تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
قسمت سوم داستان
سلام سلام دوباره آپیدم

 

 

چه قدر دلم واسه آریانی ها تنگ شده

بریم آریان ببینیم

 

*** قسمت سوم ***

 

بعد از چنددقیقه رفتم توی آشپزخونه و بشقاب ها را برداشتم که برم بچینم.

همونطور که داشتم بشقابها رو میچیدم رو میز.که پوریا آمد و مستقیم آمد طرف من وسلام کرد.

منم اصلا جوابشو ندادم .پوریا گفت جواب سلام واجبه ها حالا خود دانی!!!

یه خورده مکث کرد و من تا آمدم بشقاب بعدی را بذارم دیدم سریع دو تا مجله گذاشت توی بشقاب!!!

چنان دادی زدم که اگه پوریا بشقابها رو ازدستم نگرفته بود همشون میشکستند.باورم نمیشد.تاآمدم مجله ها را بر دارم سریع پوریا برداشتشون!

گفتم مگه واسه من نخریدی؟خب بدشون.....

پوریا گفت خب آره واسه شما خریدم ولی هنوز جوابی نشنیدم!!!

گفتم جواب چی ؟تو مگه چی پرسیدی؟

یه سری تکان داد گفت ملنگ جواب سلامو میگم...

گفتم وا مسخره ....سلام...بده حالا .....

پوریا همونطور وایساده بود وزل زده بود به من که من مجله ها را از دستش کشیدم ورفتم نشستم رو مبل....

مامان گفت سپیده! بیا کمک من....رفتی اونو میخونی...

که ستاره از اتاقش آمد بیرون ودید دست من دوتا مجله هست

اونم که کم خوشش نمیامد گفت اون یکی رو بده به من....

وخلاصه وقتی مجله را کامل خوندم بلند شدم برم سر میز شام که دیدم همه شامشون و خوردن ودارن تلویزیون نگاه میکنن و من هیچ حواسم نبوده....

و من موندمو ستاره............

ازهمون موقع به یه آریانی واقعی تبدیل شدم.اینقدر آتیشم شدید بود که حد نداشت.

اگر کسی در موردشون بد میگفت چنان واکنش شدیدی نشون میدادم که نگو و نپرس .

وحتی ساعتها با اونها بحث میکردم که آریان محشره وشما سلیقه ندارید.اونها هم که میدیدن حریف من نیستند خسته میشدن ومیگفتن هر چی تو میگی.....

همون موقع رضا از گروه جدا شد ومن به شدت ازش متنفر شدم.

آخه از نظر من رفیق های چندین و چند سالش را به سینما فروخت!!!!!  اما خب مطمئنا من اشتباه میکردم ....

ولی چه کنم که این حس بد دست خودم نبود........

با شناخت آریان تحول بزرگی تو زندگیم رخ داد.....

فهمیدم که واقعا خواستن توانستن است وپشت هر مشکل وسختی ای توی زندگی حتما یه آرامش وجود داره.

به قول سه در چهار یه سال بخور نون وتره یه عمر بخور نون وکره.......

از اون موقع عشق نهفته ای که به موسیقی داشتم شکوفا شد

وستاره یه گیتار خرید و شد یه گیتاریست وچند وقت بعد از اون من عاشق پیانوشدمو رفتم دنبال عشقم.........

خلاصه زندگیم شده بود آریان......خوابم آریان .....خوراکم آریان....آریان .....آریان...........

وبدین ترتیب سه سالی از زندگی آریانی ما گذشت و..................

 

 

ستاره پشت کامپوتر بود همه ی ما بالای سرش وایساده بودیم و همه به خصوص پوریا پر از استرس بودیم ...........

ستاره داشت تو اینترنت سرچ میکرد وصدای زمزمه ی صلوات های مامان مدام سکوت حاکم بر اتاق را بهم میزد

بعد از چند دقیقه یه پنجره باز شد و اون سکوت را به طور کامل برهم زد!!!!!!!!!

پوریا که برای دکترا کنکور داده بود تو تهران اونم دکترای فیزیولوی گیاه قبول شده بود........

همه از فرط خوشحالی نمیدونستیم باید چه کار کنیم ..........

 

یکی دو روزی گذشت ومن کلاس پیانو داشتم ودیرم شده بود وپوریا تازه آمده بود وداشت یه مقاله میخوند ........

من که چند دقیقه پیش بهش گفته بودم من میخوام برم کلاس... تا دیدمش گفتم توکه هنوز نشستی !!!!!!!!

گفت ببخشید یادم نبود ازتون اجازه بگیرم !

گفتم به خدا دیرم شده زود باش ......

گفت کجا؟   گفتم مگه نگفتم می خوام برم کلاس وتومنو باید

 ببری ....

گفت چرا گفتی ولی من قبول کردم؟...... حالا هم برو یه چای بیار

 

گفتم دیگه چی؟!!!  انگار داره به نوکرش دستور میده....برو یه چایی بیار.....پاشو ببینم دیرم شده...........

پوریا گفت نه ....مثل این که توهنوز باور نداری که تا چند روز دیگه بیشتر داداش نداری.!!!!

بعد قیافه اش را به مسخره مثل کسی که ناراحته در آورد وگفت:

ببین این داداش خوشگل و خوش تیپت دیگه داره میره....آخه توبچه ای نمیدونی غم غربت یعنی چی.....تونمیدونی توشهر غریب وقتی یه عالمه دختر میایند  طرفت وازتو خواستگاری میکنن و تونمیتونی از سر دلسوزی بهشون جواب رد بدی چه حس بدی داره!!!!

گفتم آره مگر اینکه عقل از سرشون پریده باشه ........

گفت ببخشید ها مگه من چی کم دارم ؟؟؟؟؟؟

البته درسته که یه مشکلی دارم !!!!!!

گفتم چه عجب پا روی غرورت گذاشتی.......

گفت آره خب بالا خره آدم باید حقیقت رو قبول کنه.....میدونی آخه اگه طرف بفهمه تو خواهر شوهرشی که بد جوری جا میزنه!!!!

یه خورده چب چب نگاهش کردم وگفتم اصلا نمی خوای بیای خودم میرم.

 

سر کلاس بودم و داشتم قطعه ی شبانه را میزدم و بد جوری رفته بودم تو حس........

وقتی تمام شد استادم گفت عالی بود دوست دارم تو اجرا هم همینطوری بزنی!!!

من که از این حرف بد جور تعجب کرده بودم گفتم اجرا؟!!!

گفت آره دیگه ...مگه اونروز ....ببینم بهت نگفتم؟

گفتم چی رو؟

گفت ای بابا .....ببین قراره یه اجرا که توش فقط پیانو نواخته میشه برگزار کنیم.منم باید حدود7نفر را انتخاب کنم که یکی شون تویی.

دوست دارم به بهترین نحو ممکن تمرین کنید تا خوب بزنید.

من که از فرط خوشحالی داشتم بال در می آوردم گفتم: حالا کی هست؟

گفت دقیق نمیدونم ولی به احتمال زیاد ماه آینده........

اون لحظه واقعا نمیدونستم چی باید بگم....خیلی خوشحال بودم ....

به محض اینکه کلاسم تموم شد یه ماشین گرفتم و راهی خونه شدم.

وقتی رسیدم خونه دیدم بابا وپوریا نشستن رو مبل و دارن صحبت میکنن ...

اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت سریع رفتم وتوی اتاقم تا لباسهام را عوض کنم که چشمم افتاد به عکس آریان که روی دیوار بود .

رو کردم به عکس و گفتم بالا خره منم رفتم رو صحنه.

بد جوری تو حس بودم که صدای ستاره نگذاشت به رویای همیشگیم ادامه بدم .

ستاره گفت چه زود آمدی !!!

نتونستم طاقت بیارم گفتم وای یه چیزی میگم باورت نمیشه!

گفت چی ؟

گفتم خداجون یعنی میشه....

ستاره گفت درست حرف بزن دیگه ....چی میگی.....

گفتم استادم گفت....یه اجرای پیانو داریم .....منم یکی از اون پیانیست ها هستم..........

 

*** پایان این قسمت***

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 10:42 |
روز مادر
 سلام به همه ی مامانای گل

مادر من 

نور چشمم هستی من

ساغر خوشبختی من

  مستی من

امیدم بی توسرابه

یه حبابه روی آبه

زندگیم بی تو خرابه

 

 

اگه روزی همه دنیا مال من بهشه                 دلم میخواد تمومش به پای مادرم باشه

با خرید یک شاخه گل برای مادر عزیزی که زحمت هایش بی پایان وغیر قابل وصف است دل او را شاد کنیم وبگوییم

 

 

روز مادر را به همه ی مادر های عزیز ایران زمین تبریک میگم

به خصوص به مامان گل.عزیزودوست داشتنی خودم

ومادر های عزیز ۹فرشته ای که برای آنها از جون ودل زحمت کشیدن تا اونها به این مرحله از زندگی برسند و شادی را به خونه های ما آریانی ها بیارند

 

 

 

واما...نوبت تبریک به سه بانوی آریان عزیزم هست آخه از حق نگذریم روز زن هم هست

شراره.سحر وساناز جونم روزتون مبارک

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 19:45 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند