خب میبینم که آریان دوباره کیش کنسرت داره


دوستای گلم طبق نظراتی که از جانب شما شما واسه من ارسال شده در مورد داستان قبلا گفتم ولی بازم میگم این داستانه نه خاطره و به هیچ عنوان واقعیت نداره وفقط حاصل تخیلات منه بازم ممنون که داستان رو میخونید اگر بازم نظری یا انتقادی داشتید در خدمدتون هستم.![]()
راستی دوستای آریانی روزنامه جام جم نقد و بررسی شعرهای بی تو باتو
را چاپ کرده من اسکنرم خراب بود نتونستم بزارم حالا بعدا شاید گذاشتمش
***قسمت ششم***
.فردای اونروزفرا رسید ومن باید میرفتم کلاس .
ساعت حدود یک ربع به 4بود ومن ساعت 5باید میرفتم. نمیدونم چرا ولی استرس عجیبی تمام وجودم را گرفته بود.
از ستاره خواستم چون روز اوله همرام بیاد.
همراه بابا با ماشینش سه تایی رفتیم.توی راه مدام به این فکر میکردم که اونجا که رفتم چی کار کنم...
اگه بهم گفت یه قطعه دلخواه بزن چی بزنم!!!
اگه نتونم خوب بزنم چی؟
خلاصه حالم خیلی تعریف نداشت...وبا یه کوله بار دلشوره واسترس وپرس وجو کردن آدرس با 10دقیقه تاخیر رسیدم.
منو ستاره از ماشین پیاده شدیم و قرار شد بابا تو ماشین منتظر بمونه...
روبه رو خونه ای با دربهای قهوه ای رنگ بود.
رفتیم جلو وستاره زنگ خونه را زد .
یه خانمی آیفن را برداشت گفت کیه؟
ستاره گفت ببخشید خانم منزل آقای صیاد؟
گفت بله شما؟
ستاره گفت هنر جوی ایشون هستیم
اونم گفت بفرمایید.
وارد ساختمون شدیم.توی سالن یه پیانوی خیلی خوشگل کنار یه ویترینی بود کنار دستش هم یه گلدون خیلی ناز بود . یه جورایی یه فضای رویایی .
همونطور داشتم به اطراف نگاه میکردم که یه نفر گفت خیلی خوش آمدید.
به خودم آمدم وهم من وهم ستاره به نشانه ی احترام از جای خود بلند شدیم وسلام کردیم.
بعدش هم من رفتم نشستم پشت پیانو و به خواسته ی آقای صیاد یه آهنگ دلخواه که البته طبق معمول آهنگ شبانه بود را زدم.
خلاصه بعد از حدود یک ساعت اولین جلسه تموم شد و ما راهی خونه شدیم.
وقتی رسیدیم خیلی خسته بودم رفتم توی اتاقم تا یه خورده بخوابم که یکدفعه پوریا به شدت در و باز کرد منم که دوباره از دستش آمپرم زد بالا گفتم چیه مگه سر آوردی؟ اه.......
پوریا گفت پاشو سی دی گروه آرین و بزار.
گفتم آریان بابا جان آریان من نمیدونم آخه گفتنه کلمه آریان اینقدر سخته که همه میگن آرین!!!
پوریا گفت حالا هر چی پاشو.
گفتم واسه چی.
گفت تا نذاری نمیگم.
گفتم الان حال ندارم میخوام بخوابم .
گفت خودت خواستی ها!!!
گفتم چی؟ چی میگی تو....
گفت بذار تا بگم...
منم که کنجکاو شده بودم کامپیوترم را روشن کردم و تازه یادم افتاد که ویندوز پرونده بود.
پوریا گفت این هم مثل خودته....
بعد رفت تو اتاق ستاره بهش گفت کنسرت آریانو بزاره....
منم رفتم توی اتاق وگفتم ستی این دوباره قاطی کرده...
ستاره یه لبخند زد و گفت پوریا مرگ من بگو واسه چی میخوای ...
پوریا گفت ای بابا میگم تو بزار ...
ستاره گفت خوب گذاشتم چی رو میخوای؟
پوریا گفت یه تیکه رو بیار که اون دختره میخونه...
من گفتم اون دختره اسم داره...
ستاره گفت راست میگه خب 3تا دختر اینجا هستن کدومو میگی؟
گفت بابا همونی که وایساده...
گفتم ساناز...سحر...
بعد ستاره یه قسمتی رو که ساناز و سحر میخونن رو آورد ...
پوریا گفت خودشه...خود خودشه....
گفتم چی خودشه ...
گفت میگم ولی جیغ نزن...
خیلی تعجب کرده بودم گفتم مگه چی میخوای بگی...
ستاره گفت بگو دیگه...
گفت این توی اموزشگاه نیما تدریس میکنه...
گفتم کی ...کدوم یکی...
گفت اونی که قدش بلند تره...
فهمیدم که سحرو میگه...خشکم زد...همون جا روی زمین نشستم...
پوریا گفت بابا دمت گرم نه جیغی نه دادی...گفتم الان خودتو میکشی...
ولی خبر نداشت که من حتی نای جیغ کشیدن هم نداشتم...
نه من ونه ستاره هیچ حرفی نمیزدیم ...
پوریا که خیلی از سکوت مادوتا تعجب کرده والبته یه خورده هم ترسیده بود گفت خدا به داد برسه...چی شد آخه...چرا هیچی نمیگین...
ستاره گفت تو که گفتی خانم کاشانی!!!
پوریا گفت دیروز یادم رفته بود امروز که رفتم گفت کاشمری...
کاشمریه دیگه؟درسته؟
ستاره با تکان دادن سرش گفت آره.
فردا صبح پوریا ساعت10با نیما قرار گذاشته بود تا بریم آموزشگاه.
ساعت یک ربع به 9بود که حاضر شدیم تا بریم ومن وستاره پر ازاسترس .....
وصدای پوریا که مدام میگفت عجله کنید دیر میشه استرس ما را بیشتر وبیشتر میکرد.
حالم خیلی بد بود نمیدونم اصلا قابل توصیف نیست.
حال بدی که توی اون شرایط داشتم شاید هیچ وقت توی عمرم نداشتم .
وای که چه قدر بدنم یخ کرده بود نمیتونستم لباسهام را بپوشم دستام میلرزید.
ستاره گفت سپیده چه کار کنیم ؟به نظرت چی میشه ؟
با همون صدای لرزان گفتم نمیدونم فقط خدا کنه سحر نباشه!
ستاره گفت نباشه؟!!!
یعنی چی ؟
گفتم چه میدونم خداکنه که مادیر برسیم تا اون رفته باشه .من اصلاآمادگی دیدنش را ندارم.
همون موقع پوریا آمد طرف ما و برای صدمین بار گفت بابا زود باشید به خدا دیر میشه ها!!! اگر دیر بریم میره ها!!
منم که از خدام بود گفتم خوب بذار بره!!!
پوریا که از تعجب شاخ در آورده بود گفت بره؟
یعنی چه !!!
پس این همه عشق وغش وضعف رفتن همه اش کشک بود!!!
ستاره هم که حالش بهتر ازمن نبود گفت نه....هیچی .....اصلا ولش کن بریم...
وما با پاترول پوریا 3نفری راهی آموزشگاه شدیم ومن هر لحظه که نزدیکتر میشدیم
صدای قلبم بیشتر میشد!!!
نمیدونم کجا بودیم که ستاره گفت بیاید برگردیم .....
پوریا یه نگاهی به ما انداخت و سری تکان داد و گفت ....آه .....ای خدا شکرت .....آخه دیوونه ها حالا که رسیدیم و تا اینجا آمدیم میگید بر گردیم!!!!!!!!!!!!!!!
چیزی دیگه نمونده ....ولی دیر شد .....
با گفتن این حرف پوریا تپش های قلبم بالا رفت..................
بعد از چند دقیقه پوریا ماشین را نگه داشت....
یک لحظه فکر کردم قلبم از کار وایساد نه ماشین...
پوریا گفت پیاده بشید همین جاست..........
وای که توان باز کردن در ماشین را هم نداشتم پوریا در راباز کرد.
آمدم پیاده بشم که نزدیک بود برم توی جدول !!!!!
پوریا دستم را گرفت .....یه نگاهی به صورت ستاره کردم .اونم رنگش پریده....
بعد نگاه کردم بالای سرم دیدم یه ساختمونی چند طبقه که سردرش زده بود آموزشگاه موسیقی چاوش......
واردکه شدیم یه سالن بزرگ بود که اتاقهایی زیادی داشت و سرو صدای زیادی از هر اتاق میامد..........
همون موقع نیما آمد طرف وماوسلام کردو گفت خیلی خوش آمدید
پوریا گفت دیر که نکردیم ؟ نیما گفت ما به دیر کردنهای جناب عالی عادت کردیم!!!!!!!!!!!!!!!
پوریا یه پوست خندی زدوگفت هستند؟
نیما گفت آره اون اتاق روبه رویی...............
در زدووارد اتاق شدیم یکی که پشتش به ما بود وبا گوشیش صحبت میکرد گفت بعدا تماس میگیرم وبرگشت وروبه ما گفت سلام خیلی خوش آمدید
تو تب وتاب چشم انتظاری تردیدو شک که خواب و بیداری
صدای حرفاش هر دم هر دم گم میشه توی صدای قلبم
قاصدک انگار میگه که اینبار رسیده ای یار لحظه ی دیدار
آره اون خود سحر بود خودش بود!!!!واقعا نمیدونستم که خوابم یا بیدار هیچ کاری نمیتونستم بکنم که ناخودآگاه بغضی که این همه مدت توی دلم بود شکست واشکهام سرازیر شد
همه وجودم شده یه دیدار شادی توچشمام شده پدیدار
اشکهای شوقم به روی گونم قاصدک من بگو بدونم
سحر که از دیدن ما دوتا تعجب کرده بود گفت چرا گریه میکنید!!!
نیما گفت بهتره که من برم ... پوریا که به تته پته افتاده بود گفت آره بریم................
ومن موندمو سحر وستاره!!!!!!!!!!!!!!!!!
سحر گفت فکر نمیکردم کسی به خاطر آریان گریه کنه!
اشکهام اجازه ی صحبت بهم نمیدادن.
خلاصه صحبت های سحر منو آروم و آرومتر میکرد.
باهم در مورد سلفژصحبت کردیم.در مورد آریان خیلی باهم صحبت کردیم .قرار شد برای سلفژ برم پیشش .میگفت کلاسها از
هفته ی دیگه شروع میشه.
وبعد از کلی صحبت بالا خره اون روز نمیدونم خوب یا بد تموم شد.
اون روز پر استرس ترین روز زندگیم بود.
روزی که انتظار چند ساله به پایان رسید...
روز رسیدن به عشق.....
روز تردید وشک که خواب وبیداری.......
خلاصه باهر بدبختی ای اون روز به پایان رسید وفقط شوق دیدن بقیه ی بچه ها ول کنم نبود.
***پایان این قسمت***





