منم میخوامممممممم

خوش به سعادتی هر کسی که میره![]()
بچه ها یادتون نره هر کی رفت سلام مخصوص ما هم به تک تکشون برسونه
وبادست پر برگرده![]()
***قسمت پنجم***
به خاطر رفتنمون واسباب کشی مجبور شدیم یه سری از وسایل خونه را بفروشیم واز خود تهران بخر میشون.
ومن این وسط مدام نگران پیانوی عزیزم بودم که نکنه ضربه ای بهش وارد بشه...
اول وسایل را با ماشین به تهران فرستادیم بعد خودمون رفتیم ....
وقتی رسیدیم ساعت حدودا 9:30 بود.
خیلی خسته بودیم .هم خستگی توراه را داشتیم هم خستگی اسباب کشی را.....
پوریا رفت تا از سر خیابون غذا بگیره.....
من خیلی گرسنه ام بود .....
رفتم توی اتاق تا گوشیمو بیارم ویه خورده آریان گوش کنم تا یه خورده از خستگیم کم بشه......که چشمم افتاد به پیانو که کنار در اتاق بود.....
رفتم طرفش و روکشش رو برداشتم......
چشمتون روز بد نبینه ...............
دیدم یه تیکه از چوب بغلش بد جور ضربه دیده بود.................
وای همونطور نشستم روی زمین و گفتم بدبخت شدم.........
بابا که روبه روی من روی یه مبل که همینطوری گذاشته بودیمش وسط سالن نشسته بود ......بلند شد و گفت :
واسه چی بدبخت شدی......
گفتم دیدین گفتم نگرانم .....دلشوره دارم ......میترسم.......
بابا حرفم رو قطع کرد و گفت:
اوه چه خبره؟ .... مگه چی شده که این همه شلوغش میکنی؟
دیگه داشت اشکم در می آمد......
با عصبانیت بلند شدم وبا اشاره به قسمتی که ضرب دیده بود گفتم:
بفرمایید ....ببینید.....
میگی مگه چی شده ......دیگه چی میخواستی بشه.......
اصلا از همون موقع که دلشوره گرفتم فهمیدم یه بلایی میخواد سر پیانوی نازنینم بیاد.............
بابا که از حرفهای من خنده اش گرفته بود گفت
عزیز من این که چیزی نیست با یه خورده رنگ درست میشه .....
دیگه این همه شلوغ کردن نمیخواد..............
همون موقع پوریا در و باز کرد وآمد تو.....
بابا گفتی چی گرفتی؟
پوریا گفت پیتزا............
بعد یه نگاهی انداخت به من و گفت:
چیه ...چرا کشتی هات غرق شده......
منم توجهی نکردم.......ولی پوریا فهمید و گفت:
هان پس مشکل سر اینه...........عیب نداره عزیزم خودم یه دونه خوشگل ترش رو میخرم........چه رنگی دوست داری........
قرمز.آبی.زرد.سبز..................
حرفشو قطع کردم وگفتم :
میدونستی خیلی بی مزه ای بامزه........
بعد بلند شدم ورفتم پیش ستاره...........
پوریا گفت حقته .......حالا بیا اینها رو از دستم بگیر.........
منم از اونجا با صدای بلند گفتم مگه من نوکرتم.....
پوریا گفت ای خدا به همه خواهر دادی به ما عزرائیل.....با کاراشون انگارمیخوان جونتو بگیرن.........
شانس که ندارم اگه پیش این شانس داشتم اسمم آریان بود...............
خلاصه یه چند روزی از رفتنمون میگذشت و یه خورده اوضاع خونه وجابه جا شدنمون بهتر شده بود که تصمیم گرفتم اینجا برم کلاس و به هر زحمتی شده پیانو را رها نکنم پس گوشی رو برداشتم و یه تماس با استادم گرفتم وازش در مورد یه استاد خوب پرسیدم...
اونم آقای صیاد را به من معرفی کرد وشمارشو بهم داد...
با اون شماره تماس گرفتم...
بعد از چند تا زنگ یه آقایی گوشی رو برداشت...
گفتم سلام و با شک پرسیدم:
ببخشید آقای صیاد؟
گفت بله خودم هستم بفرمایید...
گفتم من برای کلاس پیانو مزاحمتون شدم آخه شنیدم شما مدرس پیانو هستید...
گفت بله ...واسه خودتون میخواید؟
گفتم بله .
گفت شما مبتدی هستید؟
گفتم حدودا یک سال و نیم میشه که پیانو کار کردم...
گفت خوب خوبه آخه من مبتدی نمیپذیرم...
خب شما از کی میتونید بیاید؟
گفتم واسه من فرقی نمیکنه هر موقع شما بگید...
یه خورده مکث کرد و گفت هر هفته یکشنبه ها...از هفته ی دیگه هم میتونیم شروع کنیم....
گفتم باشه خوبه فقط من کجا باید بیام؟
گفت آدرس و یادداشت...
منم که قلم و کاغذ کنار دستم نبود به ستاره اشاره کردم تا بره بیاره...
بعد گفتم بفرمایید : گفت خیابان پاسداران ...
تا اینو گفت مثل یخ خشکم زد...
صدای الو گفتن های آقای صیاد منو به خودم آورد...
گفتم بله بله میفرمودید گوشم با شماست....بعد آدرس وگفت و قطع کرد...
حالم بد شده بود خیلی بد.....
یه چند روزی گذشت پوریا که توی تهران دوست ورفیق زیاد داشت (آخه خیلی از دوستاش به خاطر کارشون رفته بودن تهران)
یکی از دوستاش یه آموزشگاه خیلی مجهز موسیقی داشت....
با نیما خیلی رابطه ی صمیمی داشت آخه از دوران دبیرستان با هم بودن ولی نیما به خاطر کار باباش با خانواده اش حدودا 4سال پیش به تهران اومده بود...
تو این سالها هنوز هم با پوریا ابطه داشت هم از طریق تماس تلفنی هم از طریق ایمیل و حتی زمانی که پوریا تقریبا دو روز در هفته را میرفت تهران همیشه پیش نیما بود....
یه روز که پوریا تلفنی با نیما داشت صحبت میکرد با اشاره بهش گفتم که بپرسه توی آموزشگاهشون کلاس سلفژ هم دارند...
پوریا هم پرسید و گفت نیما شما کلاس سلفژ هم دارید؟
بعد نگاه کرد به من و با اشاره ی سر گفت آره...
گفتم بپرس استادش زنه یا مرد؟
نیما گفت مدرسش مرده یا زن؟
بعد از یه خورده مکث گفتم چی میگه؟
گفت میگه هم زن هست هم مرد.
گفتم بپرس شهریه اش چه قدره؟
بعد یه نگاه چپ چپ کرد گفت نیما شرمنده یه لحظه گوشی!
بعد رو کرد به منو گفت:
دیگه چی؟ میخوای اصلا طرف و بیارم اینجا تا جناب عالی سوالهاتونو ازش بپرسین؟
گفتم وا!
زورش میاد دو تا سوال بپرسه!!!
بعد یه نگاه چپ چپ دیگه انداخت شروع کرد دوباره به صحبت...
منم که خیلی لجم گرفته بود با صدای بلند گفتم:
اصولا میگن خانمها زیاد حرف میزنن ...
صد رحمت به خانمها ...
پوریا هم کتابی که کنار دستش بود به سمت من پرت کرد ومنم سریع آمدم برم بیرون که ستاره در اتاق را باز کرد وگفت سپیده چرا گوشیتو گذاشتی رو سایلنت؟
بیا دوستته...
گوشی رو گرفتم وگفتم بله؟
دیدم رزاست .
وای خیلی خوشحال شدم.رزا گفت خوب بی معرفت شدی
از وقتی رفتی دیگه یه زنگ هم نمیزنی ببینی رفیق قدیمیت زنده است .مرده است...
گفتم ببخشید ...واقعا ببخشید ....
آره اگه تو این کار را با من میکردی
کله ات را میکندم...
گفت آره میدونم ...شما استاد کله کندنی....
گفتم باور کن به خدا این چند روزه انقدر درگیر کارای خونه هستیم که دیگه به هیچ کار دیگه ای نمیرسیم...
گفت باشه بابا...به بزرگی خودم می بخشمت...
خب دیگه چه خبر ...چه کارا میکنی؟
گفتم هیچی ...دلم واست یه ذره شده...
گفت بسه اینقدر زبون نریز....راستی اونجا هنوز کلاس نرفتی؟
گفتم چرا ....یه استاد پیدا کردم اسمش آقای صیاده....قراره از یکشنبه برم پیشش...
گفت پس دیگه همه چی تکمیله....
گفتم نه بی تو و بقیه ی بچه ها که صفایی نداره....
راستی خبر نداری اجرا چی شد؟
گفت فکر کنم هفته ی دیگه باشه...دقیق روزش رو نمیدونم....
گفتم خوش به حالت ای کاش منم بودم....
گفت بی خیال بابا ...ایشالله خودت اونجا یه گروه تشکیل میدی میزنی رو دست آریان...
خندیدم و گفتم یادت باشه آریان هیچ وقت رو دست نداره...
گفت آره بابا یادم نبود وقتی طرفدارایی مثل تو داره نباید هم رودست داشته باشه...
بعد هر دوتایی خندیدیم که یکدفعه رزا گفت وای سپیده مثله این که زنگ خونه را میزنن هیچ کس خونه نیست ....کاری نداری ...دوباره بهت زنگ میزنم ...
گفتم نه قربونت ....خداحافظ.
همون موقع دیدم پوریا داره میره بیرون...
سریع رفتم طرفش و گفتم کجا میری؟
گفت به شما ارتباطی داره؟
گفتم اگه میری پیش نیما تو رو خدا ازش بپرس این کلاسه چه جوریه؟
اگه خوبه منم برم....
گفت عرضتون تموم شد...از جلوی در لطف کنین برید کنار میخوام برم....
رفتم بشینم پای کامپیوتر ....
روشنش کردم و دیدم ویندوز پرونده....وای از این بد تر نمیشد....
رفتم سراغ ستاره گفتم کامپوترم ویندوز پرونده....بیا نصبش کن....
ستاره گفت الان وقت ندارم بزار بعدا...
ساعت حدودا هشت ونیم بود که پوریا اومد خونه...
گفتم چی شد پرسیدی؟
گفت نیما میگه باید خودش باشه...
نیما خیلی نمیدونست...خودش هم نبود...
گفتم بیا آخه من اگه شانس داشتم ...
گفت خودش فردا میاد... باید دوباره برم...
خوت هم بیا...
گفتم نه من نمیتونم فردا کلاس دارم...
حالا کی بود استادش ؟
یه خورده مکث کرد و گفت:خانم...کاشانی ؟!!!
آره فکر کنم...خانم کاشانی....
***پایان این قسمت***
خب امروز چه روزیه؟
آره دیگه روز ۶تا از فرشته های آریانه...
روز پدر مبارک


دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم
بی مهر علی اگر بمیرم چه کنم
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان علی اگر نگیرم چه كنم
این روز قشنگ را به همه ی باباهای آریانی و بابای خودم تبریک میگم


همچنین به علی وپیام عزیز

ونینف و علیرضا

وبرزو وسیامک تبریک میگم

خب یک هفته ی دیگه هم که بیشتر به کنسرت کیش نمونده
کسانی که میرند جای مارا هم خالی کنن![]()
![]()
![]()





