تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
قسمت هشتم
                                           

                                          جويند همه هلال و من ابرويت
                                  گيرند همه روزه و من گيسويت
                                  ....از جمله اين ۱۲ماه تمام....
                                يک ماه مبارک است آن هم رويت!
                  

                حلول ماه رمضان بر عاشقان مبارک

                          

 

خب اینم از این البته ببخشید با تاخیر بود

حالا بریم قسمت بعد...

                                                      "قسمت هشتم"

 

 

بعد از اون روز خیلی توجه ام به پوریا بیشتر شده بود سعی میکردم کسی متوجه این موضوع نشه.

رفتارهای پوریا همونطور ادامه پیدا کرد ولی هیچ کس متوجه ی اون نبود .

یه روز از همون روزها من توی اتاقم پیانو میزدم که همینجوری هوس چای کردم .

از اتاق بیرون اومدم...

آمدم برم طرف آشپزخونه که از توی اتاق پوریا صدایی شنیدم ...نمیدونم چرا ولی برای اولین بار فالگوش وایسادم...

صدای پوریا میامد که داشت با تلفن صحبت میکرد از توی حرفهاش فهمیدم که نیما پشت خط بود...

پوریا میگفت نیما تو رو خدا به دادم برس ...یه کاری بکن ...

تو برو بهش بگو...........

نه من نمیتونم ....

.............

به خدا نمیتونم...

تو اصلا درک نمیکنی..................

خب..................................................................................

نمیدونم

ببین الان میفهمم که عاشقا واقعا دیوونه اند.......................آره من دیوونه شدم...........

ای کاش میمردم و هیچ وقت نمیامدم آموزشگاه........

آخه چه جوری...............

نمیشه...............

نه فردا نه........

………………………………………………………

باشه........

همونطور داشتم گوش میدادم که یکهو در اتاق باز شد و من افتادم توبغل پوریا.....

پوریا خیلی بد منو نگاه میکرد....

خیلی ترسیده بودم ....بدنم یخ کرده بود....

خواستم توجیح کنم وگفتم ... اِم....چیزه.....با کسی صحبت میکردی؟

ببخشید مزاحم شدم .....اصلا میرم بعدا میام....

آمدم برم که پوریا گفت : مامان که خیلی خوب به من یاد داد که هیچ وقت حرفهای خصوصی را گوش نکنم به تو یادش رفته یاد بده؟.

گفتم نه ...باور کن...گفت چی رو باور کنم....

گفتم من....من...خب نگرانتم....

گفت : جانم؟… آنتن نداد ....یه بار دیگه بگو....

بعد با عصبانیت گفت مگه من بچه دو ساله ام که تو نگرانمی؟

هیچی نمیگفتم ...سرم را پایین انداخته بودم...

گفت:شاید من یه حرفی بزنم که تو نباید بشنوی ...شاید اصلا به سن و سال تو قد نده....

ولی ماشاالله ...

آدم باید خیلی بی تربیت باشه که...

 دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم وگفتم:هرچی دلت خواست گفتی حالا بزار من بگم :

من تا حالا نه فالگوش وایساده بودم نه تو کار کسی فضولی کرده بودم اما ...

گفت اما من تافته ی جدا بافته ام!!!

با صدای بلند گفتم:

آره ...هستی...اون حرفها چی بود به نیما زدی؟

گفت وایسا ببینم تو از کی پشت در بودی؟

گفتم اونقدری بودم که بفهمم تو آموزشگاه نیما چه خبره!!!

این رفتارهات به خاطر چیه!!!

چرا اصلا حواست سر جاش نیست!!!

بله دیگه داداشم عاشق شده اونم عاشق کی ....سحر...

تا اینو گفتم سریع دستمو گرفت و برد توی اتاقش...

گفت این چرندیات چیه میگی؟

صدامو بردم بالا تر و گفتم چرنده؟

بگو ببینم کدوم یکی از حرفهام دروغ بود؟

گفت صداتو بیار پایین ستاره میشنوه...

گفتم خب بشنوه ...تو که داری خیلی راحت همه را انکار میکنی...خب اونم خواهره...

مثل من....

گفت صداتو میاری پایین یا...

گفتم یا چی؟

که همون موقع ستاره درب اتاق را باز کرد.

گفت چه خبره ...چرا اینقدر داد میزنید ؟

ناسلامتی من فردا امتحان دارم ...خونه رو دوتایی گرفتن تو سرشون...

گفتم ستاره خوب موقعی ای اومدی...پوری...که پوریا جلوی دهنم را گرفت و نذاشت چیزی بگم....

ستاره گفت وا !!!

پوریا چرا اینطوری میکنی؟

پوریا گفت:هیچی بابا این دوباره امروز قاطی کرده ...چرت و پرت میگه ...

تو برو بیرون خودم درستش میکنم...

میخواستم حرف بزنم ولی پوریا خیلی محکم جلوی دهنم را گرفته بود...

ستاره خیلی تعجب کرده بود ولی حیرت زده از اتاق رفت بیرون...

پوریا گفت به جون مامان اگه دستم رو بردارم و تو داد بزنی من میدونم و تو...

با اشاره ی سر تایید کردم ...

اونم دستش رو از جلوی دهنم برداشت...

یه نفس راحت کشیدم...

یه نگاه بدی هم بهش انداختم و بعد از یه خورده مکث گفتم:

چی شد حرفهام درست بود یانه ؟

پوریا گفت سپیده، جون من شر درست نکن برو بزار به کارم برسم!!!

گفتم تا جوابم را نگیرم نمیرم...

گفت ای خدا منو از دست این دیوونه نجات بده!!!

گفتم آره البته من واقعا فهمیدم که عاشقا دیوونه اند !!!

برگشت و با عصبانیت نگام کرد وگفت خیلی بی تربیتی که به حرفام گوش کردی!!

گقتم حالا که که کردم ...

گفت خیلی پرّو ای به خدا!

گفتم تو که دیگه نمیتونی کاری بکنی ...حالا بگو ببینم حدسم درسته یا نه؟

یه خورده مکث کرد وگفت سپیده به جون مامان اگه بفهمم به کسی حرفی زدی ، چیزی گفتی دیگه....بقیه اش رو خودت میدونی

گفتم پس درسته...

سرشو انداخت پایین ...

گفتم باشه به خدا به هیچکس نمیگم ولی مگه تو میخوای از همه قایم کنی؟

گفت آره هیچ کس نباید چیزی بفهمه حتی ستاره...

گفتم آخه چرا...

عصبانی شد و گفت ای کاش همه میفهمیدن جز تو...

گفتم واسه چی؟

گفت جون پوریا اینقدر سوال نکن ...حداقل ایندفعه تو کارم دخالت نکن ...

حالا هم برو بیرون ...من یه خورده طراحی دارم بعدش هم باید برم تحویل بدم ...بزار به کارم برسم...

سرم را انداختم پایین و ازاتاق امدم بیرون...

رفتم نشستم روی مبل ...

تلوزیون را روشن کردم ...همون موقع ستاره از اتاقش اومد بیرون...

آمد نشست کنارم...

گفتم درسهات تموم شد؟

گفت نه...یه چند تا امتحان دارم که خیلی سنگینه...

ولی حالا گفتم یه خورده خستگی بگیرم...

ببیمنم حرفهاتون تموم شد...

یه لحظه ترسیدم فکر کردم چیزی فهمیده ...

گفتم آره ...ما که چیزی نمیگفتیم....

ستاره گفت چی میخواستی بگی که پوریا نذاشت؟

گفتم هیچی...یادم رفته ...چیز خاصی نبود...

گفت خیلی مشکوک میزنی!!!

گفتم به خدا هیچی...با هم دعوامون شده بود منم میخواستم لابد یه چیزی بگم دیگه...

گفت خب اصلا به من چه!!!

نگو ...بعد رفت توی اتاقش.............................

فردای اونروز سر رسید و من کلاس داشتم ...

هر وقت  موقع رفتنم به کلاس سلفژ میشد از خوشحالی نمیدونستم باید چه کار کنم...

وقت رفتنم رسید و من حاضر شدم و رفتم وقتی رسیدم آموزشگاه  حدوداً ده دقیقه از کلاس سپری شده بود .

اون جلسه از کلاس خیلی پر بار بود ودر طی این مدت که کلاس میرفتم اون روز بهترین جلسه بود...

وقتی کلاس تموم شد رفتم سمت سحر وگفتم خیلی خیلی خسته نباشید ...امروز بی نظیر بود...

سحر گفت : مرسی عزیزم ...راستی یه خبر برات دارم...

با تعجب گفتم خبر!

گفت آره ببین فردا تقریبا همه ی بچه ها شرکت هستند اگه دوست داشتی که حتما داری بیا!!!

یک لحظه تمام بدنم یخ کرد ...هول کردم...

گفتم :  وای....اَ....اصلا...فکرش هم نمیکردم....

ساعت چند؟

گفت تو دیگه از ساعت شش بیا بچه ها زود تر میان ولی تومیخوام یه موقع بیای که همه اومده باشند...

گفتم خیلی خیلی منونم که بهم گفتید...این دیدار رو مدیون شمام...

گفت خواهش میکنم ...پس یادت نره ...من دیگه باید برم...

خداحافظی کردیم و رفت...

منم از آموزشگاه بیرون آمدم ....همش به فردا فکر میکردم...

رفتم سر خیابون و یه ماشین گرفتم و راهی خونه شدم...

                "پایان این قسمت"

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه 15 شهریور1387 و ساعت 10:31 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند