تبليغاتX
Arian is a sweet dream


afso0ngar

سپیده

afso0ngar

http://afso0ngar.blogfa.com

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream

وقتی هیچکی تو نمیشه

تو نگات عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...

Arian is a sweet dream

Arian is a sweet dream
بگو آریان بهترینه یامن عاشقترینم...
عکس و قسمت دوم داستان
سلام سلام باز آمدم با ۳تاعکس فتوشاپی که دسترنج خودمه

سیامک جان

 دختران آریانی

علی آقای گل

 

 

خب واما قسمت دوم داستان

امیدوارم که خوشتون بیاد

نظر یادتون نره ها

 

***قسمت دوم***

 

دیگه هر روز کارم شده بود دیدن سی دی  کنسرت .یکی دوروز بعد که تعطیلات عید تموم شد وبه مدرسه رفتم همش از گروه آرین برای دوستام تعریف می کردم ومیگفتم این گروه رودست نداره و واقعا که خیلی باحالن .

بعدها که خوب دقت کردم دیدم که اسم گروه آریانه نه آرین .

 

یه روز بادوستم رزا قرار گذاشیم بریم خیابون .

وقتی که رفتیم بعد از کلی خرید وگشتن تو خیابون ....... رفتیم جلوی یه دکه روزنامه فروشی آخه رزا می خواست بدونه که شعر خواهرش تو روزنامه چاپ شده یا نه( آخه خواهرش تقریبا شاعر بود) که یک دفعه چشمم افتاد به مجله ی کانون خانواده!!!

روی جلدش زده بود مصاحبه ای خواندنی با بروبچه های گروه آریان!!!

منم که طاقت نیاوردم وبرداشتمش و گفتم آقا کانون خانواده چنده ؟ گفت 350تومن.دستم راکردم توی کیفم تا پول در اورم که دیدم 200تومن بیشترندارم!!!

اینقدر چیز میز خریده بودم که دیگه هیچی واسم نمونده بود ومجبور شدم از رزا قرض بگیرم وبالاخره مجله را خریدم

وقتی مجله را باز کردم دیدم 4صفحه مصاحبه داره اینقدر ذوق زده شده بودم که طاقت نداشتم تاصبر کنم برم خونه وبخونمش

 به رزا گفتم بیابریم یه جایی تامن اینو بخونمش

رزا که خشکش زده بود گفت دیوونه شدی سپیده وسط خیابون می خوای وایسی مجله خوندن خوب برو خونه بخونش !!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم چرا اینطوری شده بودم یه حس عجیبی توی وجودم بود که خودمم نمی دونستم چیه اینقدر حواسم به مجله بود که اصلا متوجه رزا نبودم که چی می گه......یهو باصدای بلند رزا که گفت سپیده! به خودم آمدم گفتم چیه؟چرا داد میزنی مثلا اینجاخیابونه ....

رزا گفت :ا مطمئنی که اینجا خیابونه ووایسادی مجله می خونی !!!

گفتم خوب چه کار کنم طاقت ندارم برم خونه ...تورا خدا رزا بیا بریم یه کافی شاپی تا من اینو بخونم ....

رزا که فهمیده بود حریف من نیست گفت باشه ولی باکدوم پول ؟؟؟

تازه یادم افتاد هیچی پول ندارم ..گفتم خوب خسیس تو حساب کن من بهت میدم تازه من که چیزی نمی خوام بخورم فقط می خوام این مجله را بخونم

رزا گفت :آره یادم رفته بود که مردم کافی شاپ نمیرن چیزی بخورن میرن که چیزی بخونن !!

خلاصه بعداز کلی بحث من پیروز شدم ورفتیم به یک کافی شاپ ومن تموم مصاحبه را خوندم.اونجا بود که با همه ی بچه هاآشنا شدم وفهمیدم که اسم هرکدوم چیه ؟

تحصیلاتشون چقدره؟چند سالشونه؟وخصوصیات اخلاقی شون؟؟؟؟

بعداز اینهمه چیزی که راجع به بچه ها دونستم عشقم به گروه دوبرابر نه 10 برابر شد...راستش از سادگی ومهربونی ای که تو حرفاشون بود خیلی خوشم امده بود..باورم نمی شد که با این همه محبوبیتی که دارن اینقدر خودمونی جواب بدنو........... معلوم شد که خیلی آدمهای خاکی وبا قلبی بزرگ هستند واقعا لیاقت اینهمه محبوبیت و مشهوریت را داشتن.

من همونطور داشتم میخوندمو.رزا هم چپ چپ منو نگاه میکرد که یکدفعه با صدای بلند گفتم وای نه!

رزا گفت یواش چه خبره. چند نفر هم که میز روبه رویی ما نشسته بودن برگشتن و ما را نگاه کردن.

رزا که اون موقع دیگه تحمل منو نداشت گفت سپیده به خدا تو دیوونه ای!عاشق شدنت هم غیر آدمیزاده! دوباره چی دیدی؟

من که قیافم مثه کسی که برق گرفتش . شده بود گفتم:عل...علی ...زن داره!!!(کسی که حتی فکرش هم نمیکردم)

رزا گفت خوب به منو تو چه ربطی داره!

پاشو.پاشو بریم که دیگه آبرو واسمون نموند!

قیافه اش اینقدر عصبانی بود که جرات نکردم چیزی بگم وبعده یه خورده مکث گفتم باشه بریم وبا همون حال پریشون از روی صندلی بلند شدمو رفتیم.

 

وقتی رسیدم خونه دیدم پوریا نشسته روی مبل داره کتاب می خونه "

مامان هم توی آشپزخونه بود ولی ستاره و بابا نبودن .

پوریا اصلا متوجه آمدن من نشده بود  آخه پوریا هروقت کتاب می خونه اصلا حواسش به دورو برش نیست بس که میره توی کتاب ...

منم نامردی نکردمو ازپشت سرش آروم آروم رفتم و یهو گفتم پخ "پوریای بیچاره بدجوری ترسید طوری که از جاش پا شد می خواست فرار کنه که دید من پشت سرش وایسادمو دارم با صدای بلند میخندم .

منم همونطور که از خنده روده بر شده بودم گفتم ما را باش امیدمون به کیه

اونم اینقدر عصبانی شده بود وگفت یه امیدی نشونت بدم که گذاشت دنبال من """

من پا به فرار گذاشتمو اون زرنگتر ازاین حرفا بود سریع خودشو به من رسوندو دستم وگرفت....

منم که مجله توی دستم بود دادزدم :دستمو ول کن الان مجله پاره میشه  پوریا هم ول کن نبود ومنم به هیچ عنوان زورم بهش نمیرسید وقتی فهمید مجله برای من ارزش داره میخواست اونو ازدستم بگیره که منم نمی دادم اون از اون طرف مکشید منم ازین طرف ......

که یک هو مجله پاره شد وتموم ورق هاش ریخت روی زمین!!!

چشمتون روز بد نبینه اینقدر عصبانی وناراحت شدم منی که رابطم پا پوریا اینقدر خوب بود که هیچوقت(البته به جز شوخی هایی که باهم میکردیم) باهم دعوانمیکردیم ....

سرش داد وحشتناکی زدم وگفتم همینو میخواستی

 خیالت راحت شد

 بعد زدم زیرگریه و رفتم تو اتاقمو دراتاق و محکم بستم

مامان وپوریا همینطور با تعجب همدیگرو نگاه می کردن ومیگفتن مگه این مجله چی داره که سپیده اینطوری کرد!!!

پوریا تکه های مجله را برداشت دید روش نوشته مصاحبه با آریان ......بعد با صدای بلند طوری که من بشنوم گفت پس به خاطره این گروه آرینه که تو اینطوری میکنی ؟؟؟؟

من در اتاقو بازکردم وبا صدای بلند گفتم اولا آریان. نه آرین !

دوما اسمشو رو زبونت نیاری بهتره ....مامان که دیگه از دست من شاکی شده بود گفت بسه دیگه سپیده خوبه هنوز به یکماه نرسیده که با این گروه آشنا شدی !!!!!!!من که دیگه طاقت وایسادن اونجارا نداشتم دوباره رفتم تو اتاق ودروبستم"""""""

بعداز چند ثانیه شنیدم که مامان گفت کجا؟پوریا گفت میخوام برم جایی کار دارم!

مامان گفت کارداری یا...پوریا گفت مامان ول کن توروخدا

بعد رفت بیرون ودرو زد بهم!

مطمئن بودم که به خاطر دعوایی که با هم کردیم رفت بیرون!

 بعد رفتم دراز کشیدم روی تختم که خوابم برد.

حدود یک ساعتی گذشته بود که من با صدای ستاره بیدار شدم

ستاره گفت خواب بودی ؟حالا چه وقت خوابه میخوایم شام بخوریم بعد به حالت خواهش کردن گفت سپیده تو برو میز و کمک مامان بچین به خدا من تازه آمدم خسته ام.

بعد یه خورده نگاهم کرد وگفت گریه کردی؟چرا اینقدر چشمات قرمزه؟ گفتم هیچی بابا توبرومن الآن میام.

ستاره گفت یعنی هیچی نشده؟گفتم با پوریا دعوام شد!

ستاره که شاخ دراورده بود گفت با پوریا؟...تو...دعوا!!!

گفتم حالا حوصله ندارم برو بذار برای بعد

ستاره هم سری تکان داد ورفت...

"پایان این قسمت"

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 8:22 |
آپ جدید

سلام دوستای گلم خوبید؟با درسها چه کار میکنید؟میدونم دیگه این آخریه آدم اصلا حس نداره درس بخونه ای کاش زودتر این دوسه تا امتحان هم تموم میشد.

امروز با یه آپ جدید آمدم یعنی همون فرقی که گفتم وبلاگم با بقیه وبلاگهای آریان داره!درواقع من این وبلاگ را برای همین کار درست کردم!دوست دارم یه درددل آریانی با دوستام بکنم من حدود 5ساله که به یه آریانی واقعی تبدیل شدم البته زودتر با آریان آشنا شدم اما خوب از سال 82 آریانی شدم.من تابه حال آریانی ها را از نزدیک ندیدم و مثل خیلی از شماها در حسرت وآرزوی دیدار به سر میبرم.

 

آریان سکوت سرخه عشقه  

                                   که پر از حرفهای نابه

میدونم هستش یه جایی

                                  اما دیدنش یه خوابه                                          

خوب حالابریم سراغ این پست.من تصمیم گرفتم که واسه آریان یه داستان بنویسم.داستانی که به هیچ عنوان حقیقت نداره البته شاید یه قسمتهاییش مثل اوایل داستان مربوط به زندگی واقعی آریانی من  باشه ولی بقیه داستان واقعیت نداره وفقط حاصل تخیلات منه.

امیدوارم که اگه حرفی در مورد بچه ها زده میشه ناراحت نشوید چون اتفاق هایی که در این داستان میفته فقط برای جذابیت بیشتر داستان است.خلاصه در کل امیدوارم خوشتون بیاد وبا نظرات خودتون من را از وضعیت داستان با خبر کنید وانتقادوپیشنهادهایتان را در مورد داستان بیان کنید.

 

 قسمت اول

معرفی شخصیت های داستان:

اعضای آریان هر یک در نقش خود ولی با کمی تفاوت.

 

کتایون مادر خانواده سن 43 سال. خصوصیات : مهربون

خوش قلب. عاشق خانواده.باگذشت و مدرس زبان انگلیسی.

 

سهراب پدر خانواده سن 47 سال. خصوصیات: منطقی. صبور. خوش قلب و استاد دانشگاه.

ورزشکار.با اراده.یه کمی بد قول. دانشجوی مهندسی کشاورزی.

 

 

پوریا فرزند اول خانواده سن ۲۳سال خصوصیات: شوخ طبع .پر تلاش. مهربون .

ستاره فرزند دوم خانواده سن 20 سال خصوصیات: مهربون. فوق العاده احساساتی .منظم. کمی زودرنج. مسئولیت پذیر . صمیمی.  دانشجوی کامپیوتر.

 

سپیده فرزند آخر خانواده سن 14 سال. خصوصیات: صمیمی.همیشه احساساتش را بروز میدهد. ساده و بی آلایش.دلسوز.

 

قسمت اول

اواخر عید نوروز82

صدای صدف. منو متوجه ی خودش کرد . گفت:سپیده کجایی . اصلا اینجا نیستی ها ! گفتم هان... چراهستم

میگم صدف امسال یه طوریه. باهرسال فرق میکنه...

نمیدونم ... یه حسی دارم ... صدف:بی خی خی بابا تو هم

حال داریها. امسال یه طوریه. یه حسی دارم. این حرفها رو

ول کن. تلوزیونو بچسب. این گروه رو دیدی؟ یه نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختم بعد گفتم نه گروه چیه؟ گفت بابا ندیدی توکه دیگه خیلی...این گروهه تازه اومده چندتا دختر پسرن ترانه می خونن خیلی هم اسم در آوردن..

گفتم حالا اسمش چیه؟ گفت اسمش ... وایسا...گروه...آر...گروه آرمان ... نه اه یادم رفته چه قدر خنگم بذار از شبنم بپرسم . (با اشاره به تینا) تینا اسم این گروه چی بود؟

گروه آرینو میگی؟ گفتم آهان یه بار خونه ی دوستم که رفته بودم گذاشته بودش ولی درست حسابی ندیدم من که اصلا از این سوسول بازیها خوشم نمیاد

صدف گفت ولی به خدا خیلیه دختر تو ایران بخونه. گفتم چه جوری گذاشتن بخونن؟ گفت چه میدونم جو گرفتشون.

گفتم حالا بذار بگم به ستاره از یکی بگیرش ببینیم چیه!!!

ستاره داشت با رویا دختر خالم صحبت میکرد صداش زدم گفتم ستاره سی دی این گروه آرینو از یکی میگیری ؟

دیدم گفت ازرویا گرفتمش. همون موقع مامان امد وگفت سپیده پاشو حاضر شو بریم ساعت دوازده و نیمه. گفتم مامان تازه

می خواستم سی دی رو نگاه کنم . مامان گفت بسه بقیه اش رو بذار خونه دیگه همه دارن میرن.

همون موقع پوریا امد

طرف ما بعد رو کرد طرف مامان و گفت مامان میگم این دخترا را دیدی چه قدر با حال می خونن؟ مامان گفت خجالت بکش حاضرشو بریم.بعدرفت.پوریا نگاه کرد به منو گفت سپیده تو چی؟ دیدی؟ گفتم آره اتفاقا پسراش خیلی خوش صدا و با حالن .

 پوریا گفت به تو که اصلا نمی شه رو داد. صاف صاف وایساده جلوی من میگه پسراش باحالن

نمیگی من رگ غیرتم میگیره؟ گفتم رگ غیرتت را بذار واسه زنت. همون لحظه ستاره امد گفت شماها هنوز حاضر نشدید! پوریا تو که وایسادی! پوریا گفت بیا فقط مونده بود همین یه نفر به ما دستور بده... بابا من که مثل شما دخترا

قرو فر ندارم دو ساعت طولش بدم تا حاضر بشم

ستاره گفت وای بمیرم برات . اصلا به من چه. چند روزی گذشت من داشتم آهنگ ستاره را میخوندم ستاره آی ستاره از اوج آسمونا بگو تا بشنون ... همون موقع ستاره گفت حال میکنی سپیده همه واسه من ترانه می خونن گفتم اوه اوه چه رویی داری تو عزیزم این شعررا واسه سالمندا خوندن نه واسه تو منتها اینقدر صدای این پسره قشنگه که آدم بدجوری میره تو حس . ستاره گفت آره واقعا خیلی خوش صداست

اصلا اسمش چیه؟گفتم چه می دونم اول ترانه هاشون که می نویسه آهنگساز علی نمی دونم چی چی و پیام فلان و از این اسمها. ستاره گفت می نویسه آهنگساز نمی نویسه که خواننده

مگه هر کی آهنگسازی میکنه خواننده هم هست. میگم خوبه بریم کاستشون رو بگیریم نه؟ همون لحظه صدای زنگ در آمد ستاره رفت آیفن را برداشت و گفت:کیه ؟

بعد آیفن را گذاشت وباتعجب گفت پوریاست! بعد رفت در سالن را باز کرد پوریا امد جلوی در من گفتم مگه تو نمیخواستی بری دانشگاه ؟ گفت چرا ولی گوشیمو جا گذاشتم

ستاره بپر برو گوشیمو بیار. ستاره گفت کجاست؟گفت فکر کنم روی میز کامپیوترمه. ستاره رفت گوشی را آورد پوریا تا آمد از دستش بگیره ستاره گفت به یه شرط میدم!!! پوریا گفت بیا... اینم واسه ما شرطی شده.

 ستاره گفت به شرطی که سر راهت کاسته گروه آرینو بگیری .پوریا گفت حالاتو بده. ستاره گفت نه دیگه نشد تو بگو می گیری تامن اینو بدم.پوریا گفت باشه بابا میگیرم خدا نکنه آدم محتاج شما دو تا بشه.بعدگوشی رواز ستاره گرفت .ستاره دوباره گفت بگیری ها!بعد پوریا رفت.

یه چند دقیقه ای گذشت و تلفن به صدا در آمد  ستاره رفت تلفن را جواب داد.

ستاره :بله؟

پوریا :ستاره سلام میگم این گروه آرین دو تا کاست داره دوتاسی دی کنسرت هم داره چه کار کنم کدوم یکی را بخرم؟

ستاره:هان...نمیدونم...خوب سی دی کنسرت رو...نه...اصلا همش رو بخر.

پوریا:همشو!!! چه خبره بابا شما هم جو گرفتتون.

ستاره : خوب بخر دیگه اصلا تو چه کار داری.بگیر

پوریا:من که هیچ وقت حریف شما نمیشم.باشه کاری نداری؟

ستاره:نه خداحافظ .

وقتی قطع کرد پرسیدم چی میگه؟  ستاره گفت میگه آرین دو تا کاست و دوتا سی دی تصویری به غیر از اونی که ما داریم. داره! گفتم یعنی دو تا آلبوم بیرون دادن!پس چرا اینقدر دیر ما اینا رودیر شناختیم! این یکی که ما داریم مال کدوم آلبومشونه

خلاصه سه ساعتی از رفتن پوریا گذشته بود من پای تلویزیون بودم و ستاره داشت با تلفن صحبت میکرد که پوریا آمد به نظر عصبانی میرسید! گفتم چی شده ؟ گفت هیچی این استاده ول کنه ما نیست یکی دیگه غیبت میکنه و با خانومش میره عشق و حال ما باید از تعطیلیمون بگذریم و بریم سر کلاسش تازه کلی هم غر میزنه. فقط بلد بره تو اعصاب!

بعد دستش را به طرفم دراز کرد و گفت بیا اینم سی دی گروه آرین. با تعجب گفتم گرفتی! از توبعیده رو قولت بمونی! یه خورده چپ چپ نگاهم کرد وگفت اصلا می دونی چیه خوبی به تو نیامده! منم یه پوست خندی زدم وپوریا رفت توی اتاقشو در را محکم زد به هم!!!

رفتم سی دی ها رو گذاشتم توی دستگاه. تصویریه بدجوری منو جلب خودش کرده بود همونطور داشتم نگاه میکردم آهنگ ستاره بود که دیدم ستاره گفت چه قدر باحاله! سرم را بالاگرفتم دیدم ستاره وایساده بالای سرم!اینقدر محو کنسرت شده بودم که حس میکردم توی سالن کنسرتم ودارم از نزدیک میبینم به حدی که اصلا نفهمیدم ستاره کی تلفنش تموم شد و آمد بالای سرمن!!!منم که کم خوشم نیامده بود گفتم ای کاش اینو زودتر میخریدیم...

پایان این قسمت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 9:30 |

شقایق آریانی

شقایق آریانی

بیا تا بارون باشیم

آریان باند