتم حالا چرا اینقدر ترسیدی؟
گفت این چرت و پرتها چیه میگی ؟
یکی بهت سلام رسوند ....
گفتم بابا هیچی میخواستم امتحانت کنم آخه مگه مردم بیکارن بیان به تو سلام برسونن!
همون موقع دمپاییشو در اورد و پرت کرد سمتم ...
منم جا خالی دادم ...
پوریا هم رفت بیرون...
پایان این قسمت





