گفتم از هیچی بهتره![]()






شب آرزوها
شب ارزوها
لیله الرغائب...
معاشران گره از زلف یار باز
کنید
شبی خوشست بدین قصه اش دراز
کنید
میگن امشب شب برآورده شدن آرزوهاست.
امشب اولین شب جمعه ماه مبارک رجب
ماه خداوند است.
امشب شب وصل دلهای عاشقه.
امشب درهای آسمان باز میشه و خداوند با تمام وجودش بندگانش رو در پناه عظمت و یگانگی خودش میگیره.
امشب قفل دلهامون باز میشه... اشک حسرت و ندامت بر
گونه هامون جاری میشه....
بغضهای نشکفته مون میشکنه....
در پی دوست بودیم...
امشب خود دوست میاد کنار ما
به نواهای دلامون گوش میده.
پس وقتی دل لیلیتون توایینه چشمان مجنون نمایان شد
ملتمسین دعا را فراموش نکنید.
خوبید؟ خوش میگذره...
خوب بریم سراغ ....
سراغ چی؟![]()
![]()
خب خودتون برید ببینید![]()
![]()
![]()
















**قسمت چهارم***
چند دقیقه بعداز اتاق آمدم بیرون .پوریا وبابا روی مبل نشسته بودن و داشتن راجع به دانشگاه پوریا صحبت میکردن...
منم رفتم نشستم رو مبل که مامان هم آمد .
خیلی خوشحال بودم که یک هو حرف مامان منو متوجه ی خودش کرد:
مامان گفت ای کاش میشد یه کاری کرد تنها نمیرفتی!
بابا گفت یعنی چی تنها نمیرفتی مگه بچه است؟
مامان گفت میدونی تنهایی چه قدر سخته ؟ بچه تک وتنها میخواد اونجا چه کار کنه؟
بابا گفت تک وتنها کجا بوده اون همه فامیل اونجا هست...
خالش.عموش.عمه اش... پس اینا چه کاره اند؟
تازه خودش کلی دوست ورفیق اونجا داره....
تهران هم که مثل کف دستش بلده(آخه پوریا یه کار طراحی فضای سبز تو تهران انجام میده واسه همین زیاد میره تهران)
مامان گفت اونا که مثل ما نمیشند هر کسی زندگی خودش رو داره
کلی مشکل و گرفتاری توی همه زندگی ها هستش ...اونا برسند کارای خودشونو انجام بدند....
پوریا گفت مامان . بابا راست میگه من که دیگه بچه نیستم که کارام را یکی دیگه بخواد انجام بده ....
مامان گفت تو هیچ فکر کردی چه جوری میخوای زندگی کنی حالا هر چند هم که از لحاظ مالی تامین باشی؟
فکر کردی شام وناهار چی میخوای بخوری؟تویی که حتی تخم مرغ هم بلد نیستی درست کنی؟
پوریا گفت خب از بیرون غذا میگیرم...
مامان گفت نمیشه که همش غذای بیرون خورد ....
اصلا اینها هم هیچی.....
من چی هان!من چی!
من چه طور دوریتو تحمل کنم...مثلا خودم مادرم ها.....
وقتی دانشگاهی یا سر کار. هی دل نگرانتم .....دوست دارم زودتر بیای خونه .....حالا چه طور توقع داری کیلومتر ها ازت دور بشم...هان؟چه طور؟
بابا گفت ای بابا تا ابد که نمیخواد پیش ما بمونه ....اصلا حالا نره دوروز دیگه که خواست ازدواج کنه چی ؟
اون موقع هم میخوای بگی بدون تو میمیرم و تو رو خدا از پیش من نرو و....هزار جور از این حرفها بزنی؟
مامان گفت اون موقع فرق میکنه حد اقل خیالم راحته که یکی پیشش هست مراقبشه . نمیذاره گشنه وتشنه بخوابه....
بابا گفت نخیر این بچه بازی ها تمومی نداره....
بعد یه نگاهی انداخت به پوریا گفت میگم بچه ننه ای نگو نه....
پوریا گفت بده مامانم به فکرمه مثل بابام نیست....
من گفتم حالا مامان جون آخرش رو بگو میگی چه کار کنیم این آقازادتون تنها نباشه؟
مامان گفت هممون بریم.....
بابا به حالت تعجب گفت هممون!!!!!
با اجازتون ما بیکار نیستیم ها....
مامان گفت خب انتقالی میزنیم....
هر دوتامون...
بابا گفت نمیشه سخته ....درد سر داره....
مامان گفت چرا نمیشه....
من گفتم اگه انتقالی بزنید حله حله؟
مامان گفت آره ....
بابا گفت به همین سادگیها که نیستش....
کلی دردسر داره....
تازه اینها هم هیچ .....
دانشگاه ستاره چی؟.......................................
خلاصه یه چند وقتی گذشت وبا کلی رفت وآمد فرم پر کردن ودرخواست و..................................................................
با انتقالی مامان و بابا موافقت شد
ولی..............
این وسط دانشگاه ستاره بود که دردسر شده بود به طوری که ما قطع امید کردیم ومامان وبابا تصمیم گرفتند از انتقالی انصراف بدند....
یه روز که هیچ کس خونه نبود و بابا رفته بود اداره تا از درخواستش انصراف بده من هم داشتم پیانو میزدم که تلفن به صدا
در آمد..........
رفتم گوشی و جواب بدم روی صفحه ی تلفن نگاهی انداختم دیدم یه شماره غریبه افتاد ...
گوشی و برداشتم گفتم
الو.....
دیدم یه آقایی که صدای خیلی آرومی هم داشت گفت :
سلام خانم....ببخشید منزل آقای نشیبا ؟
گفتم بله بفرمایید....
گفت :شما خانم ستاره نشیبا هستند؟
گفتم نخیر....
گفت ببخشید من رئیس دانشگاه ایشون هستم....
میخواستم خدمدتون بگم که با انتقالی ایشون به تهران موافقت شده....
در حقیقت یه نفر از تهران به اینجا منتقل شده وایشون میتوانند جایگزین این فرد بشند.........
لطفا بهشون بگین بیایند برای انجام یه سری مراحل اداری ........
تا روز دوشنبه سعی کنند که حتما بیایند چون افراد دیگه ای هم هستند که در خواست انتقالی دادند واگر نیایند اونها جایگزین میشوند.....
من گفتم یه دنیا ممنون که اطلاع دادید.....حتما بهشون میگم ....
خدانگهدار.........
باورم نمیشد....خدا انگار خودش همه چی رو جور کرد ..........
انگارما این وسط هیچ کاره بودیم......واقعا مثل خوابی که شده تعبیر بود....
یه هو به خودم آمدم و یادم آمد که بابا رفته انصراف بده ....سریع گوشی رو برداشتم شماره ی همراه بابا رو گرفتم ...
مشغول بود.......
دوباره گرفتم ......اما.....بازم مشغول بود......
نگران بودم که نکنه انصراف داده باشه آخه خیلی وقت بود که رفته بود.....
خیلی میترسیدم تقریبا مطمئن بودم که کار از کار گذشته........
دوباره گوشی رو برداشتم وشماره را گرفتم.........
بعد از چند تازنگ خوردن گوشی را برداشت.........
گفت بله؟
گفتم سلام بابا انصراف نده .....انصراف نده.....
صدا اصلا خوب نمیامد ........
بابا گفت چی ؟چی میگی؟
گفتم بابا جون انصراف نده الان از دانشگاه ستاره تماس گرفتند.....
بابا گفت انصراف......ن....ست....بر.....
صدا قطع و وصل میشد نمیفهمیدم چی میگه ......
گفتم چی میگی صدات نمیاد ........
بابا باصدای بلند گفت نتونستم برم ..........
ماشین پنچر کرد وسط خیابون........
باورم نمیشد که خدا چه کارایی میکنه..........
آخه چرا باید لاستیکی که شاید یک ماه هم نبود که بابا واسه ماشین خریده بود پنچر بشه.......اونم توی اون موقعیت.........
صدای بابا که مدام میگفت الو منو متوجه خودش کرد....
به بابا گفتم بیا خونه......انصراف نده.....
بابا گفت چرا ؟
گفتم از دانشگاه ستاره تماس گرفتند .....موافقت شده بیا خونه برات میگم......
بعد قطع کردم ..........
واقعا شوک شده بودم..........
اصلا غیر قابل باور بود.............
این قدر زوق زده بودم که سریع گوشی و برداشتم وبا مامان و پوریا و ستاره تماس گرفتم
وگفتم البته ستاره که طبق معمول سر کلاس بود و گوشیش خاموش....
خلاصه زمین و آسمون دست در دست هم داده بودن تا مارا از شهرمون دور کنند
راستش یه خورده نگران بودم که خداجون چه میخوای بکنی که ما رابار هر
بد بختی ای که بود راهی تهران کردی........
همه چیز درست بود
جز مشکل خونه اولش تصمیم گرفتیم تا خونه را بفروشیم
تا جایی که چند تا مشتری هم پیدا شد
اما...
بعدش پشیمون شدیم و تصمیم گرفتیم خونه را اجاره بدیم وخودمون هم یه خونه تو تهراناجاره کنیم
چون معلوم نبود که ما واسه همیشه تهران بمونیم وبه احتمال زیاد بعد از اتمام تحصیل پوریا دوباره برمیگشتیم
خلاصه بابا وپوریا ومامان یه چند باری رفتن تهران واسه ی اجاره ی خونه.....
آخرش هم یه خونه با شرایط خوب اجاره کردند......
منو ستاره هم همش میترسیدیم خونه ی خوبی نباشه...آخه من وستاره خونه را ندیده بودیم ولی با توصیفهای مامان فکر میکردیم خونه خوبی باید باشه......
وهمه تقریبا راضی بودن ولی .......
من از یک نظر خیلی ناراحت بودم ....
آخه قرار بود مثلا برم رو صحنه وبه آرزوی همیشگیم برسم
اما...................
حالا با رفتنمون به تهران این آرزو به یه حسرت تبدیل شد.....
خیلی سخت بود واسم.....
اما چه میشه کرد این فتنه ها بازی سرنوشته...........
نمیدونم شاید اونجا چیز های بهتری در انتظارم بود ........
وقتی به استادم جریان رفتنمون و گفتم شروع کرد به دلداری دادنم.....
میگفت مطمئن باش اگر خدا چیزی را ازت میگیره میخواد چیز بهتری را بهت بده....
نمیدونم شاید راست میگفت ........
خلاصه به هر صورت ما راهی تهران شدیم و...............
***پایان این قسمت***
نظر یادت نره







